گروه مطالعات اجتماعي تربيت معلم علي بن مهزيار اهواز
علمي -آموزشي

رديف

شماره دانشجويي

نمره

1

6147

4/5

2

6148

3/5

3

6158

3

4

6157

5

5

6149

3

6

6154

3/5

7

6150

3/25

8

6151

1/5

9

6161

3/75

10

6168

1

11

6163

2

12

6164

4/75

13

6169

3

14

6167

3/25

15

6165

5

16

6153

3/75

17

6166

3/5

18

ص - س

3/5 ( كلاس برادران )

19

ك - م

1/75 ( كلاس برادران )

20

6186

4/75

21

6156

0/5

22

6190

1/25

23

6172

4

24

6188

4/75

25

6173

2/75

26

ادامه مطلب...

ارسال در تاريخ ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۹ توسط مدرس موضوع:

مكتب تطور گرايي در آمريكا

اسمال : اسمال در جستجوي قوانين عمومي حاكم بر سير خلل ناپذير تكامل اجتماعات بشري است. به نظر او ( برخورد منافع ) اساسي ترين عامل در تاريخ نژاد بشر است. جريان اجتماعي چيز ديگري جز تضاد اجتماعي بيان طبقات و گروه ها نيست و فراهم كردن زمينه همكاري بهترين راه پايان بخشيدن به اين تظاد هاي اجتماعي است. يكي از كساني كه نظريه تكامل گرايي را به آمريكا منتقل كرد ( لستروارد ) است از تكامل گرايان بعدي مي توان ( سامنر ) و ( گيدنيكنز ) را نام برد.

( گوردن چايلد ) تكامل فني و ( اسلي وايت ) انرژي را عامل اساسي تكامل فرهنگي و اجتماعي مي داند.

مكتب تاريخي كه مكتب اشاعه فرهنگي را در بر مي گيرد انتقادات شديدي بر مكتب اصالت تكامل وارد كرده و بر اساس اين مكتب تمام جوامع انساني بر خلاف تصور مورگان، ‍خط مسير مشخصي ندارند و از مراحل معين و يكساني نمي گذرند، بعلاوه تغيير جوامع هميشه به گونه تكاملي نيست و هميشه از مسير مارپيچ تكامل نمي گذرد بلكه برعكس تاريخ فرهنگ انساني در نتيجه تراوش پيچيده فرهنگ از يك ناحيه صورت گرفته است. بعضي از اين نمايندگان اين مكتب معتقدند كه همه اختراعات ابتدا در يكجا و آن هم در مصر قديم صورت گرفته پس از آن به ساير نقاط جهان پراكنده شده است.

گروه مكتب وين معتقدند كه فرهنگ اوليه انسان در سرزميني از قاره آسيا شكل گرفته و پس از پيشرفت، به سرزمين هاي متعددي در قاره هاي ديگر انتقال يافته است.

اسمال تحت تأثير نظريات راتزن هوفر و داروينيسم اجتماعي قرن نوزدهم است. او نظريه راتزن هوفر را درباره منافع و نظام اجتماعي به عنوان مباني نظري جامعه شناسي خود پذيرفته است. به نظر او برخورد منافع، اساسي ترين عامل در تاريخ نژاد بشر است.

ناويكو : نظريه او به تكامل گرايي معروف است و با دقت در كتاب (مبارزات جوامع بشري و مراحل الزامي آن ها ) تشريح شده است. وي با داروينيست هاي اجتماعي هم عقيده بود و تنازع بقاء ساز و كار اصلي تكامل است اما بر خلاف آن ها عقيده داشت كه اين ساز و كار خود دستخوش تغيير مي باشد.

كارل ماركس : تنازع گروهي در نظريات داروينيست هاي اجتماعي – اقتصادي تشابه نزديكي با مفهوم مبارزه طبقاتي و تضاد دروني جوامع دارد كه در نظريات ماركس كاملاً آشكار است. هم ماركس و هم داوينيست هاي اجتماعي بر مفاهيمي از قبيل تضاد گروهي و مبارزه براي زيستن تأكيد داشتند.

منطق ديالكتيك ماركس از فلسفه تاريخ هگل متأثر است. مبارزه طبقاتي سنگ زير بناي تحليل از سرمايه داري و فلسفه تاريخ اوست ماركس در بيانيه (كمونيسم ) مي گويد : تاريخ جوامع تا به امروز همانا تاريخ نبرد طبقات است. در نظريات او تضاد ميان دو گروه متخاصم پرولتاريا و بوژوازي، سرانجام به انقلاب سوسيا ليستي مي انجامد. هنگاميكه در جريان توسعه جامعه بشري هم تضادهاي طبقاطي محو شوند و توليد يكباره در دست افراد متهد در دست افراد متحد با هم متمركز شود، قدرت  عمومي  يعني دولت، خصلت سياسي خود را از دست مي دهد.

نظر مارترياليسم تاريخي ماركس در واقع نظريه عمومي تحول جامعه است. به طور كلي توسعه زندگي اجتماعي، سياسي و فكري بر ( شيوه توليد زندگي مادي ) مبتني است. آگاهي آدميان نيست كه تعيين كننده هستي آن هاست بلكه برعكس هستي اجتماعي آدميان است كه آگاهي آنان را تعيين مي كند. ماركس در تحقيق تاريخي خود نه تنها زير بنا را از روبنا تفكيك مي كند، بلكه واقعيت اجتماعي را در برابر آگاهي قرار مي دهد كه بر طنق آن بايد طرز فكر آدميان را از راه ( روابط اجتماعي ) توليد كه خود جزيي از آن هستند تبيين كرد بعلاوه ماركس تحول تاريخي بشر را بر اساس (نظام هاي اقتصادي) تبيين مي كنند. او از چهار نظام اقتصادي يا به عبارت ديگر از چهار شيوه توليد نام مي‌برد:

1-              شيوه توليد باستاني

2-              شيوه توليد نئودالي

3-               شيوه توليد بورژوائي كه تاريخ تمدن غرب را تشكيل مي دهد.

4-              شيوه توليد آسيايي كه تحول تاريخي آن شكل ديگري داشته است.

حركت، تكامل از حالت همگن به حالت ناهمگن است. طي تكامل ماده يگانه ( تكامل با ادغام همراه است ) شده حركت پراكنده شد به صورت تركيب شدن و دوباره تركيب شدن اتفاق مي افتد.

اسپنسر به آثار تك خطي و مستقيم اشاره مي كند و بعدها مي گويد تكامل ممكن است در مواد مختلفي متجلي شود. در جامعه تشبيه  سازي مي كنيم تكامل تنها با يك نوع ادغام مترقيانه كارش را ادامه مي دهد تا آنكه سرانجام به ثبات مي رسد و عملاً از فعاليت باز مي ايستد و سيستم به حالت ميرايي نمي رود.

يك عامل مي تواند به معلول هاي مختلفي برسد. ممكن است جوامع مشابه در برخورد با عوامل مشابه به مسيرهاي متفاوت بروند.

 

تعريف تكامل به اسپنسر

تغير حالت به نسبت نامعين، نامنسجم و همگون (homogenous) به حالت نسبتاً معين، منسجم و ناهمگون (hetregenous) را تكامل مي نامند.

گفته مي شود كه در ديدگاه اسپنسر 4 نظريه متفاوت و گه گاه متداخل از تكامل اجتماعي وجود دارد :

1-  تكامل اجتماعي مستلزم پيشرفت به سوي وضعيت آرماني است. جامعه آينده بر نوعدوستي، تخصص كامل، بها دادن به دستاوردهاي به جاي ويژگي هاي مادرزاذي يا انتسابي و بويژه همكاري هاي داوطلبانه ميان افراد بسيار منضبط استوارند.

2-  جامعه در جهت تمايز هرچه بيشتر انواع ساختارهايي حركت مي كند كه نيازهاي متنوع كاركردي جامعه را بر طرف مي كند.

3-    مانند ديدگاه دوركيم، اسپنسر تكامل اجتماعي را با تقسيم كار فزاينده برابر مي داند.

4-    تطابق تكامل اجتماعي با مفهوم زيست شناختي تكامل

اسپتسر در بحث تكامل بر واژه تركيب شدن تأكيد دارد. اسپنسر در سنخ بندي يا تيپولوژي در جوامع از اين مفاهيم استفاده مي كند. اسپنسر براي هر جامعه اي 3 مبحث در نظر مي گيرد :

1-    عملي (تقويتي )

2-    تنظيمي

3-    توزيعي

هرچه از حالت ساده به حالت پيچيده حركت مي كنيم گستردگي اين 3 ساخت فرق مي كند. در جوامع ساده اوليه ساخت توزيعي كوچك است. برعكس ساخت عملي و تنظيمي بزرگ است. اهميت ساخت تنظيمي بيشتر از عملي است اما زمانيكه جوامع طي فرايند ادغام بزرگتر مي شوند و پيچيده تر مي گردند، ساخت توزيعي رشد كرده و جايگاه خود را پيدا مي كند.

مجموع بخش هايي از جامعه كه در رفع نيازها و انجام كاركردهاي عادي جامعه دخالت دارند بخشي از ساخت عملي هستند. روابط بين اجزاء به ساخت توزيعي مربوط است اما تنظيم اين روابط به ساخت تنظيمي مربوط در 2 حالت، رشد ساخت تنظيمي است :

1-  جامعه به سبب تحولات دروني بدون اينكه تغييري در اندازه اش صورت گيرد تجزيه ساختي را در درون تجربه كند مثل جنگ

2-    فرايند ادغام

اسپنسر مي گويد براي فهم چگونگي پيدايش و توسعه يك سازمان بايد فهميد كه اين سازمان در آغاز و بعدها براي برآوردن چه نيازي بوده است؟ اگرچه اسپنسر كاركرد گراست ولي تضاد را حذف نمي كند. اسپنسر به تضاد درون گروهي و برون گروهي اشاره دارد. اين دو نوع تضاد دو كاركرد متفاوت دارد در حاليكه تضاد درون گروهي و برون گروهي، انسجام جامعه را با خطر روبه رو مي كند در برون گروهي انسجام بالاست. اسپنسر متأثر از داروين بود اصل انتخاب طبيعي داروين است اما اصل بقاي اصلح از اسپنسر است ( تناضع براي بقاء )

اسپنسر معتقد است در جامعه دو نوع ترس وجود دارد : ترس از مرده ها ( منجر به دين ) و ترس از زنده ها ( منجر به دولت )

كاركرد دولت كاستن از تضاد درون گروهي و افزايش روحيه جمعي همكاري در جامعه است. اسپنسر به دولت حداقل اعتقاد داشت. يك چنين دولتي متمركز، قوي و بسيار كوچك است. اسپنسر مي گويد در جامعه نبايد وضعي پيش آيد كه افراد ضعيف سوء استفاده كنند، در چنين حالتي خواهي ديدگاه اثباتي زير سؤال مي رود.

اسپنسر معتقد بود بهترين اساس جامعه آنست كه افراد آن حداقل انتظامات موجود بر آن ها حاكم باشد. انتخاب طبيعي خود به خود كارش را انجام مي دهد، وضع مطلوب بر اساس قوانين طبيعي شكل مي گيرد نه تنها بهبود خواهي پايين مي آيد.

ديد اصلاحي هم ضعيف مي شود. وظيفه دولت تأمين امنيت فردي در برابر هجوم بيگانگان است ( اصل عدم مداخله و بقاي صلح )

 

تفاوت با كنت با اسپنسر

كنت معتقد بود ما پس از كشف قوانين و يا تبيين پديده هاي اجتماعي بايد در جامعه دست ببريم ( دستكاري ) تا به اصلاح برسيم. پس هدايت جامعه بوسيله كاهنان و روهانيون كنت از نظر اسپنسر مردود است. اسپنسر مي گويد بگذاريم امور سير طبيعي شان را طي كند، مالتوس آينده بشر را بدبينانه مي ديد ولي اسپنسر خوش بين بود. مناظع براي بقاء خود به خود، جامعه را ترميم كرده، افراد ضعيف از بين رفته و افراد باهوش قادر به حل رفع مشكلات جامعه هستند.

كنت جمع گرا با ديدار گانيستي بود ولي اسپنسر فردگرا با ديدار گانيستي است آمال اسپنسر رسيدن به جامعه خوشبخت و مرفه بود دوركيم مي گويد جامعه ارگانيك يك جامعه خوشبخت نيست.

اسپنسر نماينده يك جامعه بريتانيايي است. اقتصاد سياسي،  بهبود خواهي تكامل اجتماعي مبناي جامعه بريتانيايي است اما اسپنسر از بين جامعه بريتانيايي يك استثناء است كه بهبود خواهي را حذف كرده.

برخلاف ماركس، وبر و كنت كه بر ساختمان هاي جامعه تأكيد داشتند. اسپنسر بر فرد تأكيد دارد و به نوعي ديد محافظه كارانه در جامعه شتاسي دارد و آن پرهيز از انقلاب ها و خشونت ها است. در ديد محافظه كارانه با كنت و دوركيم مشابه و با ماركس مخالف مي شود.

اسپنسر : آراي وي تركيبي از مثبت گرايي و داروينيسم است. وي نخستين صاحب نظري است كه بدون اينكه جامعه را با اندام انسان يكي بداند از از اصطلاحات زيست‌شناسي در جامعه‌شناسي استفاده كرد و بر آن شد كه طبق نظام خاصي اثبات كند كه جامعه يك اندام است. ليكن او جامعه را اندامي فراتر از فرد نمي‌دانست و به تفاوت‌هاي مهمي بين اندام زيستي و اندام اجتماعي قائل بود.

 

صاحب‌نظران داروينيسم اجتماعي

داروينيسم اجتماعي مفاهيمي را كه توسط داروين عنوان شده بود، براي تفسير ماهيت و كاركرد جامعه بكار مي‌گرفت. هربرت اسپنسر اولين كسي بود كه واژة بقاي اصلح را حتي قبل از اين كه به وسيلة داروين عنوان شود، ارائة كرد.

والتر باگست : وي مي كوشيد (خصلت ذاتي تنازع گروهي ) را آشكار كند. نتيجه ستيز گروه هاي انساني براي تنازع مثوط به همكاري و تعاون اعضاي آن است و اعمال فردي نقشي در هدايت و رهبري مردمان ايفا نمي كند. از نظر ( باگست ) عامل تعيين كننده و سازنده گروه ( آداب يا رسوم ) است.

گمپلويچ : كتاب هاي عمده ايشان نژاد و دولت، منازعه نژادي و طرح جامعه شناسي مي باشد او عقيده دارد كه پديده هاي اجتماعي مقوله اي خاص و جداگانه را تشكيل مي دهد كه از ساير پديده ها متمايز است. به اعتقاد او جامعه شناسي علم جامعه بشري و قوانين تطور اجتماعي است. در نظر او تكامل اجتماعي و فرهنگي كلاً نتيجه تنازع بين گروه هاي اجتماعي است. وقتي از تنازع سخن مي گويد فقط تنازع گروهي مد نظر است نه تنازع فردي. وي اضافه مي كند فقط گروه اهميت دارد و فرد محصول گوه است وي دو فرضيه ارائه مي دهد :

1-  فرضيه پلي ژنتيك كه بر اساس آن نوع انسان هوشمند در زمان ها و مكان هاي مختلف از انواع متعدد قديمي تر جدا شده است بطوريكه بين نژادها ارتباط خوني وجود ندارد.

2-  فرضيه نژادي كه مي گويد كينه و عدالت از برداشتي نيست و ستيز نژادها و گروه ها به طرق مختلف ادامه مي يابد.

 

تطور گرايي نوين

1-  تطور گرايي نو قبل از هر چيز ميان ( تطور ) و( تكامل ) و بين ( ديد تطوري ) و هر ( نوع فلسفه تاريخ ) تمايز قائل مي شود.

2-    پيروان اين مكتب، نظريه پيشرفت تك خطي يا نظريه سنتي تطور را رد مي كنند.

3-  از نظر تطور گرايي نوين، پيچيدگي روزافزون يك جامعه هميشه نشانه تكامل در جهت مثبت نيست، بلكه ممكن است نتيجه سازش نادرست با وضعيت تطور اجتماعي باشد.

4-  مكتب تطوري نوين تغيراتي را درون تشكيلات اجتماعي رخ مي دهد و باعث دگرگوني آن ها مي شود بيشتر توجه نشان داد. گرچه تطور گرايي جديد مشكلات را مد نظر قرار مي دهد ولي باز هم از فلسفه تاريخ صرفه نظر نمي كند و سعي مي كند قوانين صعود و نزول تمدن ها را آشكار سازد.

( سالينر ) و ( سرويس ) در كتاب تطور فرهنگ، نظريه اي را تحت عنوان ( جهش اجتماعي ) مطرح مي كنند. منظور از نظريه جهش در اينجا اين است كه اولاً پيشرفت جوامع بشري مبتني بر يم خط معين و واحد نيست. دوم اينكه پيشرفت الزاماً تدريجي نيست و سوم به ترتيب از مرحله اي به مرحله ديگر پيش نمي رود بلكهممكن است جهش صورت گيرد، بر حسب اين نظريه عقب افتادگي منوط يك جامعه خود نوعي امتياز است زيرا امكان تغيير ناگهاني و شديد در آن بالقوه بيشتر است.

در جامعه اي كه به كمال رسيده، احتمال اينكه تغييرات خيلي تدريجي رخ دهد زياد است اما در جامعه اي كه خود آگاهي پيدا كرده و هنوز در مرحله عقب افتادگي شديد است احتمال تغيير سريع و ناگهاني بيشتر است.

 

نقد مكتب تاريخي بر تكامل گرايان

1-    تطور معني تكامل نمي دهد و تغيير هر جامعه الزاماً بسوي ترقي نيست.

2-    نمي توان فرهنگ را طبقه بندي كرد و بر حسب مرحله تكامل در گروه هاي مختلفي قرار داد.

3-    تكامل از نظر فرهنگي درست نيست.

4-  هر فرهنگي پديده اي منحصر به فرد است و بعضي از ويژگي ها را نبايد به ساير فرهنگ ها تعميم داد.

5-    تكامل جامعه بشري خط سير معيني ندارد و نمي توان آنرا بلاً پيش بيني كرد.

تطور گرايان اجتماعي به جوهريگانه اي نظير ( جامعه واحد همساني ) قائل بودند. در حاليكه آنچه در واقعيت وجود دارد جامعه هاي متعدد است نه جامعه واحد بشري. با وجود اين، مكتب تاريخي و مكتب تكامل هر دو معتقدند كه انسان محصول تكامل زيست شناختي است و فرهنگ ها تغيير پذيرند. در هر حال با گذشت زمان مكتب تكاملي اهميت پيدا كرده است.

در روند تكامل تدريجي ساختار اجتماعي به صورت خطي از ساده به پيچيده، دو خصوصيت شكل مي گيرد :

1-    تفاوت پذيري يا تفكيك وظايف

2-    يگانگي يا وابستگي متقابل به هم

نكات ضعف :

1-    بينش ارگانيسم گرايي افراطي از نكات ضعف عمده اسپنسر است.

2-  نظام اجتماعي را با نظام زيستي تشبيه كرده است در صئرتيكه تفاوت هاي اين دو بيشتر از تشابهات آن هاست.

3-  نظم را عمده مي بيند. متغير مستقل اسپنسر تقسيم كار و پيش از آن رشد جمعيت است. وقتي جمعيت زياد مي شود كميابي رخ مي دهد و با دو حالت جنگ و صلح حل مي شود كه در هر صورت در پي تركيب جمعيت و افزايش آن تقسيم كار رخ مي دهد.

4-  از لحاظ معرفت شناسي را مانند علوم طبيعي ديگر داراي قوانين مشابه با آن ها مي بيند  كه موضوع بررسي آن تكامل است.

5-    روش اسپنسر عت كاوانه است و از معني كاوي غافل است.

نكات مثبت :

سايز يا اندازه هميشه يك متغيير مستقل بوده و هست و در توسعه تأثير دارد.

اصل تفاوت پذيري اسپنسر هستند.

درجه توسعه يافتگي يك جامعه تابع دو اصل بالاست، هرچه تخصص گرايي و انجام اجزاء بيشتر باشد نشان از توسعه يافتگي جامعه مي باشد و اين تطابق جامعه را بالا مي برد.

 

سابقه تاريخي

در بسياري از جوامع و اديان باستاني اين اعتقاد به چشم مي خورد كه جهان و موجودات آن دفعي الوجود و ثاتتند، به بارت ديگر مدتها اين نظريه عمومي مطرح بوده كه جهان و انسا از آغاز خلقت تغييري نكرده است.

در قرون وسطي نيز برخي از دانمندان مسيحي نظير سنت آگوستين در قرن چهارم و پنجم ميلادي معتقد به تكامل جهان تحت اراده الهي بودند، و در نوشته هاي خود متذكر شدند كه انواع موجودات جديد زنده از تغيير تدريجي اقسام قبل، تحت تأثير عوامل فرعي خاقت يافتند.

بين آثار صاحب نظران و دانشمندان اسلامي، در رسالات ( اخوان الصنفا ) كه در قرن هفتم هجري نوشته شده، در مورد تكامل تدريجي موجودات زنده بحث شده است.

از قرن هجده به بعد انسان به اتكاي ره آوردهاي علمي نظريه پردازي ها متوجه شد كه نه فقط جهان و آنچه در آن است ثابت و بي حركت نيست، بلكه همه چيز در طول زمان – اگرچه به صورت نا مرئي و آراو – دگرگون مي شود.

امروزه اصطلاح تكاملف مشخص كننده يك دگرگوني مستمر در طول زمان در يك معناي خاص است.

معناي لفظ ( اولوسيون ) در زبان فارسي، تغيير و تحول از صورتي به صورت ديگر در آمدن و طور به طور شدن است كه به اشتباه به ( تكامل ) ترجمه شده و بتدريج در علوم طبيعي و سپس در علوم اجتماعي رايج شده است.

اين معادل عيني تكامل يك عيب بزرگ  دارد و آن اين است كه فكر به سوي كمال رفتن را در ذهن القا مي كند و داراي يك بار ارزشي قوي كه حركت موجودات به سوي كمال را بيان مي كند در حالي كه لفظ تطور لفظي خنثي است.

 در اصل تطور گرا، تحول را بررسي مي كند و تطور اجتماعي، تغييرات بلند مدت است مانند تغييرات تاريخي و تمدني پاراين سنگي – سنگي – نوسنگي، ولي دگرگوني، تغييرات كم، آرام و كوتاه است.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:

 

نظريه كاركردي

 

جامعه سيستم ناشي از گروههاي در حال تعاون

طبقه اجتماعي موقعيت هم سطحي از افراد كه درآمد و شيوه زندگي يكساني دارند كه در اثر نقش هاي مختلف و انتظارات افراد و گروه ها ايجاد شده است

تغيير اجتماعي غير قابل اجتناب در يك جامعه پيچيده،تا حد زيادي به خاطر مشاركت هاي مختلف گروههاي مختلف

نظم اجتماعي از طريق جريان نهاد سازي و دروني كردن فرهنگ

ارزش ها اجماع روي ارزش هاي مشترك،جامعه را متحد مي كند

نهادهاي اجتماعي ارزش هاي مشترك و وفاداري را ترويج مي كند،مانند مدارس و وسايل ارتباط جمعي كه باعث وحدت جامعه مي شود

قانون و دولت قوانيني را اجرا مي كند كه نشان دهنده وفاق ارزشي جامعه است

سطح تحليل كلان

بنيان گذاران دوركيم،پارسونز و مرتن

موقعيت فرد اجتماعي شده براي تحقق كاركردهاي اجتماعي

اساس كنش متقابل اجماع بر ارزش

تمركز مطالعه نظم اجتماعي

سطح ساخت اجتماعي

 

نظريه تضادي

 

جامعه سيستمي نا استوار از گروه هاي مخالف

طبقه اجتماعي گروهي از مردم كه در علايق اقتصادي و قدرت شريك اند،به خاطر موفقيت گروهي در استثمار ديگران به وجود آمده و توسعه يافته است

تغيير اجتماعي ضروري به خاطر اختلاف قدرت،قابل اجتناب از طريق نظم بخشي مجدد سوسياليستي جامعه

نظم اجتماعي به وسيله اجبار سازمان يافته طبقات مسلط حفظ مي شود

ارزش ها علايق متضاد جامعه را تقسيم مي كند.سراب وفاق ارزشي به وسيله طبقات مسلط حفظ مي شود

نهادهاي اجتماعي ارزش هاي مشترك وفاداري را ترويج مي دهند كه ار امتيازات ويژه حفاظت مي كند

قانون و دولت قوانيني را اجرا مي كند كه به وسيله طبقات مسلط براي حفظ امتيازاتشان تحميل شود

سطح تحليل كلان

بنيان گذاران ماركس،ميلز و دارندروف

موقعيت فرد به واسطه ي قدرت،اجبارو سلطه شكل داده مي شود

اساس كنش متقابل قدرت،تقابل و محدوديت

تمركز مطالعه ساخت اجتماعي

سطح تغيير و تقابل اجتماعي

 

 

 

كنش متقابل نمادي

 

جامعه سيستمي از كنش و واكنش

طبقه اجتماعي افراد با موقعيت اجتماعي و ارتباط با يكديگر

تغيير اجتماعي متاثر از موقعيت اجتماعي و ارتباط با يكديگر

نظم اجتماعي درك مشترك از معاني و انتظارات

ارزش ها درك مشترك از معاني و انتظارات

نهادهاي اجتماعي مفاهيم و معاني مشترك را ترويج مي دهند

قانون و دولت قوانيني كه مورد توافق كنشگران است

سطح تحليل خرد

بنيان گذاران ميد،كولي و گافمن

موقعيت فرد رابطه بين كنشگران

اساس كنش متقابل معاني مشترك

تمركز مطالعه كنش متقابل

سطح از طريق نماد ها معني مي يابند و دنياي اجتماعي را از طريق كنش متقابل مي سازند

 


جامعه شناسي

دو خطر همواره جهان را تهديد مي كند,نظم و بي نظمي

 

معرفي علم جامعه شناسي

مباني جامعه شناسي (۱) :معرفي علم جامعه شناسي

به طور كلي علوم بر سه دسته اند :

۱. علوم مادي(غيرارگانيك) :با تكيه بر مطالعه مواد بي جان مانند زمين شناسي كه سنگهاي مختلف را بررسي ميكند.

۲.علوم حياتي(ارگانيك):با تكيه بر مطالعه ارگانيسم زيستي موجودات زنده مثل علم زيست شناسي.

۳. علوم اجتماعي (فوق ارگانيك): با تكيه بر مطالعات رفتاري واجتماعي بطوريكه رفتار جاري در جامعه را به عنوان يك كل بررسي مينمايد تا شيوه ها وسبكهاي كلي رفتار در يك منطقه در يك زمان ويك مكان خاص را روشن سازند.

واما مبحث وبلاگ حاضر ؛ مربوط به شاخه اي از علوم دسته سوم يعني علم "جامعه شناسي "sociologyمي باشد.

اگر چه پيشرفت در علم جامعه شناسي به اندازه ترقي ها ي علوم دسته اول ودوم نيست اما ميتوان گفت اين علم ؛

در طي زمان پيشرفتهاي چشم گيري كرده است و پيشرفت وتكامل آن هنوز هم ادامه دارد.

تعريف علم جامعه شناسي:

جامعه شناسي را ميتوان به علمي تعريف كرد كه محيط زندگي قوم يا ملت خاصي را با توجه به مرزها و حريم مشترك آن به صورت يك كل از لحاظ رفتاري و فر هنگي مطالعه مينمايد تا اينكه شيوه هاي مسلط رفتاري بر فرهنگ وعادات و رسوم يك كل فرهنگي- آرماني را مشخص كرده ومورد مطالعه قرار دهند.اين علم داراي شاخه هاي متعدد وبسيار گسترده اي همچون : جامعه شناسي روستايي. جامعه شناسي ديني. روانشناسي اجتماعي و... ميباشد.

مباني جامعه شناسي (2): مهمترين مفاهيم كاربردي در علم جامعه شناسي :

۱. فرهنگ و واژگان مرتبط با آن مانند:

فرهنگ پذيري : همان جريان اجتماعي شدن ما انسانها از ابتداي تولد تا لحظه مرگ كه توسط فراگيري مفاهيم فرهنگي واجتماعي از ساده ترين رويه هاي زندگي گرفته تا پيچيده ترين روشهاي زيستن ميباشد.

فرهنگ آرماني يا فرهنگي كه بايد موجود باشد تا جامعه بقا يابد اما ممكنست تحقق نيابد و فرهنگ موجود يعني فرهنگي كه درست يا نادرست ؛ به هرحال بر زندگي كنوني يك جماعت از مردم مسلط است و همه از آن پيروي ميكنند.

واپس مادندگي فرهنگي : اينكه در جريان تحول فرهنگها بخش يا بخشهايي از فرهنگ دست نخورده و بصورت سنتي وپيشين خود باقي بمانند.

واپس گرايي فرهنگي : بدان معنا كه پس از يك دوره نو گرايي و تجدد طلب ؛ جامعه باز هم متوجه فرهنگ سنتي خود شود واين ميتواند  به دلايل متعددي همچون مشكلاتي باشد كه تهاجم فرهنگي از طرف بيگانگان ايجاد كرده است.

سازمان فرهنگي ؛ نهاد فرهنگي ؛ دگرگوني فرهنگي ؛ ضدفرهنگ و.......

۲. مفهوم هنجار و مفاهيم وابسته به آن :

ارزشها : احساسات مشترك يك ملت. آداب ورسوم :شيوه هاي عملي مورد احترام براي يك ملت. عرف :كه قوانين بخشي از عرف هستند. وعرف يعني ويژگيهاي معنادار رفتار هر قوم.

۳. مفهوم نقش و مفاهيم منشعب از آن مانند فشار نقش. تعارض نقش و...

۴. گروه ها : مانند گروهاي اوليه. گروههاي ثانويه

۵. نهاد ها :مانند نهادهاي اوليه. نهاد هاي ثانويه

نكته بسيار مهم :

مفهوم نهاد با مفهوم گروه تفاوت زيادي دارد. گروه يعني اجتماعي كه انسا ن در آن عضو ميشود  و آن دو نوع است : اوليه. ثانويه. گروهاي اوليه گروهايي هستند كه انسان در مراحل اوليه زندگي پيش از ورود به نهاد هاي رسمي همچون مدرسه با آنها تماس پيدا ميكند وابتدايي ترين شيوه هاي رفتار را از انها مي آموزد مثل خانواد ه يا گروه همسالان. گروهاي ثانويه هم عبارتند از مدرسه. دانشگاه. محيط كار. اما نهادها نظامهايي از اين الگوهاي پيش آموخته اجتماعي شدن هستند كه اين الگوهار ا تحت حمابت خود بسط وتوسعه ميدهند. نهاد ها براي بر آوردن نيازهاي گوناگون اعضاي جامه بنا شده اند مثل نهاد آموزشي كه شامل مدرسه. دانشگاه و... ميشود.

منبع:نقد نظريه هاي جامعه شناسي (وبلاگ سوشيال سنس)

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:

جامعه شناسي آگوست كنت

آگوست كنت (1798 - 1856)

الف - شرايط اجتماعي دوران كنت

اكثر نظريه پردازان جامعه شناسي به شدت تحت تاثير شرايط اجتماعي يا فكري دوران خودشان، نظريه هاي شان را ارائه كرده اند. شرايط اجتماعي دوران كنت، دوران پس از انقلاب فرانسه است كه با ناآرامي ها و تنشهاي بسياري همراه بوده است. انقلاب فرانسه برخلاف تصور انقلابيون، هفتاد سال طول كشيد تا به ثمر نشست و پايه هاي حكومت جمهوري شكل گرفت. در اين دوران آشوب سه نظريه براي بهبود اوضاع وجود داشت:

1- نظريه ليبرالهاي انقلابي كه تحت تاثير لاك، مونتسكيو ، روسو ... قرار داشتند و اعتقاد به بازار آزاد، نهادهاي مدني، تفكيك قوا و ... داشتند.

2- نظريه ماركسيستهاي انقلابي بود كه معتقد بودند بايد انقلابي اجتماعي را براه انداخت و به قدرت گرفتن طبقات پايين تر جامعه، همچون كارگران، همت گمارد. آنها تاكيد داشتند كه نظم موجود از بنياد، ناعادلانه است و در آن تنها طبقات خاصي از تمامي مزايا برخوردار هستند درحاليكه قشر عظيمي محروم اند.

3- نظريه فيزيك اجتماعي يا جامعه شناسي از سوي كنت بود كه معتقد به رهيافتي علمي در برخورد با واقعيت اجتماعي داشت.

 

ب انگيزهاي كلي

هر سه اين ديدگاه ها بدنبال استقرار نظم در جامعه بودند. ماركسيستها نظم را در براندازي شرايط موجود مي دانستند و ليبرالها در اصلاح وضعيت موجود، و كنت هم بيشتر اصلاح گراست تا انقلابي؛ از نظر او با در نظر گرفتن نظم اجتماعي، همچون نظم طبيعي مي توانيم قوانين بنيادي زندگي اجتماعي را شناسايي و كشف كنيم و بدين طريق مي توانيم گذشته را تبيين كرده، زمان حال را بازسازي كنيم، و آينده را پيش بيني نماييم.

در واقع در نگرش كنت، زندگي اجتماعي تنها گستره اي از حوادث نيست كه به شكلي اتفاقي رخ دهند، بلكه تابع نظم و قوانيني هستند كه عالم اجتماعي، همچون عالم طبيعي بايد به شناسايي آنها همت گمارد. او تحت تاثير پيشرفتهاي علمي در دوران روشنگري و پس از آن، معتقد بود همانطور كه در علوم طبيعي همچون فيزيك، عالمان طبيعي توانسته اند با شناسايي قوانين بنيادي حركت اجسام، به تبيين و پيش بيني حوادث طبيعي دست بزنند، در بستر تحقيق اجتماعي نيز مي توانيم با شناسايي قوانين خاص زندگي اجتماعي تبيين و پيش بيني حوادث اجتماعي را تسهيل نماييم. اين علم اجتماعي جديد، از منظر كنت مبتني بر « استدلال و مشاهده » بود، كه هنوز هم در تحقيقات اجتماعي ما از همين روش استفاده مي كنيم.

 

پ- ايستايي و پويايي اجتماعي

حال به منظور شناسايي قوانين بنيادي زندگي اجتماعي، كنت به دو مفهوم اساسي در تحليل و بررسي زندگي اجتماعي مي پردازد. يكي نظم و ديگري پيشرفت. كنت از سويي به اين مسئله مي پردازد كه « نظم » چگونه در جامعه مستقر مي شود، و ديگر آن كه جامعه چگونه تحول مي يابد و « پيشرفت » مي كند.  

كنت زماني كه به سوي تحليل وضعيت موجود مي رود، و مي كوشد چگونگي استقرار نظم موجود را بررسي كند در جهت مطالعه ايستايي اجتماعي حركت مي كند، اما زماني كه در پي بررسي روند تحولات جامعه در بستر تاريخ مي باشد، در واقع مي كوشد پويايي هاي زندگي اجتماعي را مورد مطالعه قرار دهد.

 

پ1 - ايستايي اجتماعي

كنت در بررسي نظم اجتماعي ِ موجود، تحت تاثير زيست شناسي، جامعه را به مثابه يك كل در نظر مي گيرد. يك كل ارگانيك كه در آن بخشهاي مختلف جامعه همچون اندامهاي مختلف در بدن انسان در كنار يكديگر و در ارتباط با يكديگر قرار دارند. او خانواده، طبقات و شهرها را به ترتيب به سلولها، بافت ها و كل بدن موجودات زنده تشبيه كرد. حال از نظر كنت عوامل استقرار نظم در يك دوره عبارتند از:

1- وجود نهادهاي مرتبط با يكديگر در سطح جامعه: خانواده و طبقات اجتماعي، كه در واقع استخوان بندي جامعه را تشكيل مي دهند؛ او خانواده را واحد بنيادي زندگي اجتماعي دانست.

2- زبان: از نظر كنت زبان ظرفي است كه در بستر آن ما با يكديگر ارتباط برقرار مي كنيم، و داراي فرهنگي مشترك مي شويم و با مردمي كه در گذشته زندگي مي كرده اند، ارتباط برقرار مي كنيم. زبان باعث مي شود كه ما هم به فهم مناسبي از يكديگر دست يابيم، و هم گذشته خودمان را بهتر درك كنيم. از اين نظر زبان زندگي اجتماعي را به فعاليتي شناخته شده و معنادار تبديل مي كند.

3- نظام اعتقادي مشترك: از نظر كنت جامعه براي نظم نياز به ارزشهاي مشتركي دارد كه اين امر اغلب از طريق دين ايجاد مي گردد. دين باعث ايجاد ارزشهاي مشترك مي شود و همبستگي اجتماعي را تسهيل مي كند. پيروي از يك خدا، داشتن يك جهان بيني مشترك، داشتن شخصيت هاي مذهبي مشترك، و شريعت مشترك باعث احساس امنيت و آرامش در ميان خودي ها مي گردد و همبستگي و تعهد به يكديگر را در زندگي اجتماعي بالا مي برد.

4- تقسيم كار : جامعه داري نهادها و گروه هاي مختلف شغلي و اجتماعي است كه با افزايش جمعيت، هر كدام در امور خاصي تبهر و تخصص بيشتري يافته اند. نظاميان، كسبه، روحانيان، كشاورزان و ... همگي گروه هاي شغلي و اجتماعي متفاوتي هستند كه در بستر جامعه حضور دارند و به يكديگر وابسته هستند. اين وابستگي باعث تسهيل در نظم اجتماعي مي شود چرا كه نيازهاي اين گروه ها نسبت به هم، آنها را در ارتباطي مستمر و مداوم با يكديگر نگه مي دارد.

 

پ2 - پويايي اجتماعي

حال مي رسيم به انديشه هاي كنت در بررسي پويايي هاي زندگي اجتماعي، در اينجا به اين بحث مي پردازيم كه كنت مكانيزم تحول و پيشرفت زندگي اجتماعي را چگونه ارزيابي مي كند و چه عواملي را در نظر مي گيرد. در اين جا روش اصلي كنت براي تحليل روند تحول زندگي اجتماعي « روش تاريخي » است. روش تاريخي بدين مضمون كه تحليلگر زندگي اجتماعي همواره مي كوشد وضعيت موجود را در ارتباط با گذشته و روالي كه زندگي اجتماعي طي كرده است تا به شرايط موجود رسيده، بررسي كند.

كنت در روش تاريخي خود قانون مراحل سه گانه پيشرفت زندگي اجتماعي را ارائه مي كند. از نظر او نحوه تفكر آدمي و زندگي اجتماعي همواره در بستر تاريخ يكنواخت و ثابت نبوده است بلكه دوره هاي مختلف فكري و اجتماعي كه به طور مشخصي از يكديگر متمايز هستند، در تاريخ وجود داشته است. او تاريخ بشريت را به سه دوره مجزا تقسيم مي كند:

1-    خداشناختي (ماوراء الطبيعي، مذهبي)

2-    انتزاعي تجريدي (مابعد الطبيعي، فلسفي)

3-    اثباتي (طبيعي، علمي)

مقدمتا بايد عنوان كنيم كه ذهن آدمي، به ذات خصليتي عليت گرا دارد. انسانها همواره در پي آن هستند كه علت حوادث و اتفاقاتي كه در اطرافشان رخ مي دهد را در يابند. اين ويژگي ثابت ذهن انساني است.

حال كنت معتقد است كه انديشه بشري در مراحل پيشرفت ذهن بشر از اين مراحل مي گذرد. اولين مرحله، كه مرحله ابتدايي ذهن بشر است، ذهن تحت تاثير نيروهاي ماوراء الطبيعي قرار دارد. در اين جا خدايان و ارواح مسلط بر حوادث و رخدادها هستند.

در مرحله مابعدالطبيعي، ذهن انسان در اثر شك فلسفي، پيشرفت مي كند و عليت پديده ها را ديگر نه فقط در امور غيرقابل دسترس ماورايي بلكه در اموري اين جهاني جستجو مي كند. اموري كه بطور عقلاني قابل شناسايي هستند. در اين مرحله فيلسوفان مختلف درباره مسائل مختلف زندگي اجتماعي بحث و تبادل نظر مي كنند و سعي دارند بهترين مدلهاي زندگي اجتماعي را ارائه كنند. در اين جاست كه بحث از فضيلت، اخلاق، اخلاق اجتماعي، شهروندي و ... مطرح مي گردد. مثال آن مي تواند انديشه هاي يونان قديم در نزد سقراط، افلاطون و ارسطو باشد، و برجسته ترين نشانه آن در افكار فيلسوفان روشنگري پديدار مي گردد.

اما در مرحله اثباتي، يا علمي كه كنت نشانه هايي از آن را دوران خويش شناسايي كرده بود و معتقد بود كه آينده بشريت در گذار به مرحله اثباتي يا علمي است، مرحله اي است كه ديگر انسان از توهم امور ماورايي رها مي گردد، و بحث هاي ناتمام فلسفي را نيز به كناري مي گذارد، بجاي آن به بررسي عيني واقعيت اجتماعي مي پردازد و از طريق مشاهده، مقايسه، استدلال و آزمون عيني فرضيه ها مي كوشد به تحليل روشن و واضحي از وضعيت موجود دست يابد. نكته مهم در اين جا ميل به شفافيت هر چه بيشتر در تحليل پديده هاي اجتماعي است.

در واقع كنت با ارائه مدل سه گانه تحول بشري، نشان مي دهد كه نيروي محركه اصلي تحول جوامع، در تحول فكري آنها نهفته است. كنت تحول فكري را پيش شرط تحول اجتماعي مي داند. انديشه كه در بستر تاريخ تكامل مي يابد و پيشرفت مي كند.

بدين جهت از منظر كنت، هر يك از اين مراحل اصلي تكامل ذهن بشر ضرورتا از بطن مرحله پيشين پديد مي آيند. تنها پس از نابودي نظم پيشين است كه نظم جديد تحقق مي يابد. از نظر او حتي براي برترين ذهن ها نيز تشخيص ويژگيهاي دوره بعدي بدون نزديك شدن كامل به آن دوره امكان پذير نيست.

بت پرستي ...... شك .......................فلسفه .......................علم ........دوره اثباتي

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:

آشنايي با اگوست كنت و ديدگاه كلي او


1798 - نوزدهم ژانويه تولد آگوست كنت در مون پليه در خانواده اي كاتوليك و طرفدار سلطنت پدرش كارمند متوسطي است در اداره ي وصول عوايد مون پليه.

1814-1807 تحصيلات متوسطه در دبيرستان مون پليه .كنت بزودي از مذهب كاتوليك دست مي كشد و به افكار آزاد يخواهانه و انقلابي روي مي آورد.

1816-1814حصيل درمدرسه‌ي پلي تكنيك كه اگوست كنت در مسابقه ي ورودي آن از بين داوطلبان جنوب ، نفر اول مي شود.

1816 - در ماه آوريل ، حكومت فرانسه ، در دوره‌ي احياي سلطنت ، مدرسه‌ي پلي تكنيك را مي بندد زيرا مدرسه ي مذكور مظنون به ترويج ژاكوبن ها است . كنت كه براي چند ماه به مون پليه برگشته ، در دانشكده‌ي اين شهر چند درس پزشكي و فيزيولوژي را دسال مي كند. آنگاه ، مجدداً به پاريس مي رود و براي امرار معاش به تدريس رياضيات مي پردازد.

1817 -  در ماه اوت كنت منشي سن سيمون مي شود ،‌و تا سال 1824 همكار و دوست او مي ماند . وي در در اين مدت با آثار گوناگون فيلسوف صنعت ، يعني سن سيمون ،‌همكاري دارد مانند : صنعت ، سياستمدار ، سازمان دهنده .درباره سيستم صنعتي و شرعيات صنعتداران.

1819 - جدايي عمومي ميان عقايد و اموال همكاري با نشريه سانسور،شارل كنت وشارل دونوايه.

1820 - ارزيابي مختصر از كل گذشته دوران جديد كه در ماه آوريل در سازمان دهنده منتشر مي شود.

1822 - جزوه اي درباره ي كارهاي علمي لازم براي تجديد سازمان جامعه كه در سيستم صنعتي منتشر مي شود.

1824 - سيستم سياست اثباتي كه چاپ تجديد نظر شده اي از كتاب قبلي است.
در ماه آوريل كنت اين اثر را به سن سيمون فروخت و وي آن را بدون ذكر نام مولف در نشريه‌ي شرعيات اهل صنعت منتشر كرد . او گست كنت اعتراض كرد و دعوا شروع شد : « رئيس او اين كتاب را بخش سوم يك مجموعه بنام شرعيات اهلصنعت مي داند كه براي تشريح نظام فكري صنعتي سن سيمون نوشته شده مرد جوان ( يعني آگوست كنت ) معتقد است كه كتاب مذكور بخش اول يك مجموعه است به نام سيستم سياست اثباتي ،كه براي تشريح پوزيتيويسم اوگوست كنت نوشته شده ( هانري گوهيه ) . كنت بعدها از « تأثير مصيبت باري » كه « رابطه ي شوم » با يك « حقه باز فاسد » بر وي گذاشت سخن مي گويد.

1825 -  ملاحظات فلسفي درباره‌ي علوم و دانشمندان ،ملاحظاتي درباره ي قدرت معنوي، اين دو اثر در نشريه ي توليد كننده متعلق به سن سيمون هم منتشر شده اند .
ازدواج اوگوست كنت با كارولين ماسن روسپي سابق . اين ازدواج كه بر اساس « محاسبه‌ي جوانمردانه اي » انجام گرفت « تنها اشتباه حقيقتاً مهم زندگي من بود » كارولين ماسن چند بار كانون خانوادگي مشترك خود را ترك گفت.

1826 - ماه آوريل . آغاز دروس عمومي فلسفه ي اثباتي ، هومبول ، كارنو ،بلنويل ، فيزيولوژيست و يوآنسو رياضيدان از جمله شاگردان او هستند.

1827-1826 - بحران روحي . كنت تحت تأثير نخستين گريز زنش از خانه و مشغله ي فراوان فكري ،مجبور مي شود در يك استراحتگاه بخواند . وي پس از هشت ماه ،در حاليكه هنوز سلامتش را باز نيافته ،از آنجا خارج مي شود و كمي بعد دست به خودكشي مي زند . سپس بحران عصبي فرو مي نشيند . كنت كه به علل اين بيماري كاملاً آگاه است ، براي جلوگيري از هر گونه بحران جديد ، رژيم جسمي و روحي بسيار سختي را بر خود هموار مي كند .

1829 - چهارم ژانويه . كنت دروس فلسفه ي اثبات را از سر مي گيرد .

1830 - انتشار جلد اول دروس فلسفه ي اثباتي . مجلدات بعدي يكي پس از ديگري در سالهاي 1835 ،
1838
، 1839 ، 1841 و 1842 منتشر مي شوند.

1831 - شروع تدريس ستاره شناسي براي همه كه در شهرداري ناحيه ي سوم درس داده مي شود و تا 48- 1847 طول مي كشد . كنت كرسي آناليز مدرسه پلي تكنيك را درخواست مي كند اما به نتيجه اي نمي رسد.

1832 - انتصاب كنت به عنوان مربي آناليز و مكانيك در مدرسه ي پلي تكنيك.

1833 - كنت از گيزو تقاضا مي كند كه يك كرسي تدريس تاريخ فرانسه براي او در كاژ دو فرانس به وجود آيد . اما اين تقاضا رد مي شود.
كرسي هندسه ي پلي تكنيك نيز به سبب عقايد جمهوري خواهانه ي كنت به وي داده نمي شود.

1836 -  انتخاب كنت به عنوان ممتحن در پلي تكنيك.

1842 - جدايي قطعي از خانم كنت

1843 -  رساله ي مقدماتي در هندسه ي تحليلي.

1844 - گفتار درباره‌ي ذهن اثباتي مقدمه‌ي رساله‌ي فلسفي در ستاره شناسي براي همه . كنت مقام ممتحني خود را در پلي تكنيك از دست مي دهد از آن پس معشيت او با « كمك آزادانه‌ي پوزيتيويستي » كه نخست ( در 1845 ) توسط جان استوارت ميل و چندتن ثروتمند انگليسي ،سپس ( از 1848 ) توسط اميل ليتره و چند تن از شاگردان يا مشتاقان فرانسوي براي وي فرستاده مي شود مي گذرد در ماه اكتبر با كلوتيلد دووُ خواهر يكي از دوستانش ،بر مي خورد ،كه سي سال دارد و جدا از شوهرش زندگي مي كند و مي داند كه به بيماري شفا ناپذيري دچار است.

1845 -  سال بي نظير » كنت، عشقش را به كلوتيد دو وُ اظهار مي دارد و وي او را فقط به دوستي بر مي گزيند زيرا خود را در مورد آنچه از حد محبت بگذرد ناتوان مي داند ».

1846 -  پنجم آوريل ،كلوتيلد دووُ در برابر چشمان كنت مي ميرد و وي از اين پس براستي خود را وقف پرستش اين زن مي كند.

1847-  كنت مذهب بشريت را اعلام مي كند.

1848 -  تأسيس انجمن پوزيتيويستي


1851 - كنت مقام مربي رياضي خود رادر مدرسه ‌ي پلي تكنيك از دست مي دهد و انتشار جلد اول سياست اثباتي يا رساله‌ي جامعه شناسي در تأسيس مذهب بشريت ، مجلدات ديگر در سالهاي 1853-1852 و 1854 منتشر مي شوند.
كنت در 22 آوريل به اقاي تولوز مي نويسد : « يقين دارم كه پيش از سال 1860 پوزيتيويسم را، به عنوان تنها مذهب واقعي و كامل ،در كليساي نتردام تبليغ خواهم كرد » .
در ماه دسامبر ، اميل ليتره وچندين از شاگردان، كه از تأييد آگوست كنت از كودتاي لويي ناپلئون منقلب شده و از جهتگيري فلسفه‌ي جديد نگران گرديده بودند ، از انجمن پوزيتيويست ها كناره مي گيرند.

1852  ، شرعيات اثباتي با شرح مختصري از مذهب همگاني.

1855 - فراخوان به محافظه كاران.

1856 - تركيب ذهني يا سيستم همگاني تلقي هاي خاص حال عادي بشريت . كنت به رئيس اباء‌يسوع پيشنهاد مي كند تا بر ضد فوران هرج و مرج طلبانه‌ي هذيان غربي متحد شوند .

1857 - پنجم سپتامبر ،مرگ آگوست كنت در پاريس ،شماره ‌ي 10 ، كوچه‌ي موسيولوپرنس در آغوش شاگردانش .


نظريات كنت:

تفكرات كلي كنت

هدف كنت آفرينش يك علم طبيعي جامعه بود كه بتواند هم تحول گذشته نوع بشر را تبيين كند و هم مسير آن را پيش‌بيني كند. گذشته از بناي علمي كه بتواند قوانين حركت حاكم بر بشر را در گذشت زمان تبيين كند كنت مي‌كوشيد تا شرايط لازم را براي استواري جامعه در هر زمان معين تاريخي تعيين كند. بررسي پويايي اجتماعي و ايستايي اجتماعي يعني همان بررسي پيشرفت و نظم يا دگرگوني و استواري جامعه دو ستون بنيادي نظام ساخته و پرداخته او را تشكيل مي دهند.
كنت مي‌پنداشت كه جامعه بشري نيز بايد با همان روشي مورد بررسي قرار گيرد كه در جهان طبيعي به كار برده مي‌شود . كنت مي‌گفت كه علوم طبيعي در اثبات قانون‌مندي پديده‌هاي طبيعي موفق بوده اند و توانسته‌اند كشف كنند كه پديده‌هاي طبيعي از يك رشته توالي منظم تحولي پيروي مي‌كنند. اين علم نوين به جاي تكيه بر مرجعيت سنت ، خود را بر تركيب مناسبي از استدلال و مشاهده به عنوان تنها وسيله موجه براي كسب دانش متكي ساخت. درست است كه هر نظريه علمي بايد بر واقعيت‌هاي مشاهده شده استوار باشد، اما واقعيت‌ها را نيز نمي شود بدون راهنمايي يك نظريه مشاهده كرد.
كنت علم جديد خود را ابتدا فيزيك اجتماعي ناميد اما از آن جا كه تصورمي كرد اصطلاح او از سوي يك آمارشناس بلژيكي به نام كتله دزديده شده باشد اصطلاح جامعه‌شناسي را ابداع نمود . اصطلاحي كه از عناصر يوناني و لاتيني ساخته شده است. علم اجتماعي موردنظر كنت هم در روشهاي تجربي و مباني معرفت شناسي و هم در كاركردهايش براي نوع بشرمي بايست از الگوي علوم طبيعي پيروي كند. (توجه به مصلحت نظري و نفع عيني براي بشر) .
انسان براي اينكه محيط غيرانساني‌اش را به نفع خود دگرگون سازد بايد قوانين حاكم بر جهان طبيعي را بشناسد به همين سان كنش اجتماعي مفيد براي بشر تنها با استقرار قوانين حركت حاكم بر تكامل بشري امكان‌پذير است و سامان اجتماعي و توافق مدلي بر يك پايه استوارند.
اگر جامعه‌شناسي بتواند به انسان‌ها بياموزد كه قوانين دگرگوني ناپذير تحول و نظم را در امور بشري باز شناسند در آن صورت انسانها يادخواهند گرفت كه چگونه اين قوانين را در جهت مقاصد همگاني شان به كار برندادامه مطلب...

ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:

اميل دوركيم

۱۹۱۷-۱۸۵۸

 كليد واژه‌هاي دوركيم:

۱. واقعيت‌هاي اجتماعي

۲. تقسيم كار (همبستگي ازگانيك و همبستگي مكانيك)

۳. وجدان جمعي

۴. بي هنجاري: عدم تجانس بين تجربه واقعي فرد و انتظارات هنجاري با جامعه (فقدان جمعي)

۵. خودكشي

۶. جامعه‌شناسي دين و معرفت

 كتاب‌هاي وي:

۱. تقسيم كار اجتماعي

۲. صور بنياني حيات ديني

۳. قواعد روش جامعه‌شناسي

۴. خودكشي Suicide

*واقعيت‌هاي اجتماعي: دوركيم كار خويش را با تمايزگذاري ميان جامعه‌شناسي با ساير علوم به خصوص روانشناسي و فلسفه آغاز كرد. او بيش از همه بر واقعيت‌هاي اجتماعي تأكيد مي‌كرد كه آنرا در عموميت ، توانايي فشار خارجي و الزام‌آور تبيين نمود.

امر اجتماعي: شيوه‌هاي عمل، احساس و تفكر كه داراي 3 شرط عموميت، الزام‌آور . بيروني است.

عمل: لباس پوشيدن، سلام كردن، دست دادن.

احساس: مراسم سوگواري كه نمي‌توان در آن خنديد.

تفكر: رفتن به كلاس جامعه‌شناسي و ياد گرفتن نظريه، قبول داشتن شير

عموميت: مثل نماز خواندن.              

الزام‌آور: مثل عالمي كه چه باشد و چه نباشد شيوه‌ي نماز خواندن تغيير نمي‌كند.

جوامع داراي همبستگي مكانيكي يا خودبه خود(جوامع سنتي): داراي شباهت‌اند و شاخص آن حقوق تنبيهي مثل كتك زدن

جوامع داراي همبستگي‌ارگانيكي يا اندامي(جوامع مدرن): تفاوت و فرديت زياد است و شاخص آن حقوق‌ترميمي مثل‌زندان

*خودكشي: وي خودكشي را به چهار دسته تقسيم مي كند، كه از اين ميان دو دسته‌ي آنها بخاطر همبستگي شديد يا انسجام گروه ها رخ مي دهد.

۱. خودكشي خودخواهانه(Egoiste) مثل صادق هدايت

۲. دگر خواهانه(Altruiste)مثل حسين فهميده.

و دودسته‌ي ديگر بخاطر كنترل شديد يا نظم بيش از حد روي مي‌دهد.

 ۱. قدرگرايانه: مثل فيلم عروس آتش 

 ۲. بي‌هنجاري(آنومي) (Anomique) مانند بيشتر خودكشي‌هاي امروزي كه اين نوع خودكشي بيش از ديگر خودكشي‌ها مورد نظر دوركيم است.

*به نظر دوركيم خودكشي آنوميك يا بي‌هنجاري مهمترين نوع خودكشي است.

*ميزان خودكشي همراه با سن تغيير مي‌كند هر چه سن بالاتر رود احتمال روي‌دادن خودكشي بيشتر است.

*ميزان خودكشي نسبت به جنس متفاوت است، خودكشي نزد مردان بيشتر از زنان است.

*آنچه موجب حمايت افراد در برابر خودكشي مي‌شود خانواده و وجود فرزندان است.

*جرم بخاطر آنكه منظما روي مي‌دهد نمودي بيمارگونه‌ست.

*تنها گروه اجتماعي كه با تسهيل جذب افراد در اجتماع قادر به كاهش خودكشي است همان گروه‌هاي حرفه‌اي يا صنفي است.

*ساختارهاي اجتماعي كه نرخ خودكشي بالاي دارند از نظر فقدان نسبي انسجام و نابهنجاري با يكديگر وجه اشتراك دارند.

*خودكشي با درجه يكپارچگي تناسب معكوس دارد.

*افزايش خودكشي بخاطر كاهش خودكشي است.

 *وجدان‌جمعي(Conscince Collective): مجموعه باورها، احساسات مشترك در بين حد وسط اعضاي يك جامعه.

*وجدان جمعي فقط در احساسات و باورهاي افراد است.

*از شرايط خاصي كه افراد در آن قرار دارند مستقل است.

*افراد مي‌گذرند ولي وجدان جمعي باقي مي‌ماند.

*با هر سن عوض نمي‌شود بلكه پيوند دهنده نسل‌هاي متمادي با يكديگر است.

*بر حسب جوامع متفاوت است.

*والاترين صورت زندگي روحي است.

 *تقسيم كار(Work Division): نوعي ساخت‌پذيري جامعه است كه تقسيم فني و اقتصادي كار مظهري از آن است.

در اين ارتباط دوركيم ميان دو گونه يكپارچگي تمايز قائل مي‌شود: يكپارچگي نظام ( تقسيم كار فزاينده ) و يكپارچگي اجتماعي ( اخلاق و ارزش‌هاي مشترك ). در فرآيند پيچيدگي تقسيم كار در همبستگي ارگانيك از سيطره وجدان جمعي كاسته مي‌شود و دوركيم در اين جا استدلال مي‌كند كه نياز به حداقلي از وجدان جمعي هست تا جامعه از هم نپاشد.

مراحل شكل‌گيري تقسيم كار: جنسيتي، اقتصادي، اجتماعي(نهادي)

*تغييرات اجتماعي به خاطر نقسيم كار رخ ميدهد.

*تقسيم كار شخصيت مي‌دهد.

*تقسيم كار يك فرايند تدريجي و ويژگي جامعه مكانيكي(سنتي) است.

*افزايش جوامع يكي از علل تقسيم كار است.

*تقسيم كار موجب شكل‌گيري جامعه سرمايه‌داري شده است.

*تقسيم كار و تمايز اجتماعي را بايد در ارتباط با پديده‌هايي همچون حجم و تراكم مادي و اخلاقي جامعه در نظر گرفت.

 *جامعه‌شناسي دين: ساختن نظريه‌اي عمومي درباره دين بر اساس تحليل ساده‌ترين و بدوي‌ترين نهادهاي ديني.

*توتم‌پرستي بيانگر ذات دين است.

*ذات دين از تقسيم جهان به دو دسته‌ي: لاهوتي يا مقدس يا زميني: باورها و مراسم مانند نماز خواندن، ناسوتي يا نامقدس يا ماورايي(Profane): هر آنچه اين دنيايي و ماديست مانند صندلي

*وي ذات دين را در امر مقدس مي‌داند.

*مذهب به دستگاهي همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتي گفته مي‌شود.

*توتم‌پرستي ساده‌‌ترين شكل مذهب است.

*دين دوركيم، وجدان جمعي، مفهوم جامعه و همبستگي اجتماعي ايجاد مي‌كند.

*در انديشه دوركيم توتم مظهر كليتي از عقايد مذهبي است كه نمودهاي جمعي اقتدار جامعه بر هر يك از اعضاء خود است. كه باعث وحدت همه پيرامون آن مي‌گردد. اين توتم مي‌تواند هر چيزي باشد كه انسان‌ها در طي گذشت زمان براي آن وجودي مقدس قائل شده‌اند مانند گاو هندي.

 - علت تعيين‌كننده يك واقعيت اجتماعي را بايد درميان واقعيت‌هاي ماقبل آن جستجو كرد و نه د رحالات و آگاهي‌هاي فردي.

- هر گاه شيرازه تنظيم‌هاي اجتماعي از هم گسيخته گردند، نفوذ نظارت كننده جامعه بر گرايش‌هاي فردي، ديگر كارايي‌اش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد. دوركيم چنين وضعيتي را بي‌هنجاري مي‌خواند.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:



فلسفه پوزيتويسم و قانون سه مرحله اي اگوست كنت در بوته نقد

1- مقدمه:
    بدون ترديد دين و مطالعات مربوط به آن از جمله پديده هايي است كه بلندايي به قامت و قدمت حيات انساني دارد. اينكه انديشمندان و متفكران دين شناسي با چه زاويه اي و با چه مكانيسمي به مطالعه دين مي پردازند و اساسا با كدام ابزار و ابزارهايي مي توان بهتر به مطالعه دين پرداخت، سئوالي است كه همواره توجه بسياري از محققان را به خود معطوف داشته است. از اين رو بررسي ديدگاه متفكران به نام دين در حوزه جامعه شناسي دين از جمله ضرورتهاي مهم درخصوص دين پژوهي است. يكي از نظريات مهم در    مورد جامعه شناسي دين مربوط به اگوست كنت )August Conte( است. چنان كه بعدا خواهيم گفت اين نظريه را نبايد با نظريه تكاملي داروين خلط كرد. نظريه اگوست كنت (1857- 1798 م) فرانسوي، بنيان گذار دانش جامعه شناسي، تحت عنوان “قانون سه مرحله اي” تاريخي در كتاب خويش به نام “گفتاري درباره روح اثبات گرايي” )Discours surl، Esprit positif( بيان داشته است كه اساس فكر او را ما هم در تئوري “خود خداسازي” )Selbstver gotterung( فوير باخ و هم در نظريه “آگاهي واژگونه” يا معكوس )Verkehrtes Bewusstse( ماركس مي يابيم . (1) اگوست كنت را پدر علم جامعه شناسي ناميده اند. كنت مي خواست علم نويني تاسيس كند كه جامعه بشري را با الگوي طبيعي بررسي كند. او اين علم را “فيزيك اجتماعي” و سپس “جامعه شناسي” ناميد. (2) از لحاظ نگرش فلسفي- تاريخي كنت تحت نفوذ كند روسه- پدر عقل گرايي كه تاريخ جامعه بشري را عبارت از تاريخ تحول ذهني و فكري بشر مي دانست قانون مراحل سه گانه را مطرح كرد . (3) براي اينكه نظريه اگوست كنت درباره تبيين دين روشن شود به نكات اصلي انديشه وي اشاره كرده و سپس به نقد نظر او مي پردازيم.
    2- فلسفه پوزيتويسم: فلسفه پوزيتويسم يكي از مكتبهاي فلسفي قرن بيستم ميلادي است. در قرن بيستم ميلادي كه به دوره معاصر (4) نيز معروف است، علاوه بر مكتب پوزيتويسم، مكتبهاي مهم ديگري همچون اگزيستانسياليسم (5)، پديدارشناسي (6) و پراگماتيسم (7) وجود دارد. پوزيتويسم را نخست اگوست كنت در نيمه دوم قرن 19 ميلادي بنيان گذاشت اما مكتب او چندان نپاييد. امروزه وقتي واژه پوزيتويسم را به صورت مطلق به كار مي برند همان پوزيتويسم منطقي به ذهن مي آيد.(8)
    اگوست كنت نخست نوعي فلسفه عرضه كرده است. او در عصري زندگي مي كرد كه علوم تجربي مقام رفيعي يافته و قادر به حل برخي از مسائل پيچيده جهان شده بود. كنت هم قصد داشت فلسفه اي عرضه كند كه مطابق روح زمان باشد و در اين فلسفه علوم تجربي بالاترين مكان و مقام را داشته باشد. از اين رو او فلسفه خود را پوزيتويسم ناميد. در پوزيتويسم تنها شناخت ارزشمند علم است و واقعيت محسوس تنها موضوع شناخت است. در اين فلسفه سعي مي شود با تكيه بر علوم تجربي، مابعدالطبيعه و ديگر شاخه هاي فلسفه زائد و لغو نشان داده شوند. (9) تنها وظيفه باقيمانده براي فلسفه يافتن اصل كلي مشترك بين تمام علوم و استفاده كردن از تمام علوم براي تاسيس پايه اي براي علوم اجتماعي است. فيلسوف ديگر نبايد درباره وجود و هستي به تامل بپردازد و گزاره هاي كلي در اين باره اظهار كند. فيلسوف بايد علوم تجربي را با همديگر مقايسه كند و نتايج كلي از آنها به دست آورد. سپس بر اساس اين يافته ها جامعه شناسي را بايد بنا نهاد. هر شناخت اصيل بايد از روشهاي علوم تجربي برآمده باشد. در پوزيتويسم نيروها يا جوهرهايي انكار مي شود كه فراسوي واقعيات و قوانيني است كه در علوم وجود دارند. تنها آن چيزهايي واقعيت دارند كه در علوم تجربي از آنها بحث مي شود از اين رو در پوزيتويسم نياز به مابعدالطبيعه و موجودات مجرد نداريم. از اين رو اگوست كنت بر اساس روش پوزيتويستي اش علم جامعه شناسي را مطرح مي كند. جامعه شناسي به دنبال يافتن قاعده كلي رفتار اجتماعي است تا به كمك آن به پيش بيني و كنترل حوادث اجتماعي قادر شود و از طريق به كار بردن روشهاي علوم تجربي به كشف قوانين اجتماعي نايل شود.(10) مرحله پوزيتويستي علم را حكماي يونان آغاز كرده اند ولي روش عقلي براي آنان اولويت داشت به ويژه پيروان ارسطو كه بدون عنايت به روش تجربي از روش عقلي استفاده مي كردند. در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي، فرانسيس بيكن انگليسي، گاليله ايتاليايي و دكارت فرانسوي پا به ميدان تحقيق نهادند و راه روش علمي را هموار كردند بعد از آن كنت برجسته ترين چهره پوزيتويسم يعني شكل جديد تجربه گرايي (11) انگليس گرديد. هدف او تكميل تلاش بيكن و دكارت بود تا فلسفه و علم پوزيتويستي را تاسيس كند، چه بر اين باور بود كه فلسفه پوزيتويستي همان فلسفه علوم است و همه علوم در روند تكاملي و مراحل سه گانه يكسان پيشرفت نكرده اند. (12) درباره پوزيتويسم اگوست كنت اظهارنظرهاي گوناگوني شده است. براي نمونه هابرماس مي گويد كه پوزيتويسم در آثار كنت به شكلي ناخالص ظاهر شده است. در اين آثار پوزيتويسم آميخته به نوعي فلسفه تاريخ است كه هدف آن توضيح تحول علوم بر پايه تكامل نوع بشر است اما به نظر هابرماس مراحل سه گانه تكامل تاريخي كنت حاوي تناقضي دروني است.(13)
    3- قانون پيشرفت بشر يا قانون سه مرحله اي: كنت قانوني ارائه مي دهد كه به قانون سه مرحله اي مشهور است. تكامل ذهن بشر به موازات تكامل ذهني افراد صورت مي گيرد. هر انساني در كودكي مومني واقعي است و در بلو غ مابعدالطبيعه گراي انتقادي و در بزرگسالي يك فيلسوف طبيعي است. نوع بشر هم اين سه مرحله را پشت سر گذاشته است: مرحله اول وضع خداشناسي يا رباني )Theological( است.
    در اين دوره بشر همه امور را بر اساس علل مابعدالطبيعي مقدس تبيين مي كند؛ يعني علل حوادث و پديده هاي طبيعي مانند زلزله و توفان و... را در امور مابعداطبيعي مقدس جستجو مي كرد. در اين مرحله ذهن بشر به دنبال تبيين علمي نبود؛ يعني سعي نمي كرد با روشهاي علمي پديده هاي طبيعي را تبيين كند بلكه به دنبال ماهيت ذاتي و علتهاي نخستين همه معلول ها بود. در اين مرحله ذهن بشر نمودها را بدين سان تعيين مي كند كه آنها را به موجودات و نيروهاي قابل قياس با خود انسان نسبت مي دهد. به تعبير كنت اين مرحله با ظهورافلاطون و ارسطو به پايان رسيد و دوره مابعدالطبيعه آغاز گرديد. مرحله دوم، مرحله مابعدالطبيعي يا فلسفي (متافيزيكال)Metaphysical = است. در اين مرحله ذهن انسان به موجودهاي مجردي چون طبيعت متوسل مي شود. در اين مرحله ذهن به دنبال نيروهاي انتزاعي و موجودات مجرد است. ويژگي اين مرحله توسل به جوهرهاي مجرد و مفاهيمي مانند “ذوات” و “ويژگيهاي مابعدالطبيعي” است. با استفاده از اين مفاهيم است كه حوداث طبيعي تبيين مي شود؛ مثلا رشد گياهان بر اساس روح نباتي آنها تبيين مي شود. اين جوهرهاي مجرد به عنوان موجدات واقعي تلقي مي شوند. مرحله سوم، مرحله پوزيتويستي يا اثباتي يا علمي )Scientific( است. اين مرحله كه بلوغ ذهن بشر در آنجا رخ مي دهد انسان نمودها را مشاهده كرده، روابط منظمي كه ممكن است در لحظه اي معين و يا در طول زمان بين آنها يافت شود، تعيين مي كند. انسان در اين مرحله از كشف علل پديده ها چشم مي پوشد و به همين اكتفا مي كند كه قوانين حاكم بر آنها را معين كند. به عبارت ديگر در اين مرحله با مشاهده و استدلال، روابط ضروري ميان حوادث جستجو مي شود و سپس با طرح قوانيني آنها را تبيين مي كند. در عصر علم معرفت حقيقي فقط بر شناخت موضوعي مبتني است كه روش پوزيتويسم يا علمي آنها را اثبات مي كند؛ يعني پديده هاي قابل مشاهده. اين مرحله با دو مرحله پيشين تفاوتهاي عمده اي دارد: اولا در اين دوره انسان متواضع تر است؛ زيرا از شناسايي ماهيات و ذوات امور صرف نظر كرده در پي علل نهايي نيست. ثانيا شناخت در اين مرحله براي تسلط بر جهان (14) است. به نظر كنت مرحله اثباتي يا علمي، عالي ترين مرحله است كه غايت آمال بشر است و هر فردي بايد در نهايت به اين مرحله برسد؛ در يك سير تاريخي هر مرحله، مقدمه مرحله بعدي و ابطال كننده مرحله قبلي است و مقتضيات هر مرحله بستگي به شرايط زماني و مكاني خاصي دارد. (15) طبق نظر كنت موسسات انساني در هر دوره از لحاظ كمال به صورت خاصي در مي آيند و هيچ كدام كمال مطلق نمي يابند. از ديدگاه عيني (اثباتي) پيشرفت متضمن كنترل روزافزون انسان بر محيط است و سه وجه دارد: عقلي، مادي و اخلاقي. پيشرفت عقلي به قانون مراحل سه گانه مي انجامد. پيشرفت مادي به ظهور سه مرحله در تاريخ جامعه منجر مي شود اين سه مرحله عبارتند از: غلبه جويي، دفاع و سازندگي. همچنين پيشرفت اخلاقي ايجاب مي كند كه انسان نخست در خانواده و سپس در دولت و سرانجام در نوع انساني متجلي شود. براي نيل به پيشرفت بايد از نيروي اميال و عواطف انساني سود جست و به وسيله عوامل عقلي اين جريان را ارشاد و كنترل كرد.(16)
    4- ايستايي و پويايي اجتماعي: ايستايي و پويايي دو مفهوم اصلي نظريه جامعه شناسي كنت است. او جامعه را به يك ارگانيسم زنده تشبيه مي نمود. در زيست شناسي بهتر است كه كالبدشناسي را از فيزيولوژي جدا كنيم همچنين بايد ميان ايستايي و پويايي پديده هاي اجتماعي تمايز قائل شويم. ايستايي عبارت است از مطالعه اجماع اجتماعي. همچنان كه بررسي كاركرد يك عضو بدون قرار دادن آن در يك مجموعه زنده ممكن نيست بررسي سياست و دولت بدون جايگزين كردن آنها در كل جامعه در لحظه معيني از تاريخ امكان ندارد. به عبارت ديگر بررسي اجزاء از رهگذر روشن كردن كاركرد آنها در كل نتيجه بخش است. گرچه ايستايي بررسي اجماع اجتماعي است ولي در نتيجه ما را به جستجوي اندام هاي هر جامعه هدايت مي كند تا از وراي تنوع جوامع تاريخي اصول هر نظم اجتماعي را كشف كنيم.
    بنابراين ايستايي اجتماعي علل نظم اجتماعي و ثبات جامعه به عنوان يك كل را بررسي مي كند اما پويايي اجتماعي نشيب و فرازهايي را كه اين نظم بنيادي پيش از رسيدن به مرحله نهايي اثباتي در مسير خود پيموده است ترسيم مي كند. پويايي اجتماعي همان قانون حالات سه گانه (17) است اين قانون مراحل متوالي را كه جوامع بشري پيموده اند روشن مي سازد. پويايي اجتماعي با تاريخي كه مورخان به آن مي پردازند، تفاوت دارد. در پويايي اجتماعي به مراحل متوالي و ضروري تحول ذهن بشر و جوامع بشري نظر مي شود؛ اما در تاريخ صرفا پديده ها مشاهده شده ثبت مي گردد. گفتيم ايستايي اجتماعي به علل توافق اجتماعي و نظم هر جامعه مي پردازد. كنت براي بررسي اين مطلب به اجزاي تشكيل دهنده يك نظام اجتماعي مي پردازد. البته او افراد جامعه را به عنوان اجزاي عنصري نظام اجتماعي تلقي نمي كند. به نظر وي جامعه شناسي كه با بررسي نيازها و گرايشهاي افراد كار خود را آغاز مي كند محكوم به شكست است.
    پي نوشت ها:
    1- خط سير فكري از كنت تا ماركس را مي توان در دو پهنه جامعه شناسي معرفتي و دين اينگونه ترسيم نماييم: نخست كنت در بررسي انتقادي تاريخ تفكر انساني به ديانت را محصول درك نادرست انسان نسبت به نيروهاي طبيعت و جامعه و لذا ارتقا دادن اين دو تا مقام الوهيت معرفي مي كند (طبيعت و جامعه= خدا)، سپس فوير باخ ماهيت طبيعت و جامعه خداگون گشته كنت را در نهاد انسان (انسانهاي معمولي و روزمره) مي نهد و معتقد است كه دين چيزي جز نتيجه وجود خداوند گشته خود انسان و ايده آل هاي او نمي باشد (بشريت= خدا) و سرانجام ماركس مبناي اين وجود خداوند گشته بشريت را در درون مناسبات اقتصادي، اجتماعي و سياسي زندگاني انسان قرار مي دهد و دين را حاصل انديشه واژگونه گشته واقعيت معكوس شده زندگي بشر تلقي مي نمايد.
    ر.ك: آشتياني، منوچهر، جامعه شناسي معرفتي، ص 170
    اكبري، رضا، ايمان گروي، ص 232 و 229
    2- قائمي نيا، عليرضا، درآمدي بر منشا پيدايش دين، ص 58
    3- عليزاده، عبدالرضا و حسين اژدري و مجيد كافي، جامعه شناسي معرفت؛ جستاري در تبيين رابطه “ساخت و كنش اجتماعي” و “معرفتهاي بشري”، زيرنظر محمد توكل، ص 105
    4- به اين لحاظ اين دوره را دوره معاصر مي نامند كه فلسفه هاي اين دوره نسبت به دوره هاي پيشين خود- جديد، ميانه و باستان- عاصي و نقاد است. واژه عصيان به اين لحاظ به فلسفه هاي معاصر نسبت داده مي شود كه در آنها نه تنها نقدهاي بي رحمانه نسبت به سنت پيشين آنها وجود دارد بلكه هر مكتبي نسبت به مكتب ديگر همين حالت را دارد.
    5- بنيان گذار اگزيستاسياليسم كي يركگور، فيلسوف دانماركي قرن نوزدهم است. به اين اعتبار مكتب او به قرن نوزدهم تعلق دارد. اگر مكتب اگزيستانسياليسم را از مكاتب قرن بيستم به حساب آورده اند به اين لحاظ است كه اين مكتب پس از تاسيس كي يركگور به مدت يك قرن ناشناخته ماند. در ابتداي قرن بيستم نيچه مردم را به وي توجه داد. اين مكتب در سير تطور خود به دو شاخه الهي و الحادي تقسيم مي شود. افراد شاخص الهي بعد از خود كي يركگور عبارتند از: داستايوفسكي (رمان نويس روسي)، كارل ياسپرس (آلماني)، خانم سيمن وي (فرانسوي) و گابريل مارسل (فرانسوي.) افراد با نفوذ در شاخه الحادي عبارتند از: نيچه (آلماني)، ژان پل سارتر (فرانسوي) و همسرش خانم سيمون دوبوار و آلبركامو (فيلسوف الجزايري تبار فرانسوي.)
    6- بنيان گذار مكتب پديدارشناسي برنتانو فيلسوف فرانسوي است. شاگرد او يعني هوسرل تاثيرگذارتر از خود اوست. با نام پديدارشناسي بيشتر نام خود هوسرل تداعي مي شود. مكتب پديدارشناسي از يك سو ريشه در افكار كانت دارد و از سوي ديگر به مكتب تجربه گرايي انگليس و اگزيستانسياليسم نسبت مي برد.
    7- مكتب پراگماتيسم، مكتب فلسفي آمريكائيان است. پيدايش و رشد اين فلسفه در آمريكا بوده است و بنيان گذار آن همگي آمريكايي هستند. چارلز پيرس و شاگرد او ويليام جيمز و سپس جان ديوئي از متفكران شاخص اين مكتب به شمار مي آيند.
    8- پوزيتويسم منطقي منسوب به حلقه وين مي باشد كه اعضاي اصلي اين حلقه عبارتند از كارناپ، آير، ويتگنشتاين متقدم. ملاك اصلي پوزيتويسم منطقي تحقيق پذيري است كه هرگزاره اي تنها زماني معنادار است كه ملاك تحقيق پذيري يا تجربه را داشته باشد. لذا همه گزاره ها بايد از فيلتر برهان عبور داده شوند. اگر گزاره اي با تجربه فهم نيايد آن گزاره بي معنا است. بر اين اساس گزاره هايي كه مرتبط با متافيزيك و رياضيات مي شود، بي معناست.
    9- اين مسئله كه گزاره هاي فلسفي و مابعدالطبيعي بي معنا هستند به ملاك تحقيق پذيري پوزيتويسم منطقي برمي گردد كه در پي نوشت قبل به توضيح آن پرداختيم.
    10- قائمي نيا، عليرضا، همان، ص 26- 25
    11- جريان تجربه گرايي كه بنيان گذاران آن همگي اهل انگلستان بودند به دست هيوم افراطي ترين صورت خود را يافت كه زمينه ساز پوزيتويسم منطقي و فلسفه تحليلي گرديد.
    12- بارتر وبكر، تاريخ انديشه اجتماعي از جامعه ابتدايي تا جامعه جديد، مترجم جواد يوسفيان، ج 2، ص 219- 218
    13- اباذري، يوسف، خرد جامعه شناسي، ص 38- 37
    14- عده اي فرانسيس بيكن را مبدع و آ غازگر علوم تجربي مي نامند. يكي از شعارهاي معروف او اين بود كه: “اسير طبيعت شويد تا امير آن گرديد” كه اين شعار بيكن حكايت از تسخير طبيعت به وسيله علوم تجربي دارد.
    15- براي مطالعه درباره قانون حالات سه گانه كنت به كتابهاي ذيل مراجعه نماييد:
    - جامعه شناسي معرفت، عليزاده، عبدالرضا و ديگران، ص 106
    - قائمي نيا، عليرضا، همان، ص 27- 26
    16- عليزاد، عبدالرضا و ديگران، جامعه شناسي معرفت، ص 107- 106
    17- نظر اگوست كنت درباره مراحل سه گانه تاريخ انسان كه در فلسفه اثباتي آمده است مشتمل بر مرحله لاهوتي، مرحله فلسفي و مرحله علمي يا پوزيتيو است. اما اين طرح ساده و محدود كه مورد انتقاد محققان بسياري قرار گرفت در سياست پوزيتيوي با تفصيل بيشتر و با تكيه كامل بر تاريخ وصف شده است. در اينجا او مراحل سه گانه تاريخ را چنين مي نامد: مرحله رباني- نظامي، مرحله فلسفي- حقوقي و مرحله علمي و صنعتي.            
     سكينه نعمتي
    



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:
با سلام :

1. از پارادايم هاي سه گانه جامعه شناسي( واقعيت اجتماعي * تعريف اجتماعي * رفتار اجتماعي ) يك نظريه را انتخاب نماييد .

2 . موضوع مطالعاتي آن نظريه را ذكر كنيد .

3 . فرضيات موجود در آن نظريه را بنويسيد .

4 . اصول اساسي آن نظريه را ذكر نماييد .

5 . مباني جامعه شناختي بنيان گذار آن نظريه را بنويسيد .

6 . نظريه را مورد نقد و تحليل علمي قرار دهيد . 

                          * مدرس نظريات جامعه شناسي


ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:
 

اصطلاحات و مفاهيم اصلي جامعه‌شناسي

توليد و روابط توليدي

انسان از آغــاز ظهــور خــود تاكنون براي زيستن و به زيســتن به توليد (production) پرداخته است. توليد كوششي است براي فراهم آوردن چيزهايي كه در طبيعت به شكل دلخواه انسان وجود ندارند. چون توليد نيازمند ابزار يعني وسيلة كار است، انسان به ناگزير دست به ابزار سازي (tool-making) زده است.

در هنگامة پيش از تاريخ، توليد و نيز ابزارسازي دشواري بسيار داشته و از اين رو انسان ها را به زندگي مشترك كشانيده، و زندگي مشترك، سخن گفتن راضرور گردانيده است.بر اثر ابزار سازي و سخن گويي، تغييرات عميقي در زندگي بيروني و دروني انسان پديد آمده‌اند، چندان كه انسان ابزارساز (homo faber) يا انسان سخن‌گو (homo loquax)، انســـان انديشــــه‌ورز (homo sapiens) نيز گرديده است.

توليد مشترك دو وجه دارد: نيروهاي مولد (productive forces) و روابط توليد (production relations). نيروهاي مولد نيروهايي هستند كه براي توليد ضرورت دارند و از عملي كه انسان‌هابه وسيلة ابزارهاي خود بر طبيعت مي‌كنند، ناشي مي شوند؛ و روابط توليد روابطي هستند كه در جريان عمل انسانها بر طبيعت، بين آنان برقرار مي گردند و چگونگي توزيع افزارهاي كار و عوايد توليد را در بين انسان ها نمايش مي‌دهند

توليد مشترك در هر زماني موافق چگونگي دو وجه خود، وضع معينـــي مي يابد. اين وضع كه زادة ترتيب اجزاء وجوه دوگانه است، ساخت اقتصادي (economic structure) نام دارد. ساخت اقتصـــــادي ايجاب مي‌كــــــــند كـــه روابـــط ايدئولوژيـــك (ideological relations) يا ايدئـــولوژي (ideology) رسمي معيني زندگي انسان ها را فرا گيرد. ايدئولوژي رسمي مجموعه اي از افكار شامل هنر و فلسفه و معتقدات ديني و اخلاقي و سياسي و جز اين ها كه به تناسب ساخت اقتصادي فراهم مي آيند و روابط توليد را تأييد مي كنند. لزوم اين افكار و مصالح اقتصادي انسان ها را برمي‌انگيزد كه دستگاه ها يا مؤسساتي برپا دارند و به وسيلة‌ آن ها در حفظ ساخت اقتصادي و تحقق ايدئولوژي خود بكوشند.

چون ساخت اقتصادي زمينة روابط فكري و مؤسسات انساني است، مي‌توان آن را شالــوده (base) يا زيرساخت (infra-structure)  ناميد، و روابط فكري و مؤسسات انساني را روساخت (super structure)  خواند.

كنش اجتماعي

ساده ترين عنصر زندگي مشترك انساني كنش اجتماعي (social act) است. كنش اجتماعي سلسله حركات بارزي است كه يك انسان براي حصول هدفي نسبت به انسان ديگر صورت مي‌دهد.

كنش اجتماعي متضمن برخورد اجتماعي (social contact) است. برخورد اجتماعي نخستين تأثير بدني يا رواني است كه انساني در انساني مي گذارد. در نتيجة تأثيري كه يك انسان در انسان ديگر مي‌گذارد و تحريك (stimulus) خوانده مي‌شــــود، تغيير يا به اصطــــلاح، پاسخ (response) يا واكنشي (reaction) در انسان دوم پديد مي آيد.

بر اثر دوام كنش اجتماعـــي ضرورتاً تحـــريك متقــابل اجتمـــاعــــي (social interstimulation) روي مي دهد. به اين معني كه يك انسان محرك انسان ديگر مي گردد و پاسخي در او برمي‌انگيزد، و دومي نيز به نوبة خود، اولي را برمي‌انگيزاند و به پاسخي وامي‌دارد؛ و به اين ترتيب جرياني از دوسو فراهم مي‌آيد و ادامه مي‌يابد.

تحريك متقابل اجتماعي به ارتباط متقابل اجتماعي(social intercommunication) منجر مي شود. ارتباط متقابل اجتماعي ارتباطي است كه به صورت‌هاي گوناگون مانند تقليد و سخن گفتن و تلقين در مي‌آيد و تجارب انسان ها را از يكي به ديگري انتقال مي‌دهد.

بر اثر ارتباط متقابل اجتماعي، كنش‌هاي اجتماعي يك انسان با كنش‌هاي اجتماعي انسان‌هاي ديگري كه در پيرامون او هستند،مي‌آميزندوازاين‌آميزش، كنش‌هاي متقابل اجتماعي (social interaction) به بار مي‌آيند. كنش هاي متقابل اجتماعي كنش‌هايي اجتماعي هستند كه بين دو يا چند انسان واقع مي‌شوند و در ميان آنان نوعي هماهنگي به وجود مي‌آورند.

بدين شيوه انسان ها از دم زادن به زندگي مشترك يا به اصطلاح به جامعه زيســتي (sociation) يا جامعــه جويـــي (sociality) ياجامعه دوستي(sociability) مي‌گرايند.

از اين جاست كه انســان هيچ گاه فرد (individual) به شمار نمي رود، بلكه انســـان كــه اصالتاً انســـان اقتصـــادي (homo oeconomicus) است، در همه حال انسان اجتماعي (homo politicus) يا جامعه زي (socius) يا شخص (person) شمرده مي‌شود.

كنش‌هاي متقابل اجتماعي بر دو گونــه‌اند:

كنش هـــاي متقابــل پيوســــته (associative interactions)

كنش‌هاي متقابل گسسته(dissociative interactions).

كنش هاي متقابل پيوسته كنش هاي متقابلي هستند كه در جهت يگانه‌اي صورت مي‌گيرند، و كنش‌هاي متقابل گسسته كنش‌هاي متقابلي هستند كه جهت يگانه‌اي ندارند.همكاري (cooperation) و مانند گردي (assimilation) از انواع كنش متقابل پيوسته، و سبقت جويي (competition) و رقابت (rivalry) و ستيزه (conflict) از انواع كنش متقابل گسسته هستند.همكاري يكي بودن مساعي دو يا چند شخص است براي حصول هدفي معين، و مانند گردي يكي شدن دو يا چند شخص است از جهات بسيار. مهم ترين جلوة مانند گردي فرهنگ پذيري (acculturation) و جامعه‌پذيري (socialization) است. فرهنگ‌پذيري هماهنگ شدن شخص است با رسوم و اخلاق و ساير مظاهر زندگي اجتماعي، و جامعه پذيري همگام شدن شخص است با موازين زندگي اجتماعي.

سبقت جويي كوششي است كه شخص براي وصول به هدفي كه مورد نظر ديگري نيز هست، مبذول مي دارد. رقابت كوششي است كه شخص براي پس انداختن ديگري از وصول به هدفي كه مورد نظر هر دو آنان است، بذل مي‌كند. ستيزه رقابتي است آميخته با خشونت.

همسازي

معمــولاً آميختــن كنش‌هــاي متقابــل پيوســـته و گسسته بــه همسازي (accommodation) كشانيده مي شود. همسازي كوششي است براي رفع اختلاف كنش‌هاي متقابل پيوسته و كنش‌هاي متقابل گسسته يا رفع اختلاف اشخاص يا عاملان آن كنش‌ها.

همسازي به صورت هاي گوناگون در مي آيد. از آن جمــله است 1- فرمــان فرمايي (superordination) كه ضرورتاً با فرمان برداري (subordination) همراه است. اين نوع همسازي مستلزم تسلط يكي از دو طرف اختلاف است بر ديگري. صورت ديگر همسازي، 2- سازش (compromise) يعني نزديك شدن دو طرف اختلاف است به يك ديگر. صورت ديگر همسازي 3- توافــق (conciliation) يعني سازشي باطني و كمابيش كامل است. اگر توافق پس از اختلافي شديد يا طولاني روي دهــد، 4- آشتي (reconciliation) نام مي گيرد. 5- وقتي كه فرمان فرمايي و سازش و توافق دست ندهد، ممكن است دو طرف اختلاف به ناگزير وجود يك ديگر را تحمل كنند. اين تحمل متقابل مدارا (tolerance) خوانـــــده مي‌شود. در مواردي كه همسازي با كوشش دو طرف اختلاف ميسر نگردد، ميانجي‌گري (mediayion) و داوري (arbitration) لزوم مي‌يابد. ميانجي‌گري كوشش كس يا كساني است براي نزديك كردن دو طرف اختلاف به يك ديگر، و داوري حكمي است كه كس يا كساني به درخواست دو طرف اختلاف، براي رفع اختلاف آنان صادر مي‌كنند.

صورت كامــل همســازي سازگاري (adjustment) است. سازگاري همسازي‌اي است كه با خواست وآگاهي شخص صورت مي‌گيرد.

گروه اجتماعي

از همسازي كنش هاي متقابل پيوسته و گسسته، گروه اجتماعي (socialgroup) مي زايد. گروه اجتماعي به دو يا عدة بيشتري انسان كه كنش هاي متقابلي بين آنان روي مي دهد، اتلاق مي‌شود.گروه هاي اجتماعي را از جهات بسيار رده بندي كرده اند. برخي از اين رده ها را نام مي‌بريم.

بعضي از گروه هاي اجتماعي با خواست و آگاهي اشخاص به وجود مي‌آيند و سلسله مراتب (hierarchy) معيني دارند، و برخي بر اثر گردآمدن اشخاص ايجاد مي‌شوند و مبتني بر سلسله مراتب و نقشة قبلـــي نيستنــــد. نوع اول را گــروه ارادي (voluntary group) يا گروه رسمي (formal group) و نوع دوم را گروه غيـــــرارادي (nonvoluntary group) يا گــروه غير رسمــي (informal group) مي‌نامند. دستگاه‌هاي حكومتي و بازرگاني نمونه‌هاي نوع اول، و اكثر آباديها و شهرها نمونه هاي نوع دوم‌اند.

برخي از گروه هاي اجتماعي عمري كوتاه، و بعضي عمري دراز دارند.

نوع اول را گروه گذران (ephemeral group)، و نـوع دوم راگـــــروه پـــايـدار (permanent group) مي‌خوانند. گروهي شخص كه براي تماشاي حادثه اي گرد مي آيند، از نوع اول، و گروهي كه در يك سرزمين سكونت مي‌گيرند، از نوع دوم‌اند.

انسان ها همواره و مخصوصاً در آغاز زندگي، خود به خود به برخي از گروه‌هاي كوچك مانند خانواده و گروه همبازي پيوند مي‌خورند و با تمام وجود خود در فعاليت‌هاي اين گونه گروه ها شركت مي‌جويند . اما در مواردي انسان ها با خواست و آگاهي به برخي از گروه هاي بزرگ مانند دستگاه‌هاي اداري و بازرگاني و صنعتي مي‌پيوندند و فقط بخشي از فعاليت‌هاي خود را در حوزة آن ها صورت مي‌دهند.

گروه‌هاي نوع اول را گروه نخستين (primary group) يا گروه اصلي (original group)، و گروه هاي نوع دوم را گروه دومين (secondary group) يا گروه فرعي (derived group) مي‌گويند.

برخي از گروه ها با گروه‌هاي پيرامون خود هماهنگي مي‌كنند و برخي مخالفت مي ورزند. اولي‌ها گــروه همسازي (accommodation group)  و دومي‌ها گروه هم ستيزي (conflict group) نام دارند. سازمان هاي يك اداره از گروه هاي همسازي، و حزب ها و فرقه هاي ديني از گروه هاي هم ستيزي شمرده مي شوند.

در بعضي گروه ها اشخاص مستقيماً با يك ديگر برخورد مي كنند، و در برخي ديگر تماس مستقيمي بين اشخاص روي نمي‌دهد، چنان كه اعضاي خانواده و گروه همبازي. معمولاً با يك ديگر در تماس‌اند و سهام داران يك شركت معمولاً معاشرتي با يك ديگر ندارند.

گروه‌هاي نوع اول به وسيلة جامعه شناسان گوناگون گروه روياروي (face-to-face group) و گروه راست برخورد (direct-contact group) و گروه همنشين (group in presence) و گروه حضوري (group with presence)  خوانده شده اند، و گروه هاي نوع دوم گروه ناروياروي(non-face-to-face group) و گـــروه ناراست بـــرخـــــورد (indirect-contact group) و گـــروه ناهمنشين (group in absence) و گروه غيرحضوري(group without persesons)  و گروه غيابي (group with absence) نام گرفته‌اند.

گروه هايي هم هستند كه اعضاي آن ها فقط گاه گاهي مستقيماً با يك ديگر برخورد مـــي‌كنند. اين نوع گروه تناوبــي (intermittentgroup) ناميده‌انـــد. يك ادارة بزرگ نمونة آن است.

معمولاً هر گروهي در نظر اعضاي خود سيمايي آشنا و آرامش بخش دارد، ولي براي اعضاي گروه‌هاي ديگر اجنبي و ناهنجار است. اين امر سبب خود – مداري گروهي (group egocentrism ) يا يا گروه- مداري (group centrism )  مي‌شود. به اين معني كه معمولاً هركس گروه خود را درون – گروه (in- group) يا گروه خودي (we- group) مي شمارد و مي پسندد، و گروه‌هاي ديگر را برون – گروه (out- group) يا گروه بيگانه (they - group)  يا گروه غير (other- group) محسوب مي دارد و مورد بي اعتنايي قرار مي‌دهد.

گروه ها را مي توان از لحاظ اعضاي آن ها به :

گروه عضويت (membership group) و گروه راهنمايي (reference group)  نيز تقسيم كرد.

گروه عضويت گروهي است كه شخص در قضاوت و عمل از آن الهام مي‌گيرد و آن را مبناي راهنمايي (fram of reference) خود تلقي مي كند. در موارد بسيار گروه عضويت خانواده است، و نمونة گروه راهنمايي حزب سياسي است.

هر گروه اجتماعي داراي ساخت اجتماعي (social structure) معين است. ساخت اجتماعي گروه زادة ترتيبي است نسبتاً ثابت كه بين اجزاء گروه برقرار شده است.هر گروه اجتماعي داراي اجزايي است كه پاره – گروه (part group)  يا خرده – گروه (sub- group) نام دارند.

كنش‌هاي متقابل اعضاي يك گروه اجتماعي و خرده – گروه هاي آن ايجاب مي‌كنند كه گــــروه دستخــــوش تحرك يا پويايـــي گروهي (dynamism group) گردد، و بر اثر آن، اعضاي گروه در زنــدگي يكديگر سخت رخنه كنند و بـــــــه يكديگر وابسته شوند و گروه بــــر وحدت دست يابد. نفوذمتقابل گروهي (group interpenetration) و يگانگــــي گروهي (group interdependence) از اين رهگذر فرا مي‌آيند.

رفتار گروهي

از تجانسي كه به اين طريق در رفتار اعضاي گروه ظاهر مي شود، رفتار مشتركي كه ناشي از كنش هاي متقابل دوتن ياعده اي بيشتر است و رفتار گروهي (group behavior ) نام دارد، پديدار مي‌گردد.

رفتار جمعي

وجهي از رفتار گروهي كه جنبة عاطفي شديد دارد و بر واكنش هاي دوراني (circular reactions) يا كنش هاي متقابل دوراني (circular intereactions) استوار است، رفتار جمعي(collective behavior)  ناميده مي‌شود.

واكنش‌هاي دوراني يا كنش متقابل دوراني واكنشي است كه بر اثر تحريكي دركسي پديد مي‌آيد و سپس محرك كسان ديگر مي‌شود و واكنشي در آنان بوجود مي‌آورد، و آن گاه واكنش اين كسان در شخص نخستين مؤثر مي افتد و واكنش شديدتري در او برمي انگيزد، و پس از آن واكنش شديد شخص نخستين در آن كسان ديگر تأثير مي كندو به واكنش شديدتري منجر مي شود، و به اين طريق همواره بر شدت واكنش متجانس آن اشخاص مي‌افزايد. به بيان ديگر، واكنش دوراني به واگيري اجتماعي (social contagion) مي‌انجامد، يعني بر اثر چنين واكنشي، اعضاي گروه به سرعت و با شدتي افزاينده رفتار عاطفي يك ديگر را فرا مي‌گيرند و در نتيجه، از نوعي تجانس عاطفي برخوردار مي‌شوند.

جمع و جماعت

گروهي كه دستخوش رفتار جمعي واقع گردد، جمع (collective) نام مي‌گيرد. جمع گروهي است كه به اقتضاي وضع يا حادثه اي خود به خود به وجود مي‌آيد و بر اثر واكنش‌هاي دوراني و واگيري اجتماعي، داراي رفتار عاطفي متجانسي مي‌شود.

جمع انواع فراوان دارد. ولي هيچ يك از اين انواع به اهميت جماعت (crowd) نيستند. جماعت جمعي است پرتجانس مركب از اشخاصي كه معمولاً در يك جا گرد مي‌آيند و با يك ديگر ربط (rapport) مي‌يابند و به جنب و جوش (milling)  مي‌افتند ربط رابطة عميقي است كه دو يا چند تن را به يك ديگر پيوند مي‌دهد، به طوري كه آنان بي اختيار با يك ديگر هماهنگ مي‌شوند. جنب و جوش رفتار عاطفي صريحي است كه بر اثر ربط اشخاص روي مي‌دهد.

جماعت بر چند گونه است:

جماعت تصادفي (crowd casual ) يا جماعت كنجكاو (curiosity crowd) كه تصادفاً و براي تماشاي حادثه يا چيزي تشكيل مي شود و يگانگي كافي ندارد.

جماعت نمايشي(expressive crowd)  كه دست به تظاهراتي مانند آواز و رقص و فرياد و گريه مي زند و يگانگي كافي دارد.

جماعت مجذوب (orgiastic crowd) كه دستخوش شور و جذبه است و يگانگي فراوان دارد. برخي از جماعت‌هايي كه عهده دار شعائر ديني مي شوند يا جماعت هايي كه در جشن هاي بزرگ ملي به نشاط مي پردازند، از اين گونه‌اند.

جماعت منظم (organized crowd) كه از نظم و يگانگي فراوان برخوردار است. حاضران يك مجلس سخن راني يا كنسرت جماعت نسبتاً منظمي تشكيل مي‌دهند.

جماعت فعال (active crowd) ياacting crowd  يا (mobile crowd) يا غوغا (mob) كه با خشونت براي وصول به هدفي تلاش مي ورزند. سلطة موقت چنين جماعتي را غوغا سالاري (mobocracy)يا(ochlocracy) ناميده اند.

جماعت ناهمجا(عامه)

يكي از انواع جماعت كه با ساير انـــواع جماعت فرق بسيار دارد و از ايـــــن رو مي‌توان آن را جمعي مستقــل از جماعت به شمار آورد، جمــاعت ناهمـــجا (noncontiguous crowd) يا(unassembled crowd)  يا عامه (public)  است. جماعت ناهمجا يا عامه جمعي است كم تجانس، مركب از افرادي كه معمولاً در يك جا گرد نمي آيند، ولي به سبب مصالح مشترك خــود، با يكــديگر ارتبـــاط پيـــــدا مـــي‌كنند و موجــد عقيدة عمومي (public opinion)  و وفاق عمـــــومــي (public consensus) مي‌شوند. مقصود از عقيدة عمومي قضاوتي است كه مورد قبول عامه باشد، و منظور از وفاق عمومي عقيده اي است كه سخت دامنه دار و ريشه‌دار.  عامة ورزشكار يا عامة سينمارو يا عامة كتاب خوان از نمونه هاي عامه يا جماعت ناهمجا هستند.

توده (mass) و دسته (gang) و گله انساني (human herd) را هم مي توان در شمار عامه دانست.

توده جمعي است وسيع با تجانس و ربط فراوان و معمولاً ناخرسند و پرخاشگر. معمولاً همة اعضاي يك توده با يك ديگر تماس نزديك ندارند، ولي گاهي قسمت بزرگي از يك توده در جايي مجتمــع مي شوند. تودهايي كه اعضـــاي آن در يك محل گــــرد مي‌آيند، تودة همجا (contiguous) يا (assembled mass )، و خلاف آن تودة ناهمجا (noncontiguous mass)  يا (unassembled mass) خوانده مي‌شود. بيكاران يك شهر يا محرومان كشور نمونه هايي از توده اند. كلمة توده ها (masses) بر اكثريت فرودست يك شهر يا يك كشور يا جهان اطلاق مي‌گردد.

دسته جمعي است نسبتاً پايدار كه معمولاً براي مصالحي منحصر به خود و كمابيش مخل مصالح عمومي تشكيل مي‌شود. دسته از جماعت فعال با دوام تر، و از جماعت مجذوب استوارتر است. نمونة دسته جمعي از دزدان يا قاچاقچيان است.

گله انساني جمعي انسان است كه مانند حيوانات، بدون تأمل و نظم و به شيوه اي كورانه موافق رفتار رهبر يا رهبران خود، رفتار مي‌كند. جمعي كه ديوانه وار بر سر سياه پوستي مي‌ريزد و او را «لينچ» مي‌كند، گله‌اي انساني است.

نظم و انسجام و تعادل گروهي

باري، در مواردي كه گروه داراي سازگاري فراوان باشد، يگانگي گروهي سبب مي شود كه انتظامي استوار بين اجزاي گروه برقرار شود. اين انتظام كه انسجام گروهي (group solidarity) يا به هم پيوستگي گروهي (group cohesion)  ناميده مي شود، به ما اجاز ه مي‌دهد كه سخن از نظم گروهـــي (group order)  گوييم، گروه را واحدي منظم بدانيم و سازمان (organization) بخوانيم. هر گروه منظم يا سازمان به اقتضاي سازگاري خود، داراي هماهنگي گروهـــي (group harmony) يا تعــادل گروهـــــي (group equilibrium) يا توازن گروهـــي (group bolance) است.

جامعه

گروهي وسيع شامل سازمان هاي متعدد و مركب از كثيري زن و مرد و كودك كه در طي زمان دراز از اتكاي متقابل اجتماعي و نظم گروهي بهره‌مند باشد، جامعه (society) خوانده مي‌شود. جامعه اي كه وابستة محلي معين و از جامعه‌هاي ديگر كمابيش بي نياز باشد، اجتماع (community) نام مي‌گيرد.

سازمان

سازمـــان‌هاي اجتماعي (social organization) يعني سازمان‌هاي وابستة يك جامعه بردو گونه اند:

سازمان رسمــي (formal organization) و ســــازمــــان غيـررســي (informal organization).

سازمان غير رسمي آن است كه براثر گردآمدن خود به خودي انسان ها ايجاد شود و مبتني بر سلسله مراتب و نقشة قبلي نباشد. سازمان رسمي آن است كه مطابق نقشة قبلي به وجود آيد و داراي سلسله مراتب معين باشد. گروهي كودك كه براي بازي گرد مي‌آيند، نمونة سازمـــان غير رســــــــمي هستند، و مؤسسات اجتماعي (social associations)  و شايد نهادهاي اجتماعـي (social institutions) از سازمان‌هاي رسمي به شمار مي‌روند.

مؤسسه اجتماعي سازماني است كه كاركرد اجتماعي (social function) معين يعني يك رشته كنش اجتماعي منظم برعهده دارد. انجمن‌ها و شركت ها از جمله مؤسسات اجتماعي هستند. نهاد اجتماعي در يك معني، مؤسسه اي است بسيار پايدار كه كاركرد اجتماعي آن براي جامعه بسيار پراهميت است. سازمان‌هاي اقتصادي و سياسي و ديني و خانوادگي از اين جمله‌اند.

نمونه هاي كاركرد سازمان هاي اجتماعي

همچنان كه سازمان هاي اجتماعي از نظم برخوردارند، كاركرد آن ها نيز معمولاً به صورتي منظم است.

رسم هاي اجتماعي (social customs) و ميثاق هـاي اجتماعي (social conventions) و آداب اجتماعــي (social manners)  و تشريفـــات اجتماعي (social ceremonies) و شعائر اجتماعــي (social rituals) و مناسك اجتماعـــــــي (social rites) و شيوه‌هـاي قومـي (folkways) و سنت هاي اجتمـاعي ( social traditions)  و اخلاق اجتماعــــي (social morals) و قانون‌هاي اجتماعــي (social laws) و مقــــــررات اجتماعــــي (social regulations) نمونه هاي كاركرد اجتماعي منظم هستند.

1- رسم اجتماعي كاركرد اجتماعي معيني است كه بر اثر تكرار منظم برخي از كنش‌هاي متقابل اجتماعي فراهم مي‌آيد و مفيد فايده‌اي است.

2- رسمي كه با توافق قسمتي از جامعه برقرار گردد، ميثاق اجتماعي نام مي گيرد.

3- بعضي از رسم‌هاي اجتماعي كه فقط براي خوش آمد ديگران صورت مي‌پذيرند، آداب اجتماعي نام دارند.

4- تشريفات اجتماعي رسم‌هاي مخصوصي هستند كه در موارد نادر معيني اجرا مي‌شوند.

5- شعائر اجتماعي يا مناسك اجتماعي تشريفاتي هستند داراي قدمت و اهميت فراوان.

6- شيوه هاي قومي به رسم هاي گوناگون كهني كه در زندگي روزانة اكثريت جامعه راه دارند، اطلاق مي‌شوند.

7- رسم‌هاي ريشه دار عمومي كه به اقتضاي كهنگي خود از حرمت اجتماعي برخوردارند، سنت اجتماعي نام مي‌گيرند.

8- اخلاق اجتماعي نام رسمهاي اجتماعي مهمي است كه جامعه نقض آن ها را سخت ناپسند مي‌شمارد.

9- قانون اجتماعي رسمي است كه جامعه با خواست و آگاهي به وجود مي‌آورد و براي شكنندگان آن كيفرهايي پيش‌بيني مي‌كند.

10- مقررات اجتماعي رسم‌هاي نسبتاً كم اهميتي هستند كه جامعه با خواست و آگاهي برقرار مي‌گرداند

مد و هوس اجتماعي

رفتار جمعي نوظهوري كه به قدر رسم اجتماعي تثبت نشده باشد، مد اجتماعي (social fashion) نام مي گيرد. يكي از مدهاي اجتماعي جامعه‌هاي غربي در قرن بيستم اعتناي بسياري از جوانان است به هنرهاي واقع گريز.

مداجتماعي پرشور و زود گذر را هوس اجتماعي (social fad) يا رسم دروغين (pseudo-custom) خوانند. رواج ناگهاني و كم دوام جست و خيزي كه رقص «راك اند رول» نام دارد، نموداري از هوس اجتماعي است.

جنون اجتماعي

هوس اجتماعـــي شديدي كه شخص را همواره وسوسه كند، جنون اجتماعـي (social craze) خوانده مي‌شود. جنون اجتماعي صورتهاي گوناگون دارد: جنون جدول حل كردن بعضي از روزنامه خوان‌ها تا جنون زهد فروشي برخي از گروه‌هاي ديني.

شيداي اجتماعي

هوس اجتما

ادامه مطلب...

ارسال در تاريخ ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:
فلسفه هاى پوزيتيويسم باورها و ارزش ها
 

پوزيتيويستها بيش تر فيزيكدانان و فيلسوفان علوم تجربى بودند كه در قرن نوزدهم پا به عرصه گذاردند.

نمايندگان اصلى مكتب پوزيتيويسم را دانشمندانى تشكيل مى دهند كه به بحثها و گفتاگوييهاى فلسفه علم علاقه نشان دادند و سپسها شمارى از همين اعضاء حلقه وين را تشكيل دادند و پوزيتيويسم منطقى را به وجود آوردند.

از آن جايى كه تاريخ انديشه و تاريخ فلسفه امرى شخصى نيست و به فرد و گروهى ويژگى ندارد بلكه هر صاحب نظرى كه به گونه اى به تئورى پردازى و نظريه پردازى دست مى زند به هر حال ديگران نيز بخشى از آن نظريه را گرفته و آنان نيز به گونه هاى ديگر به گسترش آن يارى مى رسانند. به ديگر سخن تاريخ فلسفه غرب امرى پيوسته است و هميشه انديشه ورانى آمده اند كه از انديشه هاى پيش از خود اثر پذيرفته و البته از زاويه ها و سوييهايى نيز در گسترش انديشه نقش داشته اند.

نيوتن مى گويد: من بر دوش غولها سوار بودم تا توانستم آينده را ببينم.

منظور او اين است كه وى به تنهايى به پديد آوردن دگرگونى انقلاب در علوم

( 388 )

دست نزده است و اگر مى بينيم كه اين افتخار بهره كسى مثل نيوتن شده كه فيزيك را دگرگون كرده بدين سبب است كه وى بر دوش غولهايى سوار شده و از انديشه وران و دان مردانِ پيش از خود استفاده كرده تا توانسته به اين مهم دست بزند.

پس نخست آن كه هيچ گاه نبايد بينگاريم كه در تاريخ انديشه غرب و هر جاى ديگر دانشمندى به تنهايى به انقلابى بزرگ دست زده است. بلكه چه بسا دانشمندانى پياپى و يكى پس از ديگرى آمده و در هر زمان و برهه اى ديدگاه هايى را مطرح كرده اند و اين ديدگاه هاى پراكنده به انسان بزرگ و صاحب خرد و انديشه اى رسيده و او از اين ديدگاه هاى پراكنده بهره برده و خود نيز با نبوغ و توان مندى به دگرگونى دست زده است.

دو ديگر اين مسأله اثرپذيرى از صاحب نظران و دانشمندان پيش از خود امرى نيست كه از ارزش آن فيلسوف بكاهد بلكه در دادو ستد انديشه هاست كه فلسفه هاى بزرگ و انديشه هاى ارزش مند پديد مى آيند; از اين روى بجاست كه براى بررسى انديشه اى به تاريخ آن و اثرگذارى و اثرپذيرى كه آن انديشه در تاريخ ديگر انديشه ها داشته توجه شود.

بدين جهت در بررسى نهضت پوزيتيويسم كه پديده روزگار ماست بايد روى ريشه هاى اين انديشه در غرب درنگ ورزيد و به جايگاهى كه در تاريخ انديشه فلسفى غرب و در ميان ديگر انديشه هاى فلسفى غرب به خود ويژه ساخته توجه كرد.

اين نوشتار را با فلسفه بيكن(فلسفه جديد) مى آغازيم. دگرگونى كه در فرهنگ غرب رخ داد با ديدگاه هاى بيكن بود; زيرا پيش از بيكن فلسفه هاى قديم بر مدار قياس بودند و براى شناخت طبيعت به نظريه پردازى كلى مى پرداختند و به گفته بيكن در اُرغنون ارسطو ابتدا نظريه پردازى مى كرد سپس براى تأييد ديدگاه هاى كلى خود از تجربه شاهد مى آورد. اما با شروع فلسفه جديد بيكن اصل را در شناخت طبيعت تجربه و آزمايش قرار داد و از اين راه به قضاياى كلى دست مى يافت.

( 389 )

به اين معنى استقراء را ارج مى نهاد. از اين روى براى يافتن سرچشمه انديشه هاى امروز همچون پوزيتيويسم بايد سراغ آن را در انديشه هاى بيكن و پس از او فيلسوفان تجربه گراى انگليسى بويژه چهره برجسته آن ديويد هيوم گرفت.

اين مقاله پس از بررسى ديدگاه هاى هيوم كه به پوزيتيويسم انجاميد ادامه مى يابد تا اين كه به كانت مى رسد. كانت در اين ميان ويژگى برجسته اى دارد; چرا كه همان گونه كه اشاره شد فيلسوفى عقل گراست و به اصول پيشينى فاهمه باور دارد. با اين حال بسيار در جريان فلسفه پوزيتيويسم اثرگذار بوده است(در حالى كه پوزيتيويسم مكتبى تجربه گراست)

پس از كانت به جريانها و رويدادهاى خارجى اثرگذار در پوزيتيويسم پرداخته ايم از جمله اين جريانها پديدارى دانشهاى تجربى جديد و رشد چشمگير علوم تجربى چه از چشم انداز گستردگى و چه از چشم انداز ژرفا و اثرى كه اين پيشرفتهاى چشمگير در انديشه غربيها پديد آورده است.

در اين ميان پوزيتيويتمها نيز در جريان علم پرستى غرب نقش داشته اند كه در واقع نوعى بستگى زنجيروار علت و معلولى وجود دارد. زيرا پيشرفت علوم در پديدارى انديشه پوزيتيويسم اثرگذار بوده و پوزيتيويسم در گسترانيدن انديشه هاى علم پرستى در غرب اثر داشته است. به همين ترتيب در بخشى به اثرگذارى پوزيتيويسم بر علم پرستى و پيامدهاى اين انديشه پرداخته ايم.

و در پايان نيز پس از بررسى پيامدها و اثرگذاريهاى پوزيتيويسم بر باورها و ارزشهاى جديد پوزيتيويسم و ادعاى پوزيتيويستها را كه فلسفه تازه اى آورده اند به بوته نقد گذارده ايم; چرا كه عقيده آنها در عنوان دادن فلسفه علمى به مكتب خود خالى از اشكال نيست.

سپس به پاره اى ديگر از ادعاها درباره پوزيتيويسم اشاره كرده ايم. پاره اى از دعاوى پوزيتيويستها در باب فلسفه به اصل وجودى فلسفه برمى گردد و اين كه آيا مى توان فلسفه اى داشت؟ از طرفى خود سخن گفتن از

( 390 )

فلسفه نوعى فلسفيدن است پس براى داشتن فلسفه اى مابعدالطبيعى در جهان امروز نقد سخنان پوزيتيويستها در باب اصل وجودى مابعدالطبيعه در اين باب خالى از فايده نيست.

تجربه گرايى از فرانسيس بيكن تا هيوم

از عوامل پيدايش نهضت پوزيتيويسم در غرب تجربه گرايى و به طور خاص تجربه گرايى ديويد هيوم بود. جريان تجربه گرايى در عالم جديد اثر پذيرفته از بيكن است.

اين فلسفه بر اين اصل استوار است كه هر آنچه در تجربه حسى يافت شود شايسته شناخت است.

در برابر عقل گرايان بر اين باورند كه ذهن انسان افزون بر تجربه داراى يك سرى شناختهاى فطرى و ذاتى است كه از تجربه گرفته نشده اند. تجربه گرايان بر اين باورند: هر شناختى كه ما داريم از تجربه حسى و از راه حواس خود گرفته ايم.بنابراين مبانى آنچه از فلسفه مى خوانيم همه امورى غير عملى و امورى انگاشته خواهند شد كه شايسته عنوان شناخت نيستند; زيرا دريافتها و دانستنيهايى اند كه از تجربه حسى به دست نيامده اند.

گفته شده بيكن بسيار در پوزيتيويسم اثرگذار بوده از جهت بى نتيجه دانستن مباحث فلسفه محض كه اگر هم صحيح باشد نتيجه و فايده اى ندارد.

افزون بر اين بيكن همانند پوزيتيويسم به حوزه فلسفه از دين پرداخت و گفت: مسائل دينى به حوزه ايمان مربوط است و فاهمه نقشى در آن ندارد و فلسفه را محدود به قلمرو و پديدارهاى طبيعى دانست و فلسفه را شناخت و اصول مشتركِ دانشها معيارها و پيوندهاى آنها انگاشت واين اساس فلسفه ثبوتى(پوزيتيويسم) است.1 بيكن هيچ توجهى به بحثهاى مابعدالطبيعى نداشت چنانكه پوزيتيويستها چنين بودند; اما بيكن همچون فيلسوفان ثبوتى معيار حقيقت را هماهنگى و همراهى ذهنها ندانست بلكه برابرى با واقع دانست. تجربه گرايى با هيوم به اوج خود مى رسد وى هر مفهومى را كه از تجربه

( 391 )

به دست نيامده باشد آن را كنار مى زند و درباره مفاهيم كلى مانند عليت و كليت و… بر اين باور است كه اينها يافته هايى هستند كه ذهن انسان به طور عادت آنها را مى انگارد. پس تمامى امورى كه شايسته شناخت هستند امورى اند گرفته شده از تجربه حسّى.

هيوم تجربه گرايى خود را به جايى مى رساند كه حتى دانشهاى عقلى صرف مانند منطق و رياضيات را بر تجربه استوار مى داند.

وى علوم را به دو بخش دسته بندى مى كند:

علوم انتزاعى محض كه هيچ حكمى درباره واقع نمى دهند مانند: رياضيات و منطق و علومى كه درباره واقعيت حكم مى كند مانند:تاريخ فيزيك و شيمى . و ديگر دانشها را از درجه اعتبار مى اندازد.حتى معرفت منطق و رياضيات را جدا شده و بركنده از تجربه مى داند و مى گويد: در هر دو مورد (آهنجيها و امور غير وابسته به واقع و امور وابسته به واقع) تنها تا آن جا معرفت است كه بر استدلال تجربى استوار باشند يعنى خواهان پژوهشهاى تجربى باشند از آن گونه كه در آزمايشگاه ها و رصدخانه ها انجام مى گيرد.2

هيوم حتى مفاهيم كلى را امرى ناروشن مى داند همانند سكه اى كه ويژگيها و نشانه هاى روى آن پاك شده باشد. از ديد وى كلى ها امورى هستند كه ويژگيهاى فردى در آنها كم رنگ شده است. به اين ترتيب امور كلى داراى درجه پايين تر از امور جزئى و در خور دريافت با يكى از حواس پنجگانه هستند و اهميت كم ترى دارند. اگر نفى امور كلى را ادامه دهيم حتى به جايى مى رسيم كه قانونهاى كلى علوم تجربى نيز بايد مردود و بى اهميت شمرده شوند; زيرا اگر اعتبار هر درك و دريافت و حكم را بسته به اين بدانيم كه درتجربه حسى اثرى از آن ديده باشيم در اين صورت ارزش تمامى قانونهاى علمى زير سؤال مى رود زيرا ما كليت قانونهاى علمى را در تجربه نمى بينيم و در اين صورت نمى توانيم قانونهاى

( 392 )

علمى را شناختى صحيح بدانيم.

هيوم مى گويد:

(ذهن صرفاً محسوسات يا داده هاى حسى را ضبط و بازآرايى و مقايسه مى كند. بدين سان هيوم به اين عرصه كشيده مى شود كه بگويد: نظريه علمى يا قانون علمى صرفاً تلخيص و تضايف جمع و جورى از مشاهدات مفرد و مجزاست. و خواهيم ديد كه كه اخلاق فكرى هيوم; يعنى پوزيتيويستهاى منطقى قرن بيستم طنين و تداوم تازه اى به اين نظر مى دهند.)3

نهضت پوزيتيويسم نيز بر اين باور است كه هر آنچه شايسته شناخت است از تجربه آمده است. در نتيجه پاره اى اصول عقلانى و گزاره هاى عقلى در اين بررسى از دايره معنى دارى پوزيتيويستها خارج مى شود; چه اين كه پوزيتيويستها بر اين باورند كه آنچه نتواند در تجربه حسى و در خارج وجود داشته باشد امرى بى معناست و نمى توان با آن داد و ستد معنى دارى كرد.

اهميت و اثرگذارى هيوم بر پوزيتيويستها از جهت نگرش تجربه گرايانه وى غير درخور انكار است. هيوم در باب الهيات نيز بر اين باور است كه:هر آنچه نتوان آن را در تجربه يافت بيهوده است و البته در اين جا پوزيتيويستها نيز به بى معنى بودن احكام دين عقيده دارند كه در باب امور غير تجربى گفته شده است.

الهيات يا حكمت لاهوتى تا جايى كه بر تجربه استوار است بنيادى عقلى دارد ولى بهترين و استوارترين بنيادش ايمان و الهام الهى است.

هيوم مى گويد:

(اگر كتابى در باب الهيات يا مابعدالطبيعه مدرسه را به دست بگيريم بايد بپرسيم آيا استدلالى مجرد مربوط به كميت يا عدد را در بر دارد؟ آيا استدلالى آزمايشى مربوط به امر واقع و وجود در بر دارد؟ نه. پس آن را به شعله هاى آتش بسپريد; زيرا جز سفسطه و توهم چيزى در بر نتواند داشت.)4

( 393 )

ييكى از پيروان جدى اگوست كنت (بنيان گذار پوزيتيويسم) درباره اثرپذيرى پوزيتيويسم مى گويد:

(اصل اساسى علم تحصلى بازشناخته آمده و آن اين است كه: هيچ واقعيتى به صرف نظر عقلى استنباط نتواند شد. حوادث عالم را به رجم الغيب نمى توان پيش بينى كرد. هر دفعه كه ما در زمينه موجودات به استدلال مى پردازيم بايد كه مقدمات استدلال ما از تجربه استنباط شده باشد و نه از خصوص ادراك عقلى خودمان. به علاوه نتيجه اى كه از تمام مقدمات گرفته مى شود ظنى است نه يقينى و اين نتيجه يقينى نمى شود مگر اين كه آن را به استعانت مشاهده اى مستقيم مطابق با واقعيت بازيابيم.)5

ييكى از خرده گيريهاى معرفت شناسانه بر اين نظر پوزيتيويستها: (تنها وسيله شناخت تجربه حسى است) اين است كه: كسى كه با ابزار حس و تجربه حسى به سراغ گزاره هاى مابعدالطبيعى مى رود و آنها را به چنگ نمى آورد نبايد زود حكم به انكار آنها بكند; چه رسد به اين كه حكم به بى معنى بودن چنين احكامى كند; چرا كه كسى كه چيزى را نديده نبايد بگويد: نيست بلكه تنها بايد حكم به نمى دانم بكند. اما اين كه بگويد: آنچه در تجربه حسى به دست

( 394 )

نيامده بى معنى و بيهوده است سخنى است بى پايه و خارج از شأن علمى. به گفته سرلسلى استفن: لاادرى گرى تنها نظر گاهى است كه واقعاً با روح علمى راستين هماهنگ است… علم چيزى از مطلقِ متعال فراتر از تجربه نمى داند.

در باب اين كه چگونه ممكن است يك مكتب فكرى از مبانى اوليه اش تجربه حسى در شناخت باشد در حالى كه همان گونه كه اشاره شد تجربه حسى جنبه كلى ندارد و به تعبير منطقى جزئى نه كاسب است و نه مكتسب يعنى نمى توان از قضاياى حسى و جزئى قضاياى كلى و معرفتى بيرون آورد و شناختى از آن به دست داد و چنانكه آير از پوزيتيويستها مى گويد:

(فكر مى كنم: نقيصه پوزيتيويسم اين بود كه تقريباً يك سره عارى از حقيقت بود; در روح كتاب حقيقتى وجود داشت نگرش و برخوردش درست بود ولى در جزئياتش… اولاً اصل تحقيق هرگز درست صورت بندى نشد….

ثانياً مسأله برگرداندن يا تحويل قضايا كه عملى نيست. شما حتى قضاياى ساده درباره قوطى سيگار و عينك و زيرسيگارى را هم نمى توانيد به قضايايى درباره داده هاى حسى برگردانيد تا چه رسد به قضاياى انتزاعى تر در علوم….

ثالثاً امروزه من بسيار شك دارم كه قضاياى منطق و رياضى به هيچ معناى جالب توجهى قضاياى تحليلى باشند. فلاسفه اى مانند كوآين… اساس كل فرق بين قضاياى تحليلى و تركيبى را در معرض ترديد قرار داده اند….

به هر حال… اگر وارد جزئيات شويد چندان چيزى باقى نمى ماند آنچه باقى مى ماند صحت عمومى برخورد و نگرش است.)6

پوپر از خرده گيران و نقد گران پوزيتيويسم در باب معيار شناخت در نزد پوزيتيويستها و نظريه معنى دارى

( 395 )

آنها چالشها و اشكالهاى آن را به نقد گذاشته و مى نويسد:

(اين جماعت اولاً مى خواستند متافيزيك را لايعنى و لاطائل بسازند. براى ساختن چنين معيارى به حد فاصل معنادارى و بى معنايى دست زدند. براى اين نيز به معيار تحقيق پذيرى دست زدند; يعنى براى روشن شدن معنادارى; به تحقيق پذيرى و اثبات گرايى رفتند; امّا اثبات گرايى همان استقراء بود كه توسط هيوم باطل شده بود… از سويى به كار بردن اين معيار بيهوده بود چون چگونه ممكن است كه يك نظريه به صرف اين كه به تحقيق تجربى نمى رسد مهمل و لاطائل باشد مگر لازم نيست ابتدا معنى يك نظريه فهميده شود تا سپس داورى شود كه مى تواند به تحقيق برسد يا نه؟…

به نظر من علت عمده انحلال حلقه وين و پوزيتيويسم منطقى اشتباهات عمده اين نحله نبود بلكه ته كشيدن علاقه به مسائل بزرگ بود يعنى پيله كردن به جزئيات و مخصوصاً به معناى كلمات و در يك كلام اسكولاستيسيسم.)7

به هر حال هرچند پوزيتيويسم در طلب يقين بود امّا سر از شكاكيت در آورد و دچار دشواريها و گره هاى سخت معرفتى شد. مراد از شكاكيت اين است كه: همان گونه كه هيوم نتيجه گرفت ما نمى توانيم از قضاياى كلى و ضرورى جز بر اساس عادت و انتظار ذهنى مان به آنها نتيجه بگيريم. در اين صورت اگر بخواهيم به واقع از نظر علمى نتيجه بگيريم بايد بگوييم آنچه به عنوان قضيه كلى و ضرورى در علوم بيان مى كنيم امرى ناشى از روان ماست. عليت اساس علوم است ; چرا كه اين حكم: هر معلولى علتى دارد و هر پديده اى كه مى بينيم در يافته هاى علمى به دنبال علت آن مى رويم پس اگر عليت را بر اساس عادت خود تحليل كنيم در نتيجه از آن جايى كه قانونهاى علمى

( 396 )

كلى و ضرورى اند(چنانكه شرح آن گذشت) اگر اينها را نپذيريم نمى توانيم هيچ قانون كلى و ضرورى داشته باشيم( چرا كه فرض شد تجربه گرايى كلى بودن و ضرورت را چون از تجربه نگرفته نبايد بپذيرد) و چون چنين شد در نتيجه آنچه با انكار قانونهاى علمى و اصول عقلانى مثل عليت براى بشر بر جاى مى ماند شكاكيت نسبت به هر گونه شناختى است. تجربه گرايى صرف به نفى مابعدالطبيعه و شكاكيت در شناخت مى انجامد. چون هرگاه تنها آنچه را از تجربه و حس به دست مى آيد يقينى و بى گمان بينگاريم و حجت بودن عقل را به عنوان سرچشمه شناخت رد كنيم و نپذيريم در نتيجه بايد به ردّ قانونهاى عقلى و حتى قانونهاى كلى و علوم و هر دريافت كلى برسيم; از اين روى حقيقى بودن پاره اى دريافتهاى علمى كه كلى اند و از حس حاصل نمى شوند و نيز قانونهاى علمى كه به گونه كلى مطرح مى شوند زير سؤال مى رود.

كانت و انكار مابعدالطبيعه و ديدگاه پوزيتيويسته

از ديگر فيلسوفان اثر گذار بر پوزيتيويسم كانت است. كانت بيش از هر فيلسوف ديگرى برفلسفه هاى روزگار ما از جمله در نهضت پوزيتيويسم اثر برجسته اى از خود به يادگار گذاشته است.

كانت هر چند فيلسوفى عقل گرا به شمار مى آيد( زيرا همان گونه كه در تعريف عقل گرايان گفته شد كانت به فطريات ذهن و مقوله هاى ذهنى باور دارد كه ذهن آنها را نه از تجربه بلكه از خود دارد. در جايى كه احكام از تجربه مى آيد صورت آنها مقوله هاى فاهمه اند كه فاهمه از پيش خود براى شناخت به كار مى گيرد. پس فيلسوفى عقل گراست) اما با شرحى كه خواهد آمد در تجربه گرايى پوزيتيويسم اثرگذار بوده است; زيرا با نشان دادن ناتوانى عقل بشر در رسيدن به كُنه اشياء و حقايق خارج از ذهن بشر و اعلام ناتوانى مابعدالطبيعه در تلاش براى رسيدن به

( 397 )

حقايق اشياء مابعدالطبيعه را علمى ناممكن مى داند. و از نظر وى هرآنچه در مقوله هاى فاهمه ماجاى مى گيرد اگر ماده آن از تجربه باشد مى توانيم شناختى به آن داشته باشيم و گرنه چيزهايى كه از راه تجربه حسى و در قالب زمان و مكان خود را به ذهن ما ارائه نمى دهند نمى توانيم از لحاظ نظرى چيزى راجع به آنها بگوييم. در پوزيتيويسم به اين نظر توجه شده است. مى دانيم كه كم و بيش پس ازكانت با حمله اى كه كانت به مابعدالطبيعه سنتّى كرد فيلسوفى عقل گرا پيدا نشده است.

(راسيوناليسم[عقل گرايى] با دكارت آغاز شد و از هنگامى كه كانت ضعف و نارسايى آن را آشكار كرد در صورتهاى مختلف علم انگارى و پوزيتيويسم و راسيوناليسم انتقادى به ضديت با فلسفه و تفكر مبدّل شد و به صورت اين داعيه درآمد كه: هر چه از حدود فهم و احاطه عقل جزئى بيرون است وجود ندارد و يا قابل اعتنا نيست. بعد از كانت در غرب… ديگر حتى يك فلسفه بزرگ عقل انگار نداريم.)8

امّا ميان خرده گيرى و نقد كانت از مابعدالطبيعه و آنچه پوزيتيويستها از حمله به مابعدالطبيعه بيان مى كنند فرق دارد; زيرا در حالى كه كانت از ناتوانى عقل بشر از درك حقايق مابعدالطبيعى سخن مى گفت و در گزاره هاى ماوراءالطبيعى حكم به بود و يا نبود موجوداتى مانند خدا را يكسان مى دانست به اين معنى كه دليلهاى له يا عليه وجود خدا به طور مساوى ارزش مى داد و هيچ سوى اثبات و نفى پديدگان ماوراءالطبيعى را در خور ثابت كردن نمى دانست پوزيتيويستها كار را يك سره كردند و گفتند: سخن گفتن از پديدگان ماوراء الطبيعى سخنى بى معناست.

(پوزيتيويستها با اين ادعا كه در وراى دنياى عادى و شعور عامه يعنى دنيايى كه با حواس ما به ما آشكار مى شود جهان ديگرى

( 398 )

ممكن است وجود داشته باشد مبارزه مى كردند. قبلاً كانت در اواخر قرن هيجدهم گفته بود كه: محال است از هيچ چيزى بيرون از قلمرو تجربه هاى ممكن الحصول هيچ گونه شناختى پيدا كرد; اما پوزيتيويستها از اين هم فراتر رفته و هرگونه قضيه اى را كه قضيه اى صورى (منطقى رياضى) نباشد يا نشود آن را به محك تجربه درآورد مهمل دانستند.)9

ييكى از پيامدهاى اين مسأله بويژه در حوزه الهيات اين است كه هر سخنى از گزاره هايى همچون خدا بى معناست.

نتيجه سخن ايشان اين است: نه تنها دليل بر وجود خدا آوردن ممكن است كارى كه كانت كرد و گفت: دليل بر وجود خدا آوردن قانع كننده نيست; زيرا راهى براى ثابت كردن آن نيست بلكه هرگونه سخن از گزاره هاى ماوراء الطبيعى بى معنى و سخنى غيرعلمى است.

ما در اين جهت نيز پيشينه اين گفته ها را در ديدگاه هاى كانت مى بينيم. كانت در جدليات خود مى گويد: بحثهايى همچون: خدا وجود دارد و انكار وجود خدا و حدوث و قدم عالم و امتياز نفس سخنها و بحثهايى هستند كه در طول تاريخ دليلهايى له و عليه آنها اقامه شده و هيچ سوى ردّ و قبول آنها قانع كننده نيست. از اين روى اين گونه بحثها از گزاره هايى هستند كه نمى توان پاسخى براى حل آنها يافت به ديگر سخن هيچ رويدادى در خارج براى ردّ ادعاى دينداران كه (خدا مهربان است) نمى توان آورد و هر موردى بگوييم موحد آن را دليل بر مهربان بودن خدا مى داند. همان گونه كه كانت مى گفت از گزاره هايى كه هميشه در فلسفه محل نزاع بوده و دست آخر هم پاسخى براى آنها يافت نشده است همين گزاره هاى ماوراء الطبيعى مانند اعتقاد به وجود خدا و روح و امور ناآشكار است; زيرا هر سخنى كه در اين زمينه ها گفته شده خلاف آن نيز از

( 399 )

جانب شخص ديگرى گفته شده است و گوناگونى آراء در اين زمينه بسيار است.

در اين بين شمارى از فلاسفه بنا به دليلهايى (بنا به سليقه و ذوقى كه افراد در توجه به گزاره هاى گوناگون دارند كه شمارى ذوق و سليقه شان به بحثها و مقوله

ادامه مطلب...

ارسال در تاريخ ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ توسط مدرس موضوع:
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]