|
رديف |
شماره دانشجويي |
نمره |
|
1 |
6147 |
4/5 |
|
2 |
6148 |
3/5 |
|
3 |
6158 |
3 |
|
4 |
6157 |
5 |
|
5 |
6149 |
3 |
|
6 |
6154 |
3/5 |
|
7 |
6150 |
3/25 |
|
8 |
6151 |
1/5 |
|
9 |
6161 |
3/75 |
|
10 |
6168 |
1 |
|
11 |
6163 |
2 |
|
12 |
6164 |
4/75 |
|
13 |
6169 |
3 |
|
14 |
6167 |
3/25 |
|
15 |
6165 |
5 |
|
16 |
6153 |
3/75 |
|
17 |
6166 |
3/5 |
|
18 |
ص - س |
3/5 ( كلاس برادران ) |
|
19 |
ك - م |
1/75 ( كلاس برادران ) |
|
20 |
6186 |
4/75 |
|
21 |
6156 |
0/5 |
|
22 |
6190 |
1/25 |
|
23 |
6172 |
4 |
|
24 |
6188 |
4/75 |
|
25 |
6173 |
2/75 |
|
26 |
ادامه مطلب... مكتب تطور گرايي در آمريكا اسمال : اسمال در جستجوي قوانين عمومي حاكم بر سير خلل ناپذير تكامل اجتماعات بشري است. به نظر او ( برخورد منافع ) اساسي ترين عامل در تاريخ نژاد بشر است. جريان اجتماعي چيز ديگري جز تضاد اجتماعي بيان طبقات و گروه ها نيست و فراهم كردن زمينه همكاري بهترين راه پايان بخشيدن به اين تظاد هاي اجتماعي است. يكي از كساني كه نظريه تكامل گرايي را به آمريكا منتقل كرد ( لستروارد ) است از تكامل گرايان بعدي مي توان ( سامنر ) و ( گيدنيكنز ) را نام برد. ( گوردن چايلد ) تكامل فني و ( اسلي وايت ) انرژي را عامل اساسي تكامل فرهنگي و اجتماعي مي داند. مكتب تاريخي كه مكتب اشاعه فرهنگي را در بر مي گيرد انتقادات شديدي بر مكتب اصالت تكامل وارد كرده و بر اساس اين مكتب تمام جوامع انساني بر خلاف تصور مورگان، خط مسير مشخصي ندارند و از مراحل معين و يكساني نمي گذرند، بعلاوه تغيير جوامع هميشه به گونه تكاملي نيست و هميشه از مسير مارپيچ تكامل نمي گذرد بلكه برعكس تاريخ فرهنگ انساني در نتيجه تراوش پيچيده فرهنگ از يك ناحيه صورت گرفته است. بعضي از اين نمايندگان اين مكتب معتقدند كه همه اختراعات ابتدا در يكجا و آن هم در مصر قديم صورت گرفته پس از آن به ساير نقاط جهان پراكنده شده است. گروه مكتب وين معتقدند كه فرهنگ اوليه انسان در سرزميني از قاره آسيا شكل گرفته و پس از پيشرفت، به سرزمين هاي متعددي در قاره هاي ديگر انتقال يافته است. اسمال تحت تأثير نظريات راتزن هوفر و داروينيسم اجتماعي قرن نوزدهم است. او نظريه راتزن هوفر را درباره منافع و نظام اجتماعي به عنوان مباني نظري جامعه شناسي خود پذيرفته است. به نظر او برخورد منافع، اساسي ترين عامل در تاريخ نژاد بشر است. ناويكو : نظريه او به تكامل گرايي معروف است و با دقت در كتاب (مبارزات جوامع بشري و مراحل الزامي آن ها ) تشريح شده است. وي با داروينيست هاي اجتماعي هم عقيده بود و تنازع بقاء ساز و كار اصلي تكامل است اما بر خلاف آن ها عقيده داشت كه اين ساز و كار خود دستخوش تغيير مي باشد. كارل ماركس : تنازع گروهي در نظريات داروينيست هاي اجتماعي – اقتصادي تشابه نزديكي با مفهوم مبارزه طبقاتي و تضاد دروني جوامع دارد كه در نظريات ماركس كاملاً آشكار است. هم ماركس و هم داوينيست هاي اجتماعي بر مفاهيمي از قبيل تضاد گروهي و مبارزه براي زيستن تأكيد داشتند. منطق ديالكتيك ماركس از فلسفه تاريخ هگل متأثر است. مبارزه طبقاتي سنگ زير بناي تحليل از سرمايه داري و فلسفه تاريخ اوست ماركس در بيانيه (كمونيسم ) مي گويد : تاريخ جوامع تا به امروز همانا تاريخ نبرد طبقات است. در نظريات او تضاد ميان دو گروه متخاصم پرولتاريا و بوژوازي، سرانجام به انقلاب سوسيا ليستي مي انجامد. هنگاميكه در جريان توسعه جامعه بشري هم تضادهاي طبقاطي محو شوند و توليد يكباره در دست افراد متهد در دست افراد متحد با هم متمركز شود، قدرت عمومي يعني دولت، خصلت سياسي خود را از دست مي دهد. نظر مارترياليسم تاريخي ماركس در واقع نظريه عمومي تحول جامعه است. به طور كلي توسعه زندگي اجتماعي، سياسي و فكري بر ( شيوه توليد زندگي مادي ) مبتني است. آگاهي آدميان نيست كه تعيين كننده هستي آن هاست بلكه برعكس هستي اجتماعي آدميان است كه آگاهي آنان را تعيين مي كند. ماركس در تحقيق تاريخي خود نه تنها زير بنا را از روبنا تفكيك مي كند، بلكه واقعيت اجتماعي را در برابر آگاهي قرار مي دهد كه بر طنق آن بايد طرز فكر آدميان را از راه ( روابط اجتماعي ) توليد كه خود جزيي از آن هستند تبيين كرد بعلاوه ماركس تحول تاريخي بشر را بر اساس (نظام هاي اقتصادي) تبيين مي كنند. او از چهار نظام اقتصادي يا به عبارت ديگر از چهار شيوه توليد نام ميبرد: 1- شيوه توليد باستاني 2- شيوه توليد نئودالي 3- شيوه توليد بورژوائي كه تاريخ تمدن غرب را تشكيل مي دهد. 4- شيوه توليد آسيايي كه تحول تاريخي آن شكل ديگري داشته است. حركت، تكامل از حالت همگن به حالت ناهمگن است. طي تكامل ماده يگانه ( تكامل با ادغام همراه است ) شده حركت پراكنده شد به صورت تركيب شدن و دوباره تركيب شدن اتفاق مي افتد. اسپنسر به آثار تك خطي و مستقيم اشاره مي كند و بعدها مي گويد تكامل ممكن است در مواد مختلفي متجلي شود. در جامعه تشبيه سازي مي كنيم تكامل تنها با يك نوع ادغام مترقيانه كارش را ادامه مي دهد تا آنكه سرانجام به ثبات مي رسد و عملاً از فعاليت باز مي ايستد و سيستم به حالت ميرايي نمي رود. يك عامل مي تواند به معلول هاي مختلفي برسد. ممكن است جوامع مشابه در برخورد با عوامل مشابه به مسيرهاي متفاوت بروند.
تعريف تكامل به اسپنسر تغير حالت به نسبت نامعين، نامنسجم و همگون (homogenous) به حالت نسبتاً معين، منسجم و ناهمگون (hetregenous) را تكامل مي نامند. گفته مي شود كه در ديدگاه اسپنسر 4 نظريه متفاوت و گه گاه متداخل از تكامل اجتماعي وجود دارد : 1- تكامل اجتماعي مستلزم پيشرفت به سوي وضعيت آرماني است. جامعه آينده بر نوعدوستي، تخصص كامل، بها دادن به دستاوردهاي به جاي ويژگي هاي مادرزاذي يا انتسابي و بويژه همكاري هاي داوطلبانه ميان افراد بسيار منضبط استوارند. 2- جامعه در جهت تمايز هرچه بيشتر انواع ساختارهايي حركت مي كند كه نيازهاي متنوع كاركردي جامعه را بر طرف مي كند. 3- مانند ديدگاه دوركيم، اسپنسر تكامل اجتماعي را با تقسيم كار فزاينده برابر مي داند. 4- تطابق تكامل اجتماعي با مفهوم زيست شناختي تكامل اسپتسر در بحث تكامل بر واژه تركيب شدن تأكيد دارد. اسپنسر در سنخ بندي يا تيپولوژي در جوامع از اين مفاهيم استفاده مي كند. اسپنسر براي هر جامعه اي 3 مبحث در نظر مي گيرد : 1- عملي (تقويتي ) 2- تنظيمي 3- توزيعي هرچه از حالت ساده به حالت پيچيده حركت مي كنيم گستردگي اين 3 ساخت فرق مي كند. در جوامع ساده اوليه ساخت توزيعي كوچك است. برعكس ساخت عملي و تنظيمي بزرگ است. اهميت ساخت تنظيمي بيشتر از عملي است اما زمانيكه جوامع طي فرايند ادغام بزرگتر مي شوند و پيچيده تر مي گردند، ساخت توزيعي رشد كرده و جايگاه خود را پيدا مي كند. مجموع بخش هايي از جامعه كه در رفع نيازها و انجام كاركردهاي عادي جامعه دخالت دارند بخشي از ساخت عملي هستند. روابط بين اجزاء به ساخت توزيعي مربوط است اما تنظيم اين روابط به ساخت تنظيمي مربوط در 2 حالت، رشد ساخت تنظيمي است : 1- جامعه به سبب تحولات دروني بدون اينكه تغييري در اندازه اش صورت گيرد تجزيه ساختي را در درون تجربه كند مثل جنگ 2- فرايند ادغام اسپنسر مي گويد براي فهم چگونگي پيدايش و توسعه يك سازمان بايد فهميد كه اين سازمان در آغاز و بعدها براي برآوردن چه نيازي بوده است؟ اگرچه اسپنسر كاركرد گراست ولي تضاد را حذف نمي كند. اسپنسر به تضاد درون گروهي و برون گروهي اشاره دارد. اين دو نوع تضاد دو كاركرد متفاوت دارد در حاليكه تضاد درون گروهي و برون گروهي، انسجام جامعه را با خطر روبه رو مي كند در برون گروهي انسجام بالاست. اسپنسر متأثر از داروين بود اصل انتخاب طبيعي داروين است اما اصل بقاي اصلح از اسپنسر است ( تناضع براي بقاء ) اسپنسر معتقد است در جامعه دو نوع ترس وجود دارد : ترس از مرده ها ( منجر به دين ) و ترس از زنده ها ( منجر به دولت ) كاركرد دولت كاستن از تضاد درون گروهي و افزايش روحيه جمعي همكاري در جامعه است. اسپنسر به دولت حداقل اعتقاد داشت. يك چنين دولتي متمركز، قوي و بسيار كوچك است. اسپنسر مي گويد در جامعه نبايد وضعي پيش آيد كه افراد ضعيف سوء استفاده كنند، در چنين حالتي خواهي ديدگاه اثباتي زير سؤال مي رود. اسپنسر معتقد بود بهترين اساس جامعه آنست كه افراد آن حداقل انتظامات موجود بر آن ها حاكم باشد. انتخاب طبيعي خود به خود كارش را انجام مي دهد، وضع مطلوب بر اساس قوانين طبيعي شكل مي گيرد نه تنها بهبود خواهي پايين مي آيد. ديد اصلاحي هم ضعيف مي شود. وظيفه دولت تأمين امنيت فردي در برابر هجوم بيگانگان است ( اصل عدم مداخله و بقاي صلح )
تفاوت با كنت با اسپنسر كنت معتقد بود ما پس از كشف قوانين و يا تبيين پديده هاي اجتماعي بايد در جامعه دست ببريم ( دستكاري ) تا به اصلاح برسيم. پس هدايت جامعه بوسيله كاهنان و روهانيون كنت از نظر اسپنسر مردود است. اسپنسر مي گويد بگذاريم امور سير طبيعي شان را طي كند، مالتوس آينده بشر را بدبينانه مي ديد ولي اسپنسر خوش بين بود. مناظع براي بقاء خود به خود، جامعه را ترميم كرده، افراد ضعيف از بين رفته و افراد باهوش قادر به حل رفع مشكلات جامعه هستند. كنت جمع گرا با ديدار گانيستي بود ولي اسپنسر فردگرا با ديدار گانيستي است آمال اسپنسر رسيدن به جامعه خوشبخت و مرفه بود دوركيم مي گويد جامعه ارگانيك يك جامعه خوشبخت نيست. اسپنسر نماينده يك جامعه بريتانيايي است. اقتصاد سياسي، بهبود خواهي تكامل اجتماعي مبناي جامعه بريتانيايي است اما اسپنسر از بين جامعه بريتانيايي يك استثناء است كه بهبود خواهي را حذف كرده. برخلاف ماركس، وبر و كنت كه بر ساختمان هاي جامعه تأكيد داشتند. اسپنسر بر فرد تأكيد دارد و به نوعي ديد محافظه كارانه در جامعه شتاسي دارد و آن پرهيز از انقلاب ها و خشونت ها است. در ديد محافظه كارانه با كنت و دوركيم مشابه و با ماركس مخالف مي شود. اسپنسر : آراي وي تركيبي از مثبت گرايي و داروينيسم است. وي نخستين صاحب نظري است كه بدون اينكه جامعه را با اندام انسان يكي بداند از از اصطلاحات زيستشناسي در جامعهشناسي استفاده كرد و بر آن شد كه طبق نظام خاصي اثبات كند كه جامعه يك اندام است. ليكن او جامعه را اندامي فراتر از فرد نميدانست و به تفاوتهاي مهمي بين اندام زيستي و اندام اجتماعي قائل بود.
صاحبنظران داروينيسم اجتماعي داروينيسم اجتماعي مفاهيمي را كه توسط داروين عنوان شده بود، براي تفسير ماهيت و كاركرد جامعه بكار ميگرفت. هربرت اسپنسر اولين كسي بود كه واژة بقاي اصلح را حتي قبل از اين كه به وسيلة داروين عنوان شود، ارائة كرد. والتر باگست : وي مي كوشيد (خصلت ذاتي تنازع گروهي ) را آشكار كند. نتيجه ستيز گروه هاي انساني براي تنازع مثوط به همكاري و تعاون اعضاي آن است و اعمال فردي نقشي در هدايت و رهبري مردمان ايفا نمي كند. از نظر ( باگست ) عامل تعيين كننده و سازنده گروه ( آداب يا رسوم ) است. گمپلويچ : كتاب هاي عمده ايشان نژاد و دولت، منازعه نژادي و طرح جامعه شناسي مي باشد او عقيده دارد كه پديده هاي اجتماعي مقوله اي خاص و جداگانه را تشكيل مي دهد كه از ساير پديده ها متمايز است. به اعتقاد او جامعه شناسي علم جامعه بشري و قوانين تطور اجتماعي است. در نظر او تكامل اجتماعي و فرهنگي كلاً نتيجه تنازع بين گروه هاي اجتماعي است. وقتي از تنازع سخن مي گويد فقط تنازع گروهي مد نظر است نه تنازع فردي. وي اضافه مي كند فقط گروه اهميت دارد و فرد محصول گوه است وي دو فرضيه ارائه مي دهد : 1- فرضيه پلي ژنتيك كه بر اساس آن نوع انسان هوشمند در زمان ها و مكان هاي مختلف از انواع متعدد قديمي تر جدا شده است بطوريكه بين نژادها ارتباط خوني وجود ندارد. 2- فرضيه نژادي كه مي گويد كينه و عدالت از برداشتي نيست و ستيز نژادها و گروه ها به طرق مختلف ادامه مي يابد.
تطور گرايي نوين 1- تطور گرايي نو قبل از هر چيز ميان ( تطور ) و( تكامل ) و بين ( ديد تطوري ) و هر ( نوع فلسفه تاريخ ) تمايز قائل مي شود. 2- پيروان اين مكتب، نظريه پيشرفت تك خطي يا نظريه سنتي تطور را رد مي كنند. 3- از نظر تطور گرايي نوين، پيچيدگي روزافزون يك جامعه هميشه نشانه تكامل در جهت مثبت نيست، بلكه ممكن است نتيجه سازش نادرست با وضعيت تطور اجتماعي باشد. 4- مكتب تطوري نوين تغيراتي را درون تشكيلات اجتماعي رخ مي دهد و باعث دگرگوني آن ها مي شود بيشتر توجه نشان داد. گرچه تطور گرايي جديد مشكلات را مد نظر قرار مي دهد ولي باز هم از فلسفه تاريخ صرفه نظر نمي كند و سعي مي كند قوانين صعود و نزول تمدن ها را آشكار سازد. ( سالينر ) و ( سرويس ) در كتاب تطور فرهنگ، نظريه اي را تحت عنوان ( جهش اجتماعي ) مطرح مي كنند. منظور از نظريه جهش در اينجا اين است كه اولاً پيشرفت جوامع بشري مبتني بر يم خط معين و واحد نيست. دوم اينكه پيشرفت الزاماً تدريجي نيست و سوم به ترتيب از مرحله اي به مرحله ديگر پيش نمي رود بلكهممكن است جهش صورت گيرد، بر حسب اين نظريه عقب افتادگي منوط يك جامعه خود نوعي امتياز است زيرا امكان تغيير ناگهاني و شديد در آن بالقوه بيشتر است. در جامعه اي كه به كمال رسيده، احتمال اينكه تغييرات خيلي تدريجي رخ دهد زياد است اما در جامعه اي كه خود آگاهي پيدا كرده و هنوز در مرحله عقب افتادگي شديد است احتمال تغيير سريع و ناگهاني بيشتر است.
نقد مكتب تاريخي بر تكامل گرايان 1- تطور معني تكامل نمي دهد و تغيير هر جامعه الزاماً بسوي ترقي نيست. 2- نمي توان فرهنگ را طبقه بندي كرد و بر حسب مرحله تكامل در گروه هاي مختلفي قرار داد. 3- تكامل از نظر فرهنگي درست نيست. 4- هر فرهنگي پديده اي منحصر به فرد است و بعضي از ويژگي ها را نبايد به ساير فرهنگ ها تعميم داد. 5- تكامل جامعه بشري خط سير معيني ندارد و نمي توان آنرا بلاً پيش بيني كرد. تطور گرايان اجتماعي به جوهريگانه اي نظير ( جامعه واحد همساني ) قائل بودند. در حاليكه آنچه در واقعيت وجود دارد جامعه هاي متعدد است نه جامعه واحد بشري. با وجود اين، مكتب تاريخي و مكتب تكامل هر دو معتقدند كه انسان محصول تكامل زيست شناختي است و فرهنگ ها تغيير پذيرند. در هر حال با گذشت زمان مكتب تكاملي اهميت پيدا كرده است. در روند تكامل تدريجي ساختار اجتماعي به صورت خطي از ساده به پيچيده، دو خصوصيت شكل مي گيرد : 1- تفاوت پذيري يا تفكيك وظايف 2- يگانگي يا وابستگي متقابل به هم نكات ضعف : 1- بينش ارگانيسم گرايي افراطي از نكات ضعف عمده اسپنسر است. 2- نظام اجتماعي را با نظام زيستي تشبيه كرده است در صئرتيكه تفاوت هاي اين دو بيشتر از تشابهات آن هاست. 3- نظم را عمده مي بيند. متغير مستقل اسپنسر تقسيم كار و پيش از آن رشد جمعيت است. وقتي جمعيت زياد مي شود كميابي رخ مي دهد و با دو حالت جنگ و صلح حل مي شود كه در هر صورت در پي تركيب جمعيت و افزايش آن تقسيم كار رخ مي دهد. 4- از لحاظ معرفت شناسي را مانند علوم طبيعي ديگر داراي قوانين مشابه با آن ها مي بيند كه موضوع بررسي آن تكامل است. 5- روش اسپنسر عت كاوانه است و از معني كاوي غافل است. نكات مثبت : سايز يا اندازه هميشه يك متغيير مستقل بوده و هست و در توسعه تأثير دارد. اصل تفاوت پذيري اسپنسر هستند. درجه توسعه يافتگي يك جامعه تابع دو اصل بالاست، هرچه تخصص گرايي و انجام اجزاء بيشتر باشد نشان از توسعه يافتگي جامعه مي باشد و اين تطابق جامعه را بالا مي برد.
سابقه تاريخي در بسياري از جوامع و اديان باستاني اين اعتقاد به چشم مي خورد كه جهان و موجودات آن دفعي الوجود و ثاتتند، به بارت ديگر مدتها اين نظريه عمومي مطرح بوده كه جهان و انسا از آغاز خلقت تغييري نكرده است. در قرون وسطي نيز برخي از دانمندان مسيحي نظير سنت آگوستين در قرن چهارم و پنجم ميلادي معتقد به تكامل جهان تحت اراده الهي بودند، و در نوشته هاي خود متذكر شدند كه انواع موجودات جديد زنده از تغيير تدريجي اقسام قبل، تحت تأثير عوامل فرعي خاقت يافتند. بين آثار صاحب نظران و دانشمندان اسلامي، در رسالات ( اخوان الصنفا ) كه در قرن هفتم هجري نوشته شده، در مورد تكامل تدريجي موجودات زنده بحث شده است. از قرن هجده به بعد انسان به اتكاي ره آوردهاي علمي نظريه پردازي ها متوجه شد كه نه فقط جهان و آنچه در آن است ثابت و بي حركت نيست، بلكه همه چيز در طول زمان – اگرچه به صورت نا مرئي و آراو – دگرگون مي شود. امروزه اصطلاح تكاملف مشخص كننده يك دگرگوني مستمر در طول زمان در يك معناي خاص است. معناي لفظ ( اولوسيون ) در زبان فارسي، تغيير و تحول از صورتي به صورت ديگر در آمدن و طور به طور شدن است كه به اشتباه به ( تكامل ) ترجمه شده و بتدريج در علوم طبيعي و سپس در علوم اجتماعي رايج شده است. اين معادل عيني تكامل يك عيب بزرگ دارد و آن اين است كه فكر به سوي كمال رفتن را در ذهن القا مي كند و داراي يك بار ارزشي قوي كه حركت موجودات به سوي كمال را بيان مي كند در حالي كه لفظ تطور لفظي خنثي است. در اصل تطور گرا، تحول را بررسي مي كند و تطور اجتماعي، تغييرات بلند مدت است مانند تغييرات تاريخي و تمدني پاراين سنگي – سنگي – نوسنگي، ولي دگرگوني، تغييرات كم، آرام و كوتاه است. ادامه مطلب... نظريه كاركردي جامعه سيستم ناشي از گروههاي در حال تعاون طبقه اجتماعي موقعيت هم سطحي از افراد كه درآمد و شيوه زندگي يكساني دارند كه در اثر نقش هاي مختلف و انتظارات افراد و گروه ها ايجاد شده است تغيير اجتماعي غير قابل اجتناب در يك جامعه پيچيده،تا حد زيادي به خاطر مشاركت هاي مختلف گروههاي مختلف نظم اجتماعي از طريق جريان نهاد سازي و دروني كردن فرهنگ ارزش ها اجماع روي ارزش هاي مشترك،جامعه را متحد مي كند نهادهاي اجتماعي ارزش هاي مشترك و وفاداري را ترويج مي كند،مانند مدارس و وسايل ارتباط جمعي كه باعث وحدت جامعه مي شود قانون و دولت قوانيني را اجرا مي كند كه نشان دهنده وفاق ارزشي جامعه است سطح تحليل كلان بنيان گذاران دوركيم،پارسونز و مرتن موقعيت فرد اجتماعي شده براي تحقق كاركردهاي اجتماعي اساس كنش متقابل اجماع بر ارزش تمركز مطالعه نظم اجتماعي سطح ساخت اجتماعي نظريه تضادي جامعه سيستمي نا استوار از گروه هاي مخالف طبقه اجتماعي گروهي از مردم كه در علايق اقتصادي و قدرت شريك اند،به خاطر موفقيت گروهي در استثمار ديگران به وجود آمده و توسعه يافته است تغيير اجتماعي ضروري به خاطر اختلاف قدرت،قابل اجتناب از طريق نظم بخشي مجدد سوسياليستي جامعه نظم اجتماعي به وسيله اجبار سازمان يافته طبقات مسلط حفظ مي شود ارزش ها علايق متضاد جامعه را تقسيم مي كند.سراب وفاق ارزشي به وسيله طبقات مسلط حفظ مي شود نهادهاي اجتماعي ارزش هاي مشترك وفاداري را ترويج مي دهند كه ار امتيازات ويژه حفاظت مي كند قانون و دولت قوانيني را اجرا مي كند كه به وسيله طبقات مسلط براي حفظ امتيازاتشان تحميل شود سطح تحليل كلان بنيان گذاران ماركس،ميلز و دارندروف موقعيت فرد به واسطه ي قدرت،اجبارو سلطه شكل داده مي شود اساس كنش متقابل قدرت،تقابل و محدوديت تمركز مطالعه ساخت اجتماعي سطح تغيير و تقابل اجتماعي كنش متقابل نمادي جامعه سيستمي از كنش و واكنش طبقه اجتماعي افراد با موقعيت اجتماعي و ارتباط با يكديگر تغيير اجتماعي متاثر از موقعيت اجتماعي و ارتباط با يكديگر نظم اجتماعي درك مشترك از معاني و انتظارات ارزش ها درك مشترك از معاني و انتظارات نهادهاي اجتماعي مفاهيم و معاني مشترك را ترويج مي دهند قانون و دولت قوانيني كه مورد توافق كنشگران است سطح تحليل خرد بنيان گذاران ميد،كولي و گافمن موقعيت فرد رابطه بين كنشگران اساس كنش متقابل معاني مشترك تمركز مطالعه كنش متقابل سطح از طريق نماد ها معني مي يابند و دنياي اجتماعي را از طريق كنش متقابل مي سازند جامعه شناسي دو خطر همواره جهان را تهديد مي كند,نظم و بي نظمي معرفي علم جامعه شناسي مباني جامعه شناسي (۱) :معرفي علم جامعه شناسي به طور كلي علوم بر سه دسته اند : ۱. علوم مادي(غيرارگانيك) :با تكيه بر مطالعه مواد بي جان مانند زمين شناسي كه سنگهاي مختلف را بررسي ميكند. ۲.علوم حياتي(ارگانيك):با تكيه بر مطالعه ارگانيسم زيستي موجودات زنده مثل علم زيست شناسي. ۳. علوم اجتماعي (فوق ارگانيك): با تكيه بر مطالعات رفتاري واجتماعي بطوريكه رفتار جاري در جامعه را به عنوان يك كل بررسي مينمايد تا شيوه ها وسبكهاي كلي رفتار در يك منطقه در يك زمان ويك مكان خاص را روشن سازند. واما مبحث وبلاگ حاضر ؛ مربوط به شاخه اي از علوم دسته سوم يعني علم "جامعه شناسي "sociologyمي باشد. اگر چه پيشرفت در علم جامعه شناسي به اندازه ترقي ها ي علوم دسته اول ودوم نيست اما ميتوان گفت اين علم ؛ در طي زمان پيشرفتهاي چشم گيري كرده است و پيشرفت وتكامل آن هنوز هم ادامه دارد. تعريف علم جامعه شناسي: جامعه شناسي را ميتوان به علمي تعريف كرد كه محيط زندگي قوم يا ملت خاصي را با توجه به مرزها و حريم مشترك آن به صورت يك كل از لحاظ رفتاري و فر هنگي مطالعه مينمايد تا اينكه شيوه هاي مسلط رفتاري بر فرهنگ وعادات و رسوم يك كل فرهنگي- آرماني را مشخص كرده ومورد مطالعه قرار دهند.اين علم داراي شاخه هاي متعدد وبسيار گسترده اي همچون : جامعه شناسي روستايي. جامعه شناسي ديني. روانشناسي اجتماعي و... ميباشد. مباني جامعه شناسي (2): مهمترين مفاهيم كاربردي در علم جامعه شناسي : ۱. فرهنگ و واژگان مرتبط با آن مانند: فرهنگ پذيري : همان جريان اجتماعي شدن ما انسانها از ابتداي تولد تا لحظه مرگ كه توسط فراگيري مفاهيم فرهنگي واجتماعي از ساده ترين رويه هاي زندگي گرفته تا پيچيده ترين روشهاي زيستن ميباشد. فرهنگ آرماني يا فرهنگي كه بايد موجود باشد تا جامعه بقا يابد اما ممكنست تحقق نيابد و فرهنگ موجود يعني فرهنگي كه درست يا نادرست ؛ به هرحال بر زندگي كنوني يك جماعت از مردم مسلط است و همه از آن پيروي ميكنند. واپس مادندگي فرهنگي : اينكه در جريان تحول فرهنگها بخش يا بخشهايي از فرهنگ دست نخورده و بصورت سنتي وپيشين خود باقي بمانند. واپس گرايي فرهنگي : بدان معنا كه پس از يك دوره نو گرايي و تجدد طلب ؛ جامعه باز هم متوجه فرهنگ سنتي خود شود واين ميتواند به دلايل متعددي همچون مشكلاتي باشد كه تهاجم فرهنگي از طرف بيگانگان ايجاد كرده است. سازمان فرهنگي ؛ نهاد فرهنگي ؛ دگرگوني فرهنگي ؛ ضدفرهنگ و....... ۲. مفهوم هنجار و مفاهيم وابسته به آن : ارزشها : احساسات مشترك يك ملت. آداب ورسوم :شيوه هاي عملي مورد احترام براي يك ملت. عرف :كه قوانين بخشي از عرف هستند. وعرف يعني ويژگيهاي معنادار رفتار هر قوم. ۳. مفهوم نقش و مفاهيم منشعب از آن مانند فشار نقش. تعارض نقش و... ۴. گروه ها : مانند گروهاي اوليه. گروههاي ثانويه ۵. نهاد ها :مانند نهادهاي اوليه. نهاد هاي ثانويه نكته بسيار مهم : مفهوم نهاد با مفهوم گروه تفاوت زيادي دارد. گروه يعني اجتماعي كه انسا ن در آن عضو ميشود و آن دو نوع است : اوليه. ثانويه. گروهاي اوليه گروهايي هستند كه انسان در مراحل اوليه زندگي پيش از ورود به نهاد هاي رسمي همچون مدرسه با آنها تماس پيدا ميكند وابتدايي ترين شيوه هاي رفتار را از انها مي آموزد مثل خانواد ه يا گروه همسالان. گروهاي ثانويه هم عبارتند از مدرسه. دانشگاه. محيط كار. اما نهادها نظامهايي از اين الگوهاي پيش آموخته اجتماعي شدن هستند كه اين الگوهار ا تحت حمابت خود بسط وتوسعه ميدهند. نهاد ها براي بر آوردن نيازهاي گوناگون اعضاي جامه بنا شده اند مثل نهاد آموزشي كه شامل مدرسه. دانشگاه و... ميشود. منبع:نقد نظريه هاي جامعه شناسي (وبلاگ سوشيال سنس) ادامه مطلب... آگوست كنت (1798 - 1856) الف - شرايط اجتماعي دوران كنت اكثر نظريه پردازان جامعه شناسي به شدت تحت تاثير شرايط اجتماعي يا فكري دوران خودشان، نظريه هاي شان را ارائه كرده اند. شرايط اجتماعي دوران كنت، دوران پس از انقلاب فرانسه است كه با ناآرامي ها و تنشهاي بسياري همراه بوده است. انقلاب فرانسه برخلاف تصور انقلابيون، هفتاد سال طول كشيد تا به ثمر نشست و پايه هاي حكومت جمهوري شكل گرفت. در اين دوران آشوب سه نظريه براي بهبود اوضاع وجود داشت: 1- نظريه ليبرالهاي انقلابي كه تحت تاثير لاك، مونتسكيو ، روسو ... قرار داشتند و اعتقاد به بازار آزاد، نهادهاي مدني، تفكيك قوا و ... داشتند. 2- نظريه ماركسيستهاي انقلابي بود كه معتقد بودند بايد انقلابي اجتماعي را براه انداخت و به قدرت گرفتن طبقات پايين تر جامعه، همچون كارگران، همت گمارد. آنها تاكيد داشتند كه نظم موجود از بنياد، ناعادلانه است و در آن تنها طبقات خاصي از تمامي مزايا برخوردار هستند درحاليكه قشر عظيمي محروم اند. 3- نظريه فيزيك اجتماعي يا جامعه شناسي از سوي كنت بود كه معتقد به رهيافتي علمي در برخورد با واقعيت اجتماعي داشت. ب – انگيزهاي كلي هر سه اين ديدگاه ها بدنبال استقرار نظم در جامعه بودند. ماركسيستها نظم را در براندازي شرايط موجود مي دانستند و ليبرالها در اصلاح وضعيت موجود، و كنت هم بيشتر اصلاح گراست تا انقلابي؛ از نظر او با در نظر گرفتن نظم اجتماعي، همچون نظم طبيعي مي توانيم قوانين بنيادي زندگي اجتماعي را شناسايي و كشف كنيم و بدين طريق مي توانيم گذشته را تبيين كرده، زمان حال را بازسازي كنيم، و آينده را پيش بيني نماييم. در واقع در نگرش كنت، زندگي اجتماعي تنها گستره اي از حوادث نيست كه به شكلي اتفاقي رخ دهند، بلكه تابع نظم و قوانيني هستند كه عالم اجتماعي، همچون عالم طبيعي بايد به شناسايي آنها همت گمارد. او تحت تاثير پيشرفتهاي علمي در دوران روشنگري و پس از آن، معتقد بود همانطور كه در علوم طبيعي همچون فيزيك، عالمان طبيعي توانسته اند با شناسايي قوانين بنيادي حركت اجسام، به تبيين و پيش بيني حوادث طبيعي دست بزنند، در بستر تحقيق اجتماعي نيز مي توانيم با شناسايي قوانين خاص زندگي اجتماعي تبيين و پيش بيني حوادث اجتماعي را تسهيل نماييم. اين علم اجتماعي جديد، از منظر كنت مبتني بر « استدلال و مشاهده » بود، كه هنوز هم در تحقيقات اجتماعي ما از همين روش استفاده مي كنيم. پ- ايستايي و پويايي اجتماعي حال به منظور شناسايي قوانين بنيادي زندگي اجتماعي، كنت به دو مفهوم اساسي در تحليل و بررسي زندگي اجتماعي مي پردازد. يكي نظم و ديگري پيشرفت. كنت از سويي به اين مسئله مي پردازد كه « نظم » چگونه در جامعه مستقر مي شود، و ديگر آن كه جامعه چگونه تحول مي يابد و « پيشرفت » مي كند. كنت زماني كه به سوي تحليل وضعيت موجود مي رود، و مي كوشد چگونگي استقرار نظم موجود را بررسي كند در جهت مطالعه ايستايي اجتماعي حركت مي كند، اما زماني كه در پي بررسي روند تحولات جامعه در بستر تاريخ مي باشد، در واقع مي كوشد پويايي هاي زندگي اجتماعي را مورد مطالعه قرار دهد. پ1 - ايستايي اجتماعي كنت در بررسي نظم اجتماعي ِ موجود، تحت تاثير زيست شناسي، جامعه را به مثابه يك كل در نظر مي گيرد. يك كل ارگانيك كه در آن بخشهاي مختلف جامعه همچون اندامهاي مختلف در بدن انسان در كنار يكديگر و در ارتباط با يكديگر قرار دارند. او خانواده، طبقات و شهرها را به ترتيب به سلولها، بافت ها و كل بدن موجودات زنده تشبيه كرد. حال از نظر كنت عوامل استقرار نظم در يك دوره عبارتند از: 1- وجود نهادهاي مرتبط با يكديگر در سطح جامعه: خانواده و طبقات اجتماعي، كه در واقع استخوان بندي جامعه را تشكيل مي دهند؛ او خانواده را واحد بنيادي زندگي اجتماعي دانست. 2- زبان: از نظر كنت زبان ظرفي است كه در بستر آن ما با يكديگر ارتباط برقرار مي كنيم، و داراي فرهنگي مشترك مي شويم و با مردمي كه در گذشته زندگي مي كرده اند، ارتباط برقرار مي كنيم. زبان باعث مي شود كه ما هم به فهم مناسبي از يكديگر دست يابيم، و هم گذشته خودمان را بهتر درك كنيم. از اين نظر زبان زندگي اجتماعي را به فعاليتي شناخته شده و معنادار تبديل مي كند. 3- نظام اعتقادي مشترك: از نظر كنت جامعه براي نظم نياز به ارزشهاي مشتركي دارد كه اين امر اغلب از طريق دين ايجاد مي گردد. دين باعث ايجاد ارزشهاي مشترك مي شود و همبستگي اجتماعي را تسهيل مي كند. پيروي از يك خدا، داشتن يك جهان بيني مشترك، داشتن شخصيت هاي مذهبي مشترك، و شريعت مشترك باعث احساس امنيت و آرامش در ميان خودي ها مي گردد و همبستگي و تعهد به يكديگر را در زندگي اجتماعي بالا مي برد. 4- تقسيم كار : جامعه داري نهادها و گروه هاي مختلف شغلي و اجتماعي است كه با افزايش جمعيت، هر كدام در امور خاصي تبهر و تخصص بيشتري يافته اند. نظاميان، كسبه، روحانيان، كشاورزان و ... همگي گروه هاي شغلي و اجتماعي متفاوتي هستند كه در بستر جامعه حضور دارند و به يكديگر وابسته هستند. اين وابستگي باعث تسهيل در نظم اجتماعي مي شود چرا كه نيازهاي اين گروه ها نسبت به هم، آنها را در ارتباطي مستمر و مداوم با يكديگر نگه مي دارد. پ2 - پويايي اجتماعي حال مي رسيم به انديشه هاي كنت در بررسي پويايي هاي زندگي اجتماعي، در اينجا به اين بحث مي پردازيم كه كنت مكانيزم تحول و پيشرفت زندگي اجتماعي را چگونه ارزيابي مي كند و چه عواملي را در نظر مي گيرد. در اين جا روش اصلي كنت براي تحليل روند تحول زندگي اجتماعي « روش تاريخي » است. روش تاريخي بدين مضمون كه تحليلگر زندگي اجتماعي همواره مي كوشد وضعيت موجود را در ارتباط با گذشته و روالي كه زندگي اجتماعي طي كرده است تا به شرايط موجود رسيده، بررسي كند. كنت در روش تاريخي خود قانون مراحل سه گانه پيشرفت زندگي اجتماعي را ارائه مي كند. از نظر او نحوه تفكر آدمي و زندگي اجتماعي همواره در بستر تاريخ يكنواخت و ثابت نبوده است بلكه دوره هاي مختلف فكري و اجتماعي كه به طور مشخصي از يكديگر متمايز هستند، در تاريخ وجود داشته است. او تاريخ بشريت را به سه دوره مجزا تقسيم مي كند: 1- خداشناختي (ماوراء الطبيعي، مذهبي) 2- انتزاعي – تجريدي (مابعد الطبيعي، فلسفي) 3- اثباتي (طبيعي، علمي) مقدمتا بايد عنوان كنيم كه ذهن آدمي، به ذات خصليتي عليت گرا دارد. انسانها همواره در پي آن هستند كه علت حوادث و اتفاقاتي كه در اطرافشان رخ مي دهد را در يابند. اين ويژگي ثابت ذهن انساني است. حال كنت معتقد است كه انديشه بشري در مراحل پيشرفت ذهن بشر از اين مراحل مي گذرد. اولين مرحله، كه مرحله ابتدايي ذهن بشر است، ذهن تحت تاثير نيروهاي ماوراء الطبيعي قرار دارد. در اين جا خدايان و ارواح مسلط بر حوادث و رخدادها هستند. در مرحله مابعدالطبيعي، ذهن انسان در اثر شك فلسفي، پيشرفت مي كند و عليت پديده ها را ديگر نه فقط در امور غيرقابل دسترس ماورايي بلكه در اموري اين جهاني جستجو مي كند. اموري كه بطور عقلاني قابل شناسايي هستند. در اين مرحله فيلسوفان مختلف درباره مسائل مختلف زندگي اجتماعي بحث و تبادل نظر مي كنند و سعي دارند بهترين مدلهاي زندگي اجتماعي را ارائه كنند. در اين جاست كه بحث از فضيلت، اخلاق، اخلاق اجتماعي، شهروندي و ... مطرح مي گردد. مثال آن مي تواند انديشه هاي يونان قديم در نزد سقراط، افلاطون و ارسطو باشد، و برجسته ترين نشانه آن در افكار فيلسوفان روشنگري پديدار مي گردد. اما در مرحله اثباتي، يا علمي كه كنت نشانه هايي از آن را دوران خويش شناسايي كرده بود و معتقد بود كه آينده بشريت در گذار به مرحله اثباتي يا علمي است، مرحله اي است كه ديگر انسان از توهم امور ماورايي رها مي گردد، و بحث هاي ناتمام فلسفي را نيز به كناري مي گذارد، بجاي آن به بررسي عيني واقعيت اجتماعي مي پردازد و از طريق مشاهده، مقايسه، استدلال و آزمون عيني فرضيه ها مي كوشد به تحليل روشن و واضحي از وضعيت موجود دست يابد. نكته مهم در اين جا ميل به شفافيت هر چه بيشتر در تحليل پديده هاي اجتماعي است. در واقع كنت با ارائه مدل سه گانه تحول بشري، نشان مي دهد كه نيروي محركه اصلي تحول جوامع، در تحول فكري آنها نهفته است. كنت تحول فكري را پيش شرط تحول اجتماعي مي داند. انديشه كه در بستر تاريخ تكامل مي يابد و پيشرفت مي كند. بدين جهت از منظر كنت، هر يك از اين مراحل اصلي تكامل ذهن بشر ضرورتا از بطن مرحله پيشين پديد مي آيند. تنها پس از نابودي نظم پيشين است كه نظم جديد تحقق مي يابد. از نظر او حتي براي برترين ذهن ها نيز تشخيص ويژگيهاي دوره بعدي بدون نزديك شدن كامل به آن دوره امكان پذير نيست. بت پرستي ...... شك .......................فلسفه .......................علم ........دوره اثباتي ادامه مطلب... آشنايي با اگوست كنت و ديدگاه كلي او
1814-1807 تحصيلات متوسطه در دبيرستان مون پليه .كنت بزودي از مذهب كاتوليك دست مي كشد و به افكار آزاد يخواهانه و انقلابي روي مي آورد. 1816-1814حصيل درمدرسهي پلي تكنيك كه اگوست كنت در مسابقه ي ورودي آن از بين داوطلبان جنوب ، نفر اول مي شود. 1816 - در ماه آوريل ، حكومت فرانسه ، در دورهي احياي سلطنت ، مدرسهي پلي تكنيك را مي بندد زيرا مدرسه ي مذكور مظنون به ترويج ژاكوبن ها است . كنت كه براي چند ماه به مون پليه برگشته ، در دانشكدهي اين شهر چند درس پزشكي و فيزيولوژي را دسال مي كند. آنگاه ، مجدداً به پاريس مي رود و براي امرار معاش به تدريس رياضيات مي پردازد. 1817 - در ماه اوت كنت منشي سن سيمون مي شود ،و تا سال 1824 همكار و دوست او مي ماند . وي در در اين مدت با آثار گوناگون فيلسوف صنعت ، يعني سن سيمون ،همكاري دارد مانند : صنعت ، سياستمدار ، سازمان دهنده .درباره سيستم صنعتي و شرعيات صنعتداران. 1819 - جدايي عمومي ميان عقايد و اموال همكاري با نشريه سانسور،شارل كنت وشارل دونوايه. 1820 - ارزيابي مختصر از كل گذشته دوران جديد كه در ماه آوريل در سازمان دهنده منتشر مي شود. 1822 - جزوه اي درباره ي كارهاي علمي لازم براي تجديد سازمان جامعه كه در سيستم صنعتي منتشر مي شود. 1824 - سيستم سياست اثباتي كه چاپ تجديد نظر شده اي از كتاب قبلي است. 1825 - ملاحظات فلسفي دربارهي علوم و دانشمندان ،ملاحظاتي درباره ي قدرت معنوي، اين دو اثر در نشريه ي توليد كننده متعلق به سن سيمون هم منتشر شده اند . 1826 - ماه آوريل . آغاز دروس عمومي فلسفه ي اثباتي ، هومبول ، كارنو ،بلنويل ، فيزيولوژيست و يوآنسو رياضيدان از جمله شاگردان او هستند. 1827-1826 - بحران روحي . كنت تحت تأثير نخستين گريز زنش از خانه و مشغله ي فراوان فكري ،مجبور مي شود در يك استراحتگاه بخواند . وي پس از هشت ماه ،در حاليكه هنوز سلامتش را باز نيافته ،از آنجا خارج مي شود و كمي بعد دست به خودكشي مي زند . سپس بحران عصبي فرو مي نشيند . كنت كه به علل اين بيماري كاملاً آگاه است ، براي جلوگيري از هر گونه بحران جديد ، رژيم جسمي و روحي بسيار سختي را بر خود هموار مي كند . 1829 - چهارم ژانويه . كنت دروس فلسفه ي اثبات را از سر مي گيرد . 1830 - انتشار جلد اول دروس فلسفه ي اثباتي . مجلدات بعدي يكي پس از ديگري در سالهاي 1835 ، 1831 - شروع تدريس ستاره شناسي براي همه كه در شهرداري ناحيه ي سوم درس داده مي شود و تا 48- 1847 طول مي كشد . كنت كرسي آناليز مدرسه پلي تكنيك را درخواست مي كند اما به نتيجه اي نمي رسد. 1832 - انتصاب كنت به عنوان مربي آناليز و مكانيك در مدرسه ي پلي تكنيك. 1833 - كنت از گيزو تقاضا مي كند كه يك كرسي تدريس تاريخ فرانسه براي او در كاژ دو فرانس به وجود آيد . اما اين تقاضا رد مي شود. 1836 - انتخاب كنت به عنوان ممتحن در پلي تكنيك. 1842 - جدايي قطعي از خانم كنت 1843 - رساله ي مقدماتي در هندسه ي تحليلي. 1844 - گفتار دربارهي ذهن اثباتي مقدمهي رسالهي فلسفي در ستاره شناسي براي همه . كنت مقام ممتحني خود را در پلي تكنيك از دست مي دهد از آن پس معشيت او با « كمك آزادانهي پوزيتيويستي » كه نخست ( در 1845 ) توسط جان استوارت ميل و چندتن ثروتمند انگليسي ،سپس ( از 1848 ) توسط اميل ليتره و چند تن از شاگردان يا مشتاقان فرانسوي براي وي فرستاده مي شود مي گذرد در ماه اكتبر با كلوتيلد دووُ خواهر يكي از دوستانش ،بر مي خورد ،كه سي سال دارد و جدا از شوهرش زندگي مي كند و مي داند كه به بيماري شفا ناپذيري دچار است. 1845 - سال بي نظير » كنت، عشقش را به كلوتيد دو وُ اظهار مي دارد و وي او را فقط به دوستي بر مي گزيند زيرا خود را در مورد آنچه از حد محبت بگذرد ناتوان مي داند ». 1846 - پنجم آوريل ،كلوتيلد دووُ در برابر چشمان كنت مي ميرد و وي از اين پس براستي خود را وقف پرستش اين زن مي كند. 1847- كنت مذهب بشريت را اعلام مي كند. 1848 - تأسيس انجمن پوزيتيويستي .
1852 ، شرعيات اثباتي با شرح مختصري از مذهب همگاني. 1855 - فراخوان به محافظه كاران. 1856 - تركيب ذهني يا سيستم همگاني تلقي هاي خاص حال عادي بشريت . كنت به رئيس اباءيسوع پيشنهاد مي كند تا بر ضد فوران هرج و مرج طلبانهي هذيان غربي متحد شوند . 1857 - پنجم سپتامبر ،مرگ آگوست كنت در پاريس ،شماره ي 10 ، كوچهي موسيولوپرنس در آغوش شاگردانش .
تفكرات كلي كنت هدف كنت آفرينش يك علم طبيعي جامعه بود كه بتواند هم تحول گذشته نوع بشر را تبيين كند و هم مسير آن را پيشبيني كند. گذشته از بناي علمي كه بتواند قوانين حركت حاكم بر بشر را در گذشت زمان تبيين كند كنت ميكوشيد تا شرايط لازم را براي استواري جامعه در هر زمان معين تاريخي تعيين كند. بررسي پويايي اجتماعي و ايستايي اجتماعي يعني همان بررسي پيشرفت و نظم يا دگرگوني و استواري جامعه دو ستون بنيادي نظام ساخته و پرداخته او را تشكيل مي دهند. اميل دوركيم ۱۹۱۷-۱۸۵۸ كليد واژههاي دوركيم: ۱. واقعيتهاي اجتماعي ۲. تقسيم كار (همبستگي ازگانيك و همبستگي مكانيك) ۳. وجدان جمعي ۴. بي هنجاري: عدم تجانس بين تجربه واقعي فرد و انتظارات هنجاري با جامعه (فقدان جمعي) ۵. خودكشي ۶. جامعهشناسي دين و معرفت كتابهاي وي: ۱. تقسيم كار اجتماعي ۲. صور بنياني حيات ديني ۳. قواعد روش جامعهشناسي ۴. خودكشي Suicide *واقعيتهاي اجتماعي: دوركيم كار خويش را با تمايزگذاري ميان جامعهشناسي با ساير علوم به خصوص روانشناسي و فلسفه آغاز كرد. او بيش از همه بر واقعيتهاي اجتماعي تأكيد ميكرد كه آنرا در عموميت ، توانايي فشار خارجي و الزامآور تبيين نمود. امر اجتماعي: شيوههاي عمل، احساس و تفكر كه داراي 3 شرط عموميت، الزامآور . بيروني است. عمل: لباس پوشيدن، سلام كردن، دست دادن. احساس: مراسم سوگواري كه نميتوان در آن خنديد. تفكر: رفتن به كلاس جامعهشناسي و ياد گرفتن نظريه، قبول داشتن شير عموميت: مثل نماز خواندن. الزامآور: مثل عالمي كه چه باشد و چه نباشد شيوهي نماز خواندن تغيير نميكند. جوامع داراي همبستگي مكانيكي يا خودبه خود(جوامع سنتي): داراي شباهتاند و شاخص آن حقوق تنبيهي مثل كتك زدن جوامع داراي همبستگيارگانيكي يا اندامي(جوامع مدرن): تفاوت و فرديت زياد است و شاخص آن حقوقترميمي مثلزندان *خودكشي: وي خودكشي را به چهار دسته تقسيم مي كند، كه از اين ميان دو دستهي آنها بخاطر همبستگي شديد يا انسجام گروه ها رخ مي دهد. ۱. خودكشي خودخواهانه(Egoiste) مثل صادق هدايت ۲. دگر خواهانه(Altruiste)مثل حسين فهميده. و دودستهي ديگر بخاطر كنترل شديد يا نظم بيش از حد روي ميدهد. ۱. قدرگرايانه: مثل فيلم عروس آتش ۲. بيهنجاري(آنومي) (Anomique) مانند بيشتر خودكشيهاي امروزي كه اين نوع خودكشي بيش از ديگر خودكشيها مورد نظر دوركيم است. *به نظر دوركيم خودكشي آنوميك يا بيهنجاري مهمترين نوع خودكشي است. *ميزان خودكشي همراه با سن تغيير ميكند هر چه سن بالاتر رود احتمال رويدادن خودكشي بيشتر است. *ميزان خودكشي نسبت به جنس متفاوت است، خودكشي نزد مردان بيشتر از زنان است. *آنچه موجب حمايت افراد در برابر خودكشي ميشود خانواده و وجود فرزندان است. *جرم بخاطر آنكه منظما روي ميدهد نمودي بيمارگونهست. *تنها گروه اجتماعي كه با تسهيل جذب افراد در اجتماع قادر به كاهش خودكشي است همان گروههاي حرفهاي يا صنفي است. *ساختارهاي اجتماعي كه نرخ خودكشي بالاي دارند از نظر فقدان نسبي انسجام و نابهنجاري با يكديگر وجه اشتراك دارند. *خودكشي با درجه يكپارچگي تناسب معكوس دارد. *افزايش خودكشي بخاطر كاهش خودكشي است. *وجدانجمعي(Conscince Collective): مجموعه باورها، احساسات مشترك در بين حد وسط اعضاي يك جامعه. *وجدان جمعي فقط در احساسات و باورهاي افراد است. *از شرايط خاصي كه افراد در آن قرار دارند مستقل است. *افراد ميگذرند ولي وجدان جمعي باقي ميماند. *با هر سن عوض نميشود بلكه پيوند دهنده نسلهاي متمادي با يكديگر است. *بر حسب جوامع متفاوت است. *والاترين صورت زندگي روحي است. *تقسيم كار(Work Division): نوعي ساختپذيري جامعه است كه تقسيم فني و اقتصادي كار مظهري از آن است. در اين ارتباط دوركيم ميان دو گونه يكپارچگي تمايز قائل ميشود: يكپارچگي نظام ( تقسيم كار فزاينده ) و يكپارچگي اجتماعي ( اخلاق و ارزشهاي مشترك ). در فرآيند پيچيدگي تقسيم كار در همبستگي ارگانيك از سيطره وجدان جمعي كاسته ميشود و دوركيم در اين جا استدلال ميكند كه نياز به حداقلي از وجدان جمعي هست تا جامعه از هم نپاشد. مراحل شكلگيري تقسيم كار: جنسيتي، اقتصادي، اجتماعي(نهادي) *تغييرات اجتماعي به خاطر نقسيم كار رخ ميدهد. *تقسيم كار شخصيت ميدهد. *تقسيم كار يك فرايند تدريجي و ويژگي جامعه مكانيكي(سنتي) است. *افزايش جوامع يكي از علل تقسيم كار است. *تقسيم كار موجب شكلگيري جامعه سرمايهداري شده است. *تقسيم كار و تمايز اجتماعي را بايد در ارتباط با پديدههايي همچون حجم و تراكم مادي و اخلاقي جامعه در نظر گرفت. *جامعهشناسي دين: ساختن نظريهاي عمومي درباره دين بر اساس تحليل سادهترين و بدويترين نهادهاي ديني. *توتمپرستي بيانگر ذات دين است. *ذات دين از تقسيم جهان به دو دستهي: لاهوتي يا مقدس يا زميني: باورها و مراسم مانند نماز خواندن، ناسوتي يا نامقدس يا ماورايي(Profane): هر آنچه اين دنيايي و ماديست مانند صندلي *وي ذات دين را در امر مقدس ميداند. *مذهب به دستگاهي همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتي گفته ميشود. *توتمپرستي سادهترين شكل مذهب است. *دين دوركيم، وجدان جمعي، مفهوم جامعه و همبستگي اجتماعي ايجاد ميكند. *در انديشه دوركيم توتم مظهر كليتي از عقايد مذهبي است كه نمودهاي جمعي اقتدار جامعه بر هر يك از اعضاء خود است. كه باعث وحدت همه پيرامون آن ميگردد. اين توتم ميتواند هر چيزي باشد كه انسانها در طي گذشت زمان براي آن وجودي مقدس قائل شدهاند مانند گاو هندي. - علت تعيينكننده يك واقعيت اجتماعي را بايد درميان واقعيتهاي ماقبل آن جستجو كرد و نه د رحالات و آگاهيهاي فردي. - هر گاه شيرازه تنظيمهاي اجتماعي از هم گسيخته گردند، نفوذ نظارت كننده جامعه بر گرايشهاي فردي، ديگر كارايياش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد. دوركيم چنين وضعيتي را بيهنجاري ميخواند. ادامه مطلب...
1- مقدمه: ادامه مطلب... با سلام : 1. از پارادايم هاي سه گانه جامعه شناسي( واقعيت اجتماعي * تعريف اجتماعي * رفتار اجتماعي ) يك نظريه را انتخاب نماييد . 2 . موضوع مطالعاتي آن نظريه را ذكر كنيد . 3 . فرضيات موجود در آن نظريه را بنويسيد . 4 . اصول اساسي آن نظريه را ذكر نماييد . 5 . مباني جامعه شناختي بنيان گذار آن نظريه را بنويسيد . 6 . نظريه را مورد نقد و تحليل علمي قرار دهيد . * مدرس نظريات جامعه شناسي ادامه مطلب... اصطلاحات و مفاهيم اصلي جامعهشناسي توليد و روابط توليدي انسان از آغــاز ظهــور خــود تاكنون براي زيستن و به زيســتن به توليد (production) پرداخته است. توليد كوششي است براي فراهم آوردن چيزهايي كه در طبيعت به شكل دلخواه انسان وجود ندارند. چون توليد نيازمند ابزار يعني وسيلة كار است، انسان به ناگزير دست به ابزار سازي (tool-making) زده است. در هنگامة پيش از تاريخ، توليد و نيز ابزارسازي دشواري بسيار داشته و از اين رو انسان ها را به زندگي مشترك كشانيده، و زندگي مشترك، سخن گفتن راضرور گردانيده است.بر اثر ابزار سازي و سخن گويي، تغييرات عميقي در زندگي بيروني و دروني انسان پديد آمدهاند، چندان كه انسان ابزارساز (homo faber) يا انسان سخنگو (homo loquax)، انســـان انديشــــهورز (homo sapiens) نيز گرديده است. توليد مشترك دو وجه دارد: نيروهاي مولد (productive forces) و روابط توليد (production relations). نيروهاي مولد نيروهايي هستند كه براي توليد ضرورت دارند و از عملي كه انسانهابه وسيلة ابزارهاي خود بر طبيعت ميكنند، ناشي مي شوند؛ و روابط توليد روابطي هستند كه در جريان عمل انسانها بر طبيعت، بين آنان برقرار مي گردند و چگونگي توزيع افزارهاي كار و عوايد توليد را در بين انسان ها نمايش ميدهند توليد مشترك در هر زماني موافق چگونگي دو وجه خود، وضع معينـــي مي يابد. اين وضع كه زادة ترتيب اجزاء وجوه دوگانه است، ساخت اقتصادي (economic structure) نام دارد. ساخت اقتصـــــادي ايجاب ميكــــــــند كـــه روابـــط ايدئولوژيـــك (ideological relations) يا ايدئـــولوژي (ideology) رسمي معيني زندگي انسان ها را فرا گيرد. ايدئولوژي رسمي مجموعه اي از افكار شامل هنر و فلسفه و معتقدات ديني و اخلاقي و سياسي و جز اين ها كه به تناسب ساخت اقتصادي فراهم مي آيند و روابط توليد را تأييد مي كنند. لزوم اين افكار و مصالح اقتصادي انسان ها را برميانگيزد كه دستگاه ها يا مؤسساتي برپا دارند و به وسيلة آن ها در حفظ ساخت اقتصادي و تحقق ايدئولوژي خود بكوشند. چون ساخت اقتصادي زمينة روابط فكري و مؤسسات انساني است، ميتوان آن را شالــوده (base) يا زيرساخت (infra-structure) ناميد، و روابط فكري و مؤسسات انساني را روساخت (super structure) خواند. كنش اجتماعي ساده ترين عنصر زندگي مشترك انساني كنش اجتماعي (social act) است. كنش اجتماعي سلسله حركات بارزي است كه يك انسان براي حصول هدفي نسبت به انسان ديگر صورت ميدهد. كنش اجتماعي متضمن برخورد اجتماعي (social contact) است. برخورد اجتماعي نخستين تأثير بدني يا رواني است كه انساني در انساني مي گذارد. در نتيجة تأثيري كه يك انسان در انسان ديگر ميگذارد و تحريك (stimulus) خوانده ميشــــود، تغيير يا به اصطــــلاح، پاسخ (response) يا واكنشي (reaction) در انسان دوم پديد مي آيد. بر اثر دوام كنش اجتماعـــي ضرورتاً تحـــريك متقــابل اجتمـــاعــــي (social interstimulation) روي مي دهد. به اين معني كه يك انسان محرك انسان ديگر مي گردد و پاسخي در او برميانگيزد، و دومي نيز به نوبة خود، اولي را برميانگيزاند و به پاسخي واميدارد؛ و به اين ترتيب جرياني از دوسو فراهم ميآيد و ادامه مييابد. تحريك متقابل اجتماعي به ارتباط متقابل اجتماعي(social intercommunication) منجر مي شود. ارتباط متقابل اجتماعي ارتباطي است كه به صورتهاي گوناگون مانند تقليد و سخن گفتن و تلقين در ميآيد و تجارب انسان ها را از يكي به ديگري انتقال ميدهد. بر اثر ارتباط متقابل اجتماعي، كنشهاي اجتماعي يك انسان با كنشهاي اجتماعي انسانهاي ديگري كه در پيرامون او هستند،ميآميزندوازاينآميزش، كنشهاي متقابل اجتماعي (social interaction) به بار ميآيند. كنش هاي متقابل اجتماعي كنشهايي اجتماعي هستند كه بين دو يا چند انسان واقع ميشوند و در ميان آنان نوعي هماهنگي به وجود ميآورند. بدين شيوه انسان ها از دم زادن به زندگي مشترك يا به اصطلاح به جامعه زيســتي (sociation) يا جامعــه جويـــي (sociality) ياجامعه دوستي(sociability) ميگرايند. از اين جاست كه انســان هيچ گاه فرد (individual) به شمار نمي رود، بلكه انســـان كــه اصالتاً انســـان اقتصـــادي (homo oeconomicus) است، در همه حال انسان اجتماعي (homo politicus) يا جامعه زي (socius) يا شخص (person) شمرده ميشود. كنشهاي متقابل اجتماعي بر دو گونــهاند: كنش هـــاي متقابــل پيوســــته (associative interactions) كنشهاي متقابل گسسته(dissociative interactions). كنش هاي متقابل پيوسته كنش هاي متقابلي هستند كه در جهت يگانهاي صورت ميگيرند، و كنشهاي متقابل گسسته كنشهاي متقابلي هستند كه جهت يگانهاي ندارند.همكاري (cooperation) و مانند گردي (assimilation) از انواع كنش متقابل پيوسته، و سبقت جويي (competition) و رقابت (rivalry) و ستيزه (conflict) از انواع كنش متقابل گسسته هستند.همكاري يكي بودن مساعي دو يا چند شخص است براي حصول هدفي معين، و مانند گردي يكي شدن دو يا چند شخص است از جهات بسيار. مهم ترين جلوة مانند گردي فرهنگ پذيري (acculturation) و جامعهپذيري (socialization) است. فرهنگپذيري هماهنگ شدن شخص است با رسوم و اخلاق و ساير مظاهر زندگي اجتماعي، و جامعه پذيري همگام شدن شخص است با موازين زندگي اجتماعي. سبقت جويي كوششي است كه شخص براي وصول به هدفي كه مورد نظر ديگري نيز هست، مبذول مي دارد. رقابت كوششي است كه شخص براي پس انداختن ديگري از وصول به هدفي كه مورد نظر هر دو آنان است، بذل ميكند. ستيزه رقابتي است آميخته با خشونت. همسازي معمــولاً آميختــن كنشهــاي متقابــل پيوســـته و گسسته بــه همسازي (accommodation) كشانيده مي شود. همسازي كوششي است براي رفع اختلاف كنشهاي متقابل پيوسته و كنشهاي متقابل گسسته يا رفع اختلاف اشخاص يا عاملان آن كنشها. همسازي به صورت هاي گوناگون در مي آيد. از آن جمــله است 1- فرمــان فرمايي (superordination) كه ضرورتاً با فرمان برداري (subordination) همراه است. اين نوع همسازي مستلزم تسلط يكي از دو طرف اختلاف است بر ديگري. صورت ديگر همسازي، 2- سازش (compromise) يعني نزديك شدن دو طرف اختلاف است به يك ديگر. صورت ديگر همسازي 3- توافــق (conciliation) يعني سازشي باطني و كمابيش كامل است. اگر توافق پس از اختلافي شديد يا طولاني روي دهــد، 4- آشتي (reconciliation) نام مي گيرد. 5- وقتي كه فرمان فرمايي و سازش و توافق دست ندهد، ممكن است دو طرف اختلاف به ناگزير وجود يك ديگر را تحمل كنند. اين تحمل متقابل مدارا (tolerance) خوانـــــده ميشود. در مواردي كه همسازي با كوشش دو طرف اختلاف ميسر نگردد، ميانجيگري (mediayion) و داوري (arbitration) لزوم مييابد. ميانجيگري كوشش كس يا كساني است براي نزديك كردن دو طرف اختلاف به يك ديگر، و داوري حكمي است كه كس يا كساني به درخواست دو طرف اختلاف، براي رفع اختلاف آنان صادر ميكنند. صورت كامــل همســازي سازگاري (adjustment) است. سازگاري همسازياي است كه با خواست وآگاهي شخص صورت ميگيرد. گروه اجتماعي از همسازي كنش هاي متقابل پيوسته و گسسته، گروه اجتماعي (socialgroup) مي زايد. گروه اجتماعي به دو يا عدة بيشتري انسان كه كنش هاي متقابلي بين آنان روي مي دهد، اتلاق ميشود.گروه هاي اجتماعي را از جهات بسيار رده بندي كرده اند. برخي از اين رده ها را نام ميبريم. بعضي از گروه هاي اجتماعي با خواست و آگاهي اشخاص به وجود ميآيند و سلسله مراتب (hierarchy) معيني دارند، و برخي بر اثر گردآمدن اشخاص ايجاد ميشوند و مبتني بر سلسله مراتب و نقشة قبلـــي نيستنــــد. نوع اول را گــروه ارادي (voluntary group) يا گروه رسمي (formal group) و نوع دوم را گروه غيـــــرارادي (nonvoluntary group) يا گــروه غير رسمــي (informal group) مينامند. دستگاههاي حكومتي و بازرگاني نمونههاي نوع اول، و اكثر آباديها و شهرها نمونه هاي نوع دوماند. برخي از گروه هاي اجتماعي عمري كوتاه، و بعضي عمري دراز دارند. نوع اول را گروه گذران (ephemeral group)، و نـوع دوم راگـــــروه پـــايـدار (permanent group) ميخوانند. گروهي شخص كه براي تماشاي حادثه اي گرد مي آيند، از نوع اول، و گروهي كه در يك سرزمين سكونت ميگيرند، از نوع دوماند. انسان ها همواره و مخصوصاً در آغاز زندگي، خود به خود به برخي از گروههاي كوچك مانند خانواده و گروه همبازي پيوند ميخورند و با تمام وجود خود در فعاليتهاي اين گونه گروه ها شركت ميجويند . اما در مواردي انسان ها با خواست و آگاهي به برخي از گروه هاي بزرگ مانند دستگاههاي اداري و بازرگاني و صنعتي ميپيوندند و فقط بخشي از فعاليتهاي خود را در حوزة آن ها صورت ميدهند. گروههاي نوع اول را گروه نخستين (primary group) يا گروه اصلي (original group)، و گروه هاي نوع دوم را گروه دومين (secondary group) يا گروه فرعي (derived group) ميگويند. برخي از گروه ها با گروههاي پيرامون خود هماهنگي ميكنند و برخي مخالفت مي ورزند. اوليها گــروه همسازي (accommodation group) و دوميها گروه هم ستيزي (conflict group) نام دارند. سازمان هاي يك اداره از گروه هاي همسازي، و حزب ها و فرقه هاي ديني از گروه هاي هم ستيزي شمرده مي شوند. در بعضي گروه ها اشخاص مستقيماً با يك ديگر برخورد مي كنند، و در برخي ديگر تماس مستقيمي بين اشخاص روي نميدهد، چنان كه اعضاي خانواده و گروه همبازي. معمولاً با يك ديگر در تماساند و سهام داران يك شركت معمولاً معاشرتي با يك ديگر ندارند. گروههاي نوع اول به وسيلة جامعه شناسان گوناگون گروه روياروي (face-to-face group) و گروه راست برخورد (direct-contact group) و گروه همنشين (group in presence) و گروه حضوري (group with presence) خوانده شده اند، و گروه هاي نوع دوم گروه ناروياروي(non-face-to-face group) و گـــروه ناراست بـــرخـــــورد (indirect-contact group) و گـــروه ناهمنشين (group in absence) و گروه غيرحضوري(group without persesons) و گروه غيابي (group with absence) نام گرفتهاند. گروه هايي هم هستند كه اعضاي آن ها فقط گاه گاهي مستقيماً با يك ديگر برخورد مـــيكنند. اين نوع گروه تناوبــي (intermittentgroup) ناميدهانـــد. يك ادارة بزرگ نمونة آن است. معمولاً هر گروهي در نظر اعضاي خود سيمايي آشنا و آرامش بخش دارد، ولي براي اعضاي گروههاي ديگر اجنبي و ناهنجار است. اين امر سبب خود – مداري گروهي (group egocentrism ) يا يا گروه- مداري (group centrism ) ميشود. به اين معني كه معمولاً هركس گروه خود را درون – گروه (in- group) يا گروه خودي (we- group) مي شمارد و مي پسندد، و گروههاي ديگر را برون – گروه (out- group) يا گروه بيگانه (they - group) يا گروه غير (other- group) محسوب مي دارد و مورد بي اعتنايي قرار ميدهد. گروه ها را مي توان از لحاظ اعضاي آن ها به : گروه عضويت (membership group) و گروه راهنمايي (reference group) نيز تقسيم كرد. گروه عضويت گروهي است كه شخص در قضاوت و عمل از آن الهام ميگيرد و آن را مبناي راهنمايي (fram of reference) خود تلقي مي كند. در موارد بسيار گروه عضويت خانواده است، و نمونة گروه راهنمايي حزب سياسي است. هر گروه اجتماعي داراي ساخت اجتماعي (social structure) معين است. ساخت اجتماعي گروه زادة ترتيبي است نسبتاً ثابت كه بين اجزاء گروه برقرار شده است.هر گروه اجتماعي داراي اجزايي است كه پاره – گروه (part group) يا خرده – گروه (sub- group) نام دارند. كنشهاي متقابل اعضاي يك گروه اجتماعي و خرده – گروه هاي آن ايجاب ميكنند كه گــــروه دستخــــوش تحرك يا پويايـــي گروهي (dynamism group) گردد، و بر اثر آن، اعضاي گروه در زنــدگي يكديگر سخت رخنه كنند و بـــــــه يكديگر وابسته شوند و گروه بــــر وحدت دست يابد. نفوذمتقابل گروهي (group interpenetration) و يگانگــــي گروهي (group interdependence) از اين رهگذر فرا ميآيند. رفتار گروهي از تجانسي كه به اين طريق در رفتار اعضاي گروه ظاهر مي شود، رفتار مشتركي كه ناشي از كنش هاي متقابل دوتن ياعده اي بيشتر است و رفتار گروهي (group behavior ) نام دارد، پديدار ميگردد. رفتار جمعي وجهي از رفتار گروهي كه جنبة عاطفي شديد دارد و بر واكنش هاي دوراني (circular reactions) يا كنش هاي متقابل دوراني (circular intereactions) استوار است، رفتار جمعي(collective behavior) ناميده ميشود. واكنشهاي دوراني يا كنش متقابل دوراني واكنشي است كه بر اثر تحريكي دركسي پديد ميآيد و سپس محرك كسان ديگر ميشود و واكنشي در آنان بوجود ميآورد، و آن گاه واكنش اين كسان در شخص نخستين مؤثر مي افتد و واكنش شديدتري در او برمي انگيزد، و پس از آن واكنش شديد شخص نخستين در آن كسان ديگر تأثير مي كندو به واكنش شديدتري منجر مي شود، و به اين طريق همواره بر شدت واكنش متجانس آن اشخاص ميافزايد. به بيان ديگر، واكنش دوراني به واگيري اجتماعي (social contagion) ميانجامد، يعني بر اثر چنين واكنشي، اعضاي گروه به سرعت و با شدتي افزاينده رفتار عاطفي يك ديگر را فرا ميگيرند و در نتيجه، از نوعي تجانس عاطفي برخوردار ميشوند. جمع و جماعت گروهي كه دستخوش رفتار جمعي واقع گردد، جمع (collective) نام ميگيرد. جمع گروهي است كه به اقتضاي وضع يا حادثه اي خود به خود به وجود ميآيد و بر اثر واكنشهاي دوراني و واگيري اجتماعي، داراي رفتار عاطفي متجانسي ميشود. جمع انواع فراوان دارد. ولي هيچ يك از اين انواع به اهميت جماعت (crowd) نيستند. جماعت جمعي است پرتجانس مركب از اشخاصي كه معمولاً در يك جا گرد ميآيند و با يك ديگر ربط (rapport) مييابند و به جنب و جوش (milling) ميافتند ربط رابطة عميقي است كه دو يا چند تن را به يك ديگر پيوند ميدهد، به طوري كه آنان بي اختيار با يك ديگر هماهنگ ميشوند. جنب و جوش رفتار عاطفي صريحي است كه بر اثر ربط اشخاص روي ميدهد. جماعت بر چند گونه است: جماعت تصادفي (crowd casual ) يا جماعت كنجكاو (curiosity crowd) كه تصادفاً و براي تماشاي حادثه يا چيزي تشكيل مي شود و يگانگي كافي ندارد. جماعت نمايشي(expressive crowd) كه دست به تظاهراتي مانند آواز و رقص و فرياد و گريه مي زند و يگانگي كافي دارد. جماعت مجذوب (orgiastic crowd) كه دستخوش شور و جذبه است و يگانگي فراوان دارد. برخي از جماعتهايي كه عهده دار شعائر ديني مي شوند يا جماعت هايي كه در جشن هاي بزرگ ملي به نشاط مي پردازند، از اين گونهاند. جماعت منظم (organized crowd) كه از نظم و يگانگي فراوان برخوردار است. حاضران يك مجلس سخن راني يا كنسرت جماعت نسبتاً منظمي تشكيل ميدهند. جماعت فعال (active crowd) ياacting crowd يا (mobile crowd) يا غوغا (mob) كه با خشونت براي وصول به هدفي تلاش مي ورزند. سلطة موقت چنين جماعتي را غوغا سالاري (mobocracy)يا(ochlocracy) ناميده اند. جماعت ناهمجا(عامه) يكي از انواع جماعت كه با ساير انـــواع جماعت فرق بسيار دارد و از ايـــــن رو ميتوان آن را جمعي مستقــل از جماعت به شمار آورد، جمــاعت ناهمـــجا (noncontiguous crowd) يا(unassembled crowd) يا عامه (public) است. جماعت ناهمجا يا عامه جمعي است كم تجانس، مركب از افرادي كه معمولاً در يك جا گرد نمي آيند، ولي به سبب مصالح مشترك خــود، با يكــديگر ارتبـــاط پيـــــدا مـــيكنند و موجــد عقيدة عمومي (public opinion) و وفاق عمـــــومــي (public consensus) ميشوند. مقصود از عقيدة عمومي قضاوتي است كه مورد قبول عامه باشد، و منظور از وفاق عمومي عقيده اي است كه سخت دامنه دار و ريشهدار. عامة ورزشكار يا عامة سينمارو يا عامة كتاب خوان از نمونه هاي عامه يا جماعت ناهمجا هستند. توده (mass) و دسته (gang) و گله انساني (human herd) را هم مي توان در شمار عامه دانست. توده جمعي است وسيع با تجانس و ربط فراوان و معمولاً ناخرسند و پرخاشگر. معمولاً همة اعضاي يك توده با يك ديگر تماس نزديك ندارند، ولي گاهي قسمت بزرگي از يك توده در جايي مجتمــع مي شوند. تودهايي كه اعضـــاي آن در يك محل گــــرد ميآيند، تودة همجا (contiguous) يا (assembled mass )، و خلاف آن تودة ناهمجا (noncontiguous mass) يا (unassembled mass) خوانده ميشود. بيكاران يك شهر يا محرومان كشور نمونه هايي از توده اند. كلمة توده ها (masses) بر اكثريت فرودست يك شهر يا يك كشور يا جهان اطلاق ميگردد. دسته جمعي است نسبتاً پايدار كه معمولاً براي مصالحي منحصر به خود و كمابيش مخل مصالح عمومي تشكيل ميشود. دسته از جماعت فعال با دوام تر، و از جماعت مجذوب استوارتر است. نمونة دسته جمعي از دزدان يا قاچاقچيان است. گله انساني جمعي انسان است كه مانند حيوانات، بدون تأمل و نظم و به شيوه اي كورانه موافق رفتار رهبر يا رهبران خود، رفتار ميكند. جمعي كه ديوانه وار بر سر سياه پوستي ميريزد و او را «لينچ» ميكند، گلهاي انساني است. نظم و انسجام و تعادل گروهي باري، در مواردي كه گروه داراي سازگاري فراوان باشد، يگانگي گروهي سبب مي شود كه انتظامي استوار بين اجزاي گروه برقرار شود. اين انتظام كه انسجام گروهي (group solidarity) يا به هم پيوستگي گروهي (group cohesion) ناميده مي شود، به ما اجاز ه ميدهد كه سخن از نظم گروهـــي (group order) گوييم، گروه را واحدي منظم بدانيم و سازمان (organization) بخوانيم. هر گروه منظم يا سازمان به اقتضاي سازگاري خود، داراي هماهنگي گروهـــي (group harmony) يا تعــادل گروهـــــي (group equilibrium) يا توازن گروهـــي (group bolance) است. جامعه گروهي وسيع شامل سازمان هاي متعدد و مركب از كثيري زن و مرد و كودك كه در طي زمان دراز از اتكاي متقابل اجتماعي و نظم گروهي بهرهمند باشد، جامعه (society) خوانده ميشود. جامعه اي كه وابستة محلي معين و از جامعههاي ديگر كمابيش بي نياز باشد، اجتماع (community) نام ميگيرد. سازمان سازمـــانهاي اجتماعي (social organization) يعني سازمانهاي وابستة يك جامعه بردو گونه اند: سازمان رسمــي (formal organization) و ســــازمــــان غيـررســي (informal organization). سازمان غير رسمي آن است كه براثر گردآمدن خود به خودي انسان ها ايجاد شود و مبتني بر سلسله مراتب و نقشة قبلي نباشد. سازمان رسمي آن است كه مطابق نقشة قبلي به وجود آيد و داراي سلسله مراتب معين باشد. گروهي كودك كه براي بازي گرد ميآيند، نمونة سازمـــان غير رســــــــمي هستند، و مؤسسات اجتماعي (social associations) و شايد نهادهاي اجتماعـي (social institutions) از سازمانهاي رسمي به شمار ميروند. مؤسسه اجتماعي سازماني است كه كاركرد اجتماعي (social function) معين يعني يك رشته كنش اجتماعي منظم برعهده دارد. انجمنها و شركت ها از جمله مؤسسات اجتماعي هستند. نهاد اجتماعي در يك معني، مؤسسه اي است بسيار پايدار كه كاركرد اجتماعي آن براي جامعه بسيار پراهميت است. سازمانهاي اقتصادي و سياسي و ديني و خانوادگي از اين جملهاند. نمونه هاي كاركرد سازمان هاي اجتماعي همچنان كه سازمان هاي اجتماعي از نظم برخوردارند، كاركرد آن ها نيز معمولاً به صورتي منظم است. رسم هاي اجتماعي (social customs) و ميثاق هـاي اجتماعي (social conventions) و آداب اجتماعــي (social manners) و تشريفـــات اجتماعي (social ceremonies) و شعائر اجتماعــي (social rituals) و مناسك اجتماعـــــــي (social rites) و شيوههـاي قومـي (folkways) و سنت هاي اجتمـاعي ( social traditions) و اخلاق اجتماعــــي (social morals) و قانونهاي اجتماعــي (social laws) و مقــــــررات اجتماعــــي (social regulations) نمونه هاي كاركرد اجتماعي منظم هستند. 1- رسم اجتماعي كاركرد اجتماعي معيني است كه بر اثر تكرار منظم برخي از كنشهاي متقابل اجتماعي فراهم ميآيد و مفيد فايدهاي است. 2- رسمي كه با توافق قسمتي از جامعه برقرار گردد، ميثاق اجتماعي نام مي گيرد. 3- بعضي از رسمهاي اجتماعي كه فقط براي خوش آمد ديگران صورت ميپذيرند، آداب اجتماعي نام دارند. 4- تشريفات اجتماعي رسمهاي مخصوصي هستند كه در موارد نادر معيني اجرا ميشوند. 5- شعائر اجتماعي يا مناسك اجتماعي تشريفاتي هستند داراي قدمت و اهميت فراوان. 6- شيوه هاي قومي به رسم هاي گوناگون كهني كه در زندگي روزانة اكثريت جامعه راه دارند، اطلاق ميشوند. 7- رسمهاي ريشه دار عمومي كه به اقتضاي كهنگي خود از حرمت اجتماعي برخوردارند، سنت اجتماعي نام ميگيرند. 8- اخلاق اجتماعي نام رسمهاي اجتماعي مهمي است كه جامعه نقض آن ها را سخت ناپسند ميشمارد. 9- قانون اجتماعي رسمي است كه جامعه با خواست و آگاهي به وجود ميآورد و براي شكنندگان آن كيفرهايي پيشبيني ميكند. 10- مقررات اجتماعي رسمهاي نسبتاً كم اهميتي هستند كه جامعه با خواست و آگاهي برقرار ميگرداند مد و هوس اجتماعي رفتار جمعي نوظهوري كه به قدر رسم اجتماعي تثبت نشده باشد، مد اجتماعي (social fashion) نام مي گيرد. يكي از مدهاي اجتماعي جامعههاي غربي در قرن بيستم اعتناي بسياري از جوانان است به هنرهاي واقع گريز. مداجتماعي پرشور و زود گذر را هوس اجتماعي (social fad) يا رسم دروغين (pseudo-custom) خوانند. رواج ناگهاني و كم دوام جست و خيزي كه رقص «راك اند رول» نام دارد، نموداري از هوس اجتماعي است. جنون اجتماعي هوس اجتماعـــي شديدي كه شخص را همواره وسوسه كند، جنون اجتماعـي (social craze) خوانده ميشود. جنون اجتماعي صورتهاي گوناگون دارد: جنون جدول حل كردن بعضي از روزنامه خوانها تا جنون زهد فروشي برخي از گروههاي ديني. شيداي اجتماعي هوس اجتما فلسفه هاى پوزيتيويسم باورها و ارزش ها
|